¹⁵¶¶
همان پیراهن چهارخانه قرمزی که مِشی برایم خریده بود را تن کردم. جلوی روشویی ایستادم. چند لحظهای منتظر گرم شدن آب ایستادم و به آینه خیره شدم. کمکم بخار گرفت.
دستی کشیدم روی آینه. موهایم را که حالا تقریباً بیشاز چهار انگشت شده بود را با دست عقب دادم. و با گرم صورتم را شستم.
درب دفتر را قفل کردم و آرام به سمت خانهی ادریس روانه شدم. با خودم حدس زدم که حتماً کسی مرده.
تکوتوک باغدار هایی که به زمینشان میرفتند را در کوچه و خیابان میدیدم و سلاموعلیکی با آنها داشتم.
جلوی درب خانه ادریس آمبولانسی ایستاده بود. کمی سرعتم را بیشتر کردم تا به نفسنفس زدن بیفتم. آدمها نمیفهمند که مردهها عجلهای ندارند.
نرسیده به درب برانکارد را بیرون آوردند. صدای گریه عمه بهزاد بیشتر از همه بلند شده بود. حاج ادریس آنجا خوابیده بود. با آن پیژامهی ابریشمی که از امارات برای خودش آورده بود. جوری دراز کشیده بود که انگار دیگر برایش مهم نیست که چگونه او را ببیند.
بهزاد دست روی برانکارد انداخته بود و کمی میکشید. این کار بار آندو مأمور آمبولانس را سنگینتر میکرد.
سر جایم ایستاده بودم. پاهایم میخ زمین شده بودند. مِشی را دختر عمههایش گرفته بودند؛ طوری جیغ میزد که دلم ریشریش میشد.
ادریس را که داخل ماشین گذاشتند. بهزاد من را دید. به سمتم دوید. لحظهای مکث کرد؛ به اشکی که روی صورتم جاری شده بود نگاه کرد. خودم هم نمیدانستم که چشمانم شروع به باریدن کردند. مرا سفت بغل کرد.
-یتیم شدیم… بابام رفت علیجونی… خونه خراب شدیم.
من قبلاً هم یتیم شده بودم؛ حتی او هم یتیم بود. من فقط برای یتیم شدن دوباره مِشی ناراحت بودم. چند باری با دست به پشتش زدم.
-اجازه بده من برم با حاج ادریس تا کارهای بیمارستان رو بکنم... تو هم خانواده رو جمع کن.
بهزاد به چشمانم نگاهی کرد و سری تکان داد.
¹⁶¶¶
سوار آمبولانس شدم. من ماندم و ادریس. دستی بر سرش کشیدم. ماشین که داخل چاله و چولهها میرفت؛ دستانش از روی تخت پایین میافتاد. آنها را باز روی سینهاش جمع میکردم. به چشمان بستهاش زل زدم. آن محاسن سفید که هرروز شانه میکشید. از بالا به پایین، هرطرف ۴۰ بار.
اگر خودش را میتوانست ببیند حتماً بد اعصابش بههم میریخت. اما خوشحال بود که شنبه مرده است.
《حاج ادریس اگر ازت درمورد من پرسیدن بگو بهخاطر مِشی بخشیدمت.》 گوش مردهها تا چندین ساعت بعد از مرگ هم میشنود. با بخشش من شاید ذرهای از سنگینی بارش کم شود. هر مردی را دو نفر در عمرش خواهند شناخت؛ پسرش و شاگردش، من بهنحوی هر دوی آندو بودم.
از روزی که مادرم مرد؛ ادریس من را با خود همهجا میبرد. تا از او درمورد من بپرسند و او در کمال سرافندگی از این که کار خیّرش آشکار شده مجبور میشد با ذوق پنهانی داستان پناه دادن به من و مادرم را برایشان بازگو کند. وقتی کل شهرستات حداقل یکبار سرگذشت من را شنیدند دیگر مرا جایی نبرد. امیدم به آن است که در آخرین لحظه دیگر برایش مهم نبوده باشد که همه این کارها را برای چه کسی میکرده.
در بیمارستان کارهای گواهی فوت و ترخیص کمی طول کشید. وقتی بهزاد رسید آنجا، همهچیز را به او سپردم تا خودم را به مردهشور خانه برسانم. اتاقی اول گورستان بود. راهرویی و یک اتاق شستشو داشت. یک تخت سرامیکی سفید و چند شیر آب و در قفسهها یک قرآن و کمی صدر و کافور برای تزیین قفسه چیده بودم.
نعشکش این گورستان نامش عزیز است. حرف نمیزند؛ البته با کسی.
من گاهی او را صبحها قبلاز طلوع آفتاب دیدهام که با قبری زمزمههای غریبی میکند.
هر وقت جنازه را میرساند دم درب؛ زنگ افاف را میفشارد. دینگ. جنازه حاضر است بفرمایید.