¶¶¹¹
مگر فراموش میکنم که چطور برایم از کیسه خلیفه دِه، یک پیراهن قرمز چهارخانه خرید. همان پیراهن را در شب عروسی برادرش پوشیدم.
تازه از سربازی برگشته بودم وقتی افاف درب را زدم؛ دواندوان برای باز کردن درب آمد. کلید داشتم اما این دو سالی که نبودم باعث شده بود غریبی بیشاز پیش به این خانه پیدا کنم.
لبخند، بوی خوش گلاب، چشمی گشاد از شوق. اینها را از مِشی آن روز به یاد دارم.
هنوز ادریس و بهزاد به خانه برنگشته بودند. چای برایم ریخت. از ساکم کلاهِ سبزلجنی سربازی را بیرون کشید. صورتش را جمع کرد. و انگشتش را بالا آورد.
-سرباز… کی بهت گفت انقدر دیر برگردی؟
نگاهی به آن صورت گرد و سفیدش کردم که با آن کلاهی که بر سرش گذاشته بود شبیه موتوریهای پاسگاه شده بود.
-اونو نذار سرت؛ کچل میشی.
با هول کلاه را از سرش انداخت آنور.
- علیجونی… الان چیکار کنم کچل نشه؟
شروع کرد به گریه کردن. پاک یادم رفته بود که دروغهایم را باور میکند. بلند شدم و دستم را روی سرش چند بار چرخاندم و مثل یک گدای دورهگرد که نانآوراش را دعا میکند دست بلند کردم. زیر لب چند صلوات خواندم.
-خب اینم از این… دیگه کچل نمیشی.
با اینحال اشکهای مِشی بند نیامد. دست بردم داخل ساکم و یک گُلسَر با گلهای سرخ پارچهای را بیرون کشیدم.
-ببین برات چی آوردم!
¶¶¹²
مِشی به گیرهسر نگاهی کرد. گریه را جوری تمام کرد که چشمتَرش در لحظه خشک شد. هیچ فرقی با زمانیکه در چهاردهسالگی دیدمش نداشت. مردم بی محبت دِه مغزش را شیرین مزه میکنند. اما این دختر سراسر شیرین است.
بهزاد یک غروب به خانه آمد. لباسش پاره و پوره بود و دهانش مانند غنچه تازه شکفته انار سرخ بود. وقتی در خانه را باز کرد و نگاه ادریس را دید بیتردیدی دهن باز کرد.
《بیپدرا میگفتند مشکات شیرینعقله.》
ادریس تا شنید راه افتاد کتش را بپوشد. من پابرهنه دویدم. وقتی کمی از عصبانیتم کم شد. فهمیدم با مشت برای هفدهمین بار در دهان پوریا پسر کَرَم میزنم. دو نفر هم دارند مرا میزنند. اما هیجدهمین مشت را محکمتر در دهانش جا دادم.
اگر میدانستم یک روز قرار است با این دهان خالتور عروسی شود بیشتر هم میزدم.
ادریس که رسید همه پا به فرار گذاشتند. خیالم از همه بجز ادریس راحت بود؛ حتی کرم نمیتوانست درب خانه ادریس را برای شکایت بزند.
ادریس آن شب مرا پشتبام برد؛ گفت 《اگر بار دیگر تکرار شود… شما میروید و ما میمانیم… شما میروید…》
از دهانش تف بیرون میپاشید. به دستش ک دقت کردم متوجه شدم میخواهد بگوید از پشتبام مرا پایین خواهد انداخت. فاصلهای نیست حتی نمیتوانم بترسم. تهدید خوبی نبود. خودش هم این را فهمید و فردایش مرا به مردهشور خانه شهرستان برد.
مردهشور اهل دِه ما بود. کَرم پدر پوریا بود. خیّر شهیر شهرستان برایم یک شغل دستوپا کرد.
برای جوان شانزدهساله کار خوبی است زود میتواند بازنشستگی بهخاطر سختی کار بگیرد. اما در شهرستان قانون کار زیاد شیوع پیدا نکرده است.
¶¶¹³
هرکسی درک نمیکند که زندگی برپایهی داشتههاست. خب کَرم اینرا خوب میفهمید. زودتر از هرچیزی داشتههای مردهها را به من میفهماند. 《پسر آروم آب رو بریز روی این جنازه؛ اصلاً عجلهای نداره.》 این را برای یک جنازه ۶۰ ساله گفت. 《باباش آدم خوبی بود… میتونست بهتر از اینا بازی کنه.》 این یک جنازه ۲۹ساله لایق این جمله شد. 《پسر اون کافور رو قاطی آب کن... این یکی اصلاً داشته هاش زیاد نبود؛ همینکه تا اینجا درست بازی کرد براش کافیه》 دهها جمله از او به یادم مانده. او حتی نگفت چرا پسرش را آنطور زدم. فقط گفت 《پوریا داشته هاش بیشتر از این بود…》 . کرم آدمها را با تمام مشکلات و استعدادهایشان میسنجید و داشتههایشان را در ذهنش عدد میداد. بعضی میگفتند او زمانی که اولین جنازه خود را شُست کمتر صحبت کرد. اما باقی میگفتند او از اول هم کمحرف بود. وقتی از سربازی برگشتم جایش را به من داد و خودش بازنشسته شد.
مِشی از روی ایوان به من دست تکان داد. زن و دخترهایی که روی ایوان بودند متوجه من شدند و کمی چارقدشان رو جلوتر کشیدند. خب مردهشور است و این حرفا دیگر.
سرم را پایین انداختم. به سمت آلاچیق و رمضون بندری رفتم. اضافه غذا را داخل ظرف پلاستیکی میریخت تا ببرد و پخش کند. نمیدانم چقدر شستن دیگ ها طول کشید که صدای جمعیت خوابید. مردم تبریکهای پایانی را با وداعی به ادریس و بهزاد هدیه میکردند و از مجلس بیرون میرفتند.
در نهایت ادریس به سمت میز کاتبانِ اعمال میهمانان رفت و هرچه هدیه نقدی و سکه پارسیان آورده بودند را با دفتر ثبت زیر بغلش زد. مردم دِه خوب میدانستند که هرچه بیاورند ادریس در عروسی خودشان جبران خواهد کرد.
حتی ایوان خانه هم خالی بود. چراغها یکی پساز دیگری خاموش میشدند. من کجا باید برم؟ این را از خودم پرسیدم. چون دیگر در این خانه، اتاق خالی نمانده بود. میهمانهای شهرستان یکطرف و عروس و داماد هم یک طرف.
منزلِ مرحوم ادریس؛ از خودش تشکهای بسیاری بهجا گذاشته بود. هر کس از دخمه یک لحاف و تشک برداشته بود و در یک اتاق و پستویی خوابیده بود.
راه افتادم. درب حیاط را که باز کردم. ادریس را جلوی درب دیدم.
-میروی دفتر ما برای خواب؟
¹⁴¶¶
-بله آقا
آقا صدا کردن را خودش یکبار با صراحت در خانه اعلام کرد. حاجآقا را خیلی عامیانه میدانست. یا آقا و یا حاج ادریس را ترجیح میداد. بد نیست گاهی انسان یادش بیاید قدش چقدر است. ادریس خود را غول دِه میدید.
-یک دقیقه بایست…
جلو رویش به پهلو ایستادم که چشم به چشم نشویم.
-باید بدانید که شما اینجا تا به الان مهمان بودهای... اما خب حالا وضعیت فرق کردهاست… میدانی که چه میگویم؟.
آن ته لهجه ترکی و تلاشش برای کتابی نطق کردن مرا وادار میکرد که با خودم مسابقهای بر سر نخندین به او برگزار کنم؛ که جایزه و باختش بین جان و نانم بود.
-بله آقا… عروس جوان دارد این خانه…
-بَرَکَنا... حالا شما مدتی در دفتر بیشتر بمانید.
سرم را با احترام برای تأیید پایین آوردم.
-فردا به مردهشور خانه میروید؟
-خیر شنبهها کمتر کسی میمیرد… اگر بمیرد هم زنگ میزنند میروم.
سری تکان داد و دستی به چانهاش کشید. شرط میبندم با خودش میگوید شنبه مردن بهترین زمانبندی برای متفاوت بودن است. راه افتاد به داخل حیاط و درب را بست. داخل کوچه ماشینهای سفید و سیاه پشت سر هم پارک شده بودند و نور زرد و نارنجی تیر برق کوچه را روشن کرده بود. به دفتر که رسیدم درب را باز کردم. یک ساختمان دوطبقه که طبقه اول آن اتاق جلسات و دفتر ادریس بود و طبقه دوم هم کتابخانه و جایی برای پذیرایی و اتاق کوچکی برای خواب داشت. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم تا با نور صفحه آن جلوی پایم را ببینم. روشن کردن چراغهای طبقه اول برای رفتن به طبقه دوم تنها راه زمیننخوردن دیگری است که میشناسم اما برقکار احمق نکرده یک کلید بالای پلهها بالا بگذارد تا چراغها را خاموش کنی. مجبوری باز در تاریکی بالا بروی.
پتویی را پهن کردم. این سالها یاد گرفتم هرچه زیرم سفت تر باشد خوابم عمیقتر میشود و بهموقع بیدار میشوم. هشداری برای پنج صبح میگذارم. 《چشمامو روی هم میذارمو تورو به یادم می یارمو…》 نمیدانم کی با زمزمه این آهنگ خوابم برد.
۰۴:۴۴ دقیقه گوشی زنگ خورد. قبلاز خواندن نام تماس گیرنده ساعت را دیدم تا جوابم متناسب با ساعت باشد. حسرت این شانزده دقیقه خواب بیشتر تا آخر روز در جانم خواهد ماند.
شاخه شمشاد بود. روی آیکون بزرگ سبز که دست کشیدم صدای ناله بلند شد. از همهمه و شلوغی پشت تلفن فقط چند جمله را فهمیدم. 《خودت رو زود برسون》 《هنوز سنی نداشت که…》 《از غذای رمضون بندری نبوده؟》
¹⁵¶¶
همان پیراهن چهارخانه قرمزی که مِشی برایم خریده بود را تن کردم. جلوی روشویی ایستادم. چند لحظهای منتظر گرم شدن آب ایستادم و به آینه خیره شدم. کمکم بخار گرفت.
دستی کشیدم روی آینه. موهایم را که حالا تقریباً بیشاز چهار انگشت شده بود را با دست عقب دادم. و با گرم صورتم را شستم.
درب دفتر را قفل کردم و آرام به سمت خانهی ادریس روانه شدم. با خودم حدس زدم که حتماً کسی مرده.
تکوتوک باغدار هایی که به زمینشان میرفتند را در کوچه و خیابان میدیدم و سلاموعلیکی با آنها داشتم.
جلوی درب خانه ادریس آمبولانسی ایستاده بود. کمی سرعتم را بیشتر کردم تا به نفسنفس زدن بیفتم. آدمها نمیفهمند که مردهها عجلهای ندارند.
نرسیده به درب برانکارد را بیرون آوردند. صدای گریه عمه بهزاد بیشتر از همه بلند شده بود. حاج ادریس آنجا خوابیده بود. با آن پیژامهی ابریشمی که از امارات برای خودش آورده بود. جوری دراز کشیده بود که انگار دیگر برایش مهم نیست که چگونه او را ببیند.
بهزاد دست روی برانکارد انداخته بود و کمی میکشید. این کار بار آندو مأمور آمبولانس را سنگینتر میکرد.
سر جایم ایستاده بودم. پاهایم میخ زمین شده بودند. مِشی را دختر عمههایش گرفته بودند؛ طوری جیغ میزد که دلم ریشریش میشد.
ادریس را که داخل ماشین گذاشتند. بهزاد من را دید. به سمتم دوید. لحظهای مکث کرد؛ به اشکی که روی صورتم جاری شده بود نگاه کرد. خودم هم نمیدانستم که چشمانم شروع به باریدن کردند. مرا سفت بغل کرد.
-یتیم شدیم… بابام رفت علیجونی… خونه خراب شدیم.
من قبلاً هم یتیم شده بودم؛ حتی او هم یتیم بود. من فقط برای یتیم شدن دوباره مِشی ناراحت بودم. چند باری با دست به پشتش زدم.
-اجازه بده من برم با حاج ادریس تا کارهای بیمارستان رو بکنم... تو هم خانواده رو جمع کن.
بهزاد به چشمانم نگاهی کرد و سری تکان داد.
¹⁶¶¶
سوار آمبولانس شدم. من ماندم و ادریس. دستی بر سرش کشیدم. ماشین که داخل چاله و چولهها میرفت؛ دستانش از روی تخت پایین میافتاد. آنها را باز روی سینهاش جمع میکردم. به چشمان بستهاش زل زدم. آن محاسن سفید که هرروز شانه میکشید. از بالا به پایین، هرطرف ۴۰ بار.
اگر خودش را میتوانست ببیند حتماً بد اعصابش بههم میریخت. اما خوشحال بود که شنبه مرده است.
《حاج ادریس اگر ازت درمورد من پرسیدن بگو بهخاطر مِشی بخشیدمت.》 گوش مردهها تا چندین ساعت بعد از مرگ هم میشنود. با بخشش من شاید ذرهای از سنگینی بارش کم شود. هر مردی را دو نفر در عمرش خواهند شناخت؛ پسرش و شاگردش، من بهنحوی هر دوی آندو بودم.
از روزی که مادرم مرد؛ ادریس من را با خود همهجا میبرد. تا از او درمورد من بپرسند و او در کمال سرافندگی از این که کار خیّرش آشکار شده مجبور میشد با ذوق پنهانی داستان پناه دادن به من و مادرم را برایشان بازگو کند. وقتی کل شهرستات حداقل یکبار سرگذشت من را شنیدند دیگر مرا جایی نبرد. امیدم به آن است که در آخرین لحظه دیگر برایش مهم نبوده باشد که همه این کارها را برای چه کسی میکرده.
در بیمارستان کارهای گواهی فوت و ترخیص کمی طول کشید. وقتی بهزاد رسید آنجا، همهچیز را به او سپردم تا خودم را به مردهشور خانه برسانم. اتاقی اول گورستان بود. راهرویی و یک اتاق شستشو داشت. یک تخت سرامیکی سفید و چند شیر آب و در قفسهها یک قرآن و کمی صدر و کافور برای تزیین قفسه چیده بودم.
نعشکش این گورستان نامش عزیز است. حرف نمیزند؛ البته با کسی.
من گاهی او را صبحها قبلاز طلوع آفتاب دیدهام که با قبری زمزمههای غریبی میکند.
هر وقت جنازه را میرساند دم درب؛ زنگ افاف را میفشارد. دینگ. جنازه حاضر است بفرمایید.