⎯ꥇꥇ𖫰ּׅׅ𝒟𖫰๋ׅ۫謎𖫲๋ׅの๋۫手๋࣪۫۫帳
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿
#Rica#digital_art
نام :ریکا نام خانوادگی :یاشیکاتو
سن :15 قد :147
تاریخ تولد:7 مرداد اصالت:ژاپنی
تایپ :isfp گرایش:لزبین
بستگان :
پدر:شو یاشیکاتو(مرده)
مادر:میکا یاشیکاتو(مرده)
پدر بزرگ:ماکوتو یاشیکاتو(زنده)
دوستان :اتسوشی،کیوکا،رانپو
شیپ:ندارد
علایق :نویسندگی،شیرینی جات، گربه، نقاشی، طبیعت،گل های لیلیوم،پروانه،کره بادوم زمینی،عروسک ها
تنفرات :چیز های تلخ،ادمای بیش از حد مغرور،سروصدا
خصوصیات اخلاقی:
شیطون،کنجاو،زودرنج،بعضی وقتا سعی میکنه مثله ناییریکا رفتار کنه اما خراب میکنه
وابسته به:اژانس کاراگاهی مسلح(درواقع توی بعضی از ماموریت های ناییریکا و بقیه کمک میکنه )
موهبت:
بال های نقرهای
بخش اول موهبتش این اجازه رو بهش میده با استفاده از امواج صوتی مثله یه خفاش موقعیت مکانی هر چیزی رو پیدا کنه، و همیشه موقعیت مکانی دشمن های خودش رو پیدا میکنه حتی اگه از دیدش پنهان باشه و این بخش از موهبتش همیشه فعاله
و بخش دوم موهبتش اینه که میتونه تبدیل به خفاش بشه اما اختیار کاملی روی این بخش نداره.
بک استوری:
ریکا بعد از مدرسه وقتی که ارام به سمت خانه قدم برمیداشت باغ گیاه شناسی نظرش را جلب میکنه،با استفاده از موهبتش از آن طرف دیوار به طرف دیگر میره تا کمی در اون مکان زیبا وقت بگذرونه که ناگهان از دور دختری به زیبایی طبیعت میبینه،از اون به بعد هر روز بعد از مدرسه به اون باغ میرفت تا با الهام گرفتن از اون دختر کتابی بنویسه.
توی یکی از همون روز ها وقتی که باران میبارید روی یک نیمکت نشسته بود و توی دفترش چیزهایی مینوشت،ناییریکا که صدای خنده های ریز ریکا رو شنیده بود جلو اومد و روبه روی ریکا وایساد نائریکا، که معمولاً از تعاملات غیرضروری دوری میکرد، بهطور غیرمنتظرهای ایستاد و گفت:«اون کتاب... دربارهی طبیعته؟»
ریکا که از درون خوشحال شده بود با تعجب و لبخند حرف زد:«نه، ولی کاش بود. من خودم دارم یه داستان مینویسم که توش طبیعت حرف میزنه. شاید یه روزی شخصیت اصلیاش مثل شما باشه—ساکت، ولی قوی.»
ریکا اروم خندید،نمیخواست به زبان بیاورد که هر روز به این باغ میامد و از دور ناییریکا را تماشا میکرد و درمورد ان داستانی مینوشت.
این جمله باعث شد نائریکا برای اولین بار لبخند کوچکی بزنه. آنها شروع به صحبت کردند—دربارهی کتابها، باران، و اینکه چطور هرکسی میتونه صدای خودش رو پیدا کنه، حتی اگر با سکوت شروع کنه.
از آن روز به بعد، نائریکا گهگاه در مأموریتهایش به سراغ این دختر میرفت تا دربارهی دنیای داستانیاش بشنوه. و دختر هم، با الهام از نائریکا، شروع به نوشتن داستانی کرد که در آن طبیعت نه قربانی، بلکه قهرمان بود.
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿
#character_biography#Rica
⎯ꥇꥇ𖫰ּׅׅ𝒟𖫰๋ׅ۫謎𖫲๋ׅの๋۫手๋࣪۫۫帳
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿
#Rica#digital_art
⎯ꥇꥇ𖫰ּׅׅ𝒟𖫰๋ׅ۫謎𖫲๋ׅの๋۫手๋࣪۫۫帳
‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿︵‿
#Rica#digital_art