eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
702 عکس
84 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت شب پنجم دوستم زنگ زد و گفت:" نگرانم دلم شور میزنه،تاب و تحمل ندارم." گفتم:"حق داری! میفهمتت! آخه ما کی صدای موشک و انفجار و خبر شهادت مدام بهمون می‌رسید؟" بهش گفتم:"زینب جان میای پیش ما؟ ما با خانم‌های محله جمع شدیم لقمه آماده میکنیم شبا ،موکب هم داریم بیا قدمت به روی چشم: آدرس پرسید و اومد. هر روز مکانمون تغییر می‌کنه خونه یکی از خانمهای محل جمع میشیم یکی از خانمها گفت که استرس دارم بیاین خونه ما تا دور هم آروم شیم ماهم لبیک گفتیم. سریع سفره پهن کردیم. پیاز وسیب زمینی و سوسیس. به به چه بو و رنگی داشت. از امشب تصمیم گرفتیم لقمه ها رو نصف کنیم.(اقتصاد مقاومتی) چهارصد تا لقمه شد دور هم درد و دل کردیم؛ از نبود آقا از اخبار روز حتی شعارهای کاروان خودرویی شبا. تو چشمای دوستم دیدم آروم شده بود. ازش خواستم با خانمهای محله توی مسجدشون یه همچین کاری کنه انگار اینجوری آروم تر میشیم یاد فیلم ویلایی‌ها افتادم فیلم مورد تحسین حضرت آقا ❤️🌹🌷 🖋رقیه مفتاحی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روایت شب ششم امروز با خانمهای محله هماهنگ کردیم بریم تشییع شهید 😭😭 یادمه منتظر ایام فاطمیه بودیم که معراج شهدا ،شهید بیاره ما هم بریم زیارت. الان انگار ایران شده معراج شهدا قدم به قدم پشت کاروان شهدا میرفتم چشمم افتاد به پوستر آقا ❤️ "خداحافظ ای داغ بر دل نشسته" این داغ جنسش فرق می‌کنه زانوهام سست نشده. دستای بچه ها رو محکم نگه داشته با تمام نفرت گفتم:"مرگ بر آمریکا" بعداز تشییع باید خودم رو سریع میرسوندم به خونه دوستم. ما بهش میگیم محفل نور. آخه دلمون آروم میشه خوشحالیم که داریم کاری میکنیم برا جبهه حق. نشستم منتظر تک تک خانمها و همسایه ها شدیم برا پخت آش؛ با هم پیاز خورد کردیم. امروز خواهر شهید تو جمعمون بود. سوره فتح پخش کردیم. یکی عدس بار گذاشت. یکی عدس رو پاک کرد. با هم رشته ها رو خورد کردیم. راستی امشب عجب شبی است همه چی گره خورده! صبح تشییع شهید، ظهر پخت به نیت پیروزی رزمندگان اسلام، غروب افطار، و نیمه شب احیای فرزندان ایران! بازم بگم قراره امشب احیا رو خونه مادربزرگ مهربون برگزار کنیم. 🖋رقیه مفتاحی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بند بندِ میدان ارم از نوای جوشن‌کبیر پر شده بود. دختری کنار میدان ایستاده بود. پرچم سبز با ذکر « یا صاحب الزمان» روی دست‌هایش می‌چرخید. پانزده سال بیشتر نداشت. شبِ قدر با شب تولدش یکی شده بود. این را مادرش گفت. دختر، با صلابت ایستاده بود و پرچم را به زیبایی تکان می‌داد سر تا پا، خیسِ باران بود. دلم، هم ذوقش را می‌کرد هم شورش را می‌زد. هرچه می‌گفتیم، مرغش یک پا داشت! نه چتر، قبول می‌کرد. نه می‌آمد زیر سایبان. نه پرچمِ سنگینش را عوض می‌کرد. آخرِسر که تسلیم شدم، شاید برای اینکه ناراحت نشوم، ریز خندید و گفت: « خیس شدن که اشکالی نداره، تازه پوستم آبرسانی می‌شه!» و رفت. دوباره خودش بود و پرچم و باران و ما بزرگ‌ترهایی که به تماشایش نشسته بودیم. شبِ بیست‌وسوم رمضان،اسفند ماه ۴۰۴ 🖊سمیرا اکبری با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
باران، بند آمده است. آفتاب، پهن شده روی سنگ‌فرش‌های حرمِ شاهچراغ علیه‌السلام. مردم، گوشه و کنارِ صحن نشسته‌اند. بچه‌ها دست از سرِ چترها برداشته‌اند. می‌دوند، می‌خندند و چاله‌های کوچک آب را شکار می‌کنند. با اینکه وسط جنگِ با آمریکا و اسرائیل هستیم. با اینکه دیشب، شب قدر بوده و خواب‌ها حسابی کم و کسری پیدا کرده است. با اینکه تازه از راهپیمایی زیرِ باران، رسیده‌ایم به حرم اما انرژیِ همه‌ی زائرها، مثبتِ بی‌نهایت است! انگار نه انگار که این جا همان حرمی هست که دو بار، تروریست، اسلحه به دست ایستاده و خون مردم را ریخته روی همین سنگ‌فرش‌های باران خورده. دست پسر‌هایم را گرفته‌ام، از کنار حجره‌های صحن رد می‌شویم که حالت نشستنِ دو جوان به پاهایم دستور توقف می‌دهد. به مزار تازه و گرمِ شهید نگاه می‌کنم. پس رفیقشان شهید شده است. فهمیدم! زانوی جاماندگی به بغل گرفته‌اند. این احساسِ *غبطه* هست که از نگاهشان لبریز است. نشسته‌اند و برای درمان دردِ دلتنگی، برای مرهم گذاشتن روی زخمِ خاطره‌ها، قرآن می‌خوانند. جلو می‌روم. اسم رفیق‌شان «محمد مهدی» بوده. مثل اینکه « صدرا » صدایش می‌زدند و حتما از این به بعد «رفیقِ شهید» خطابش می‌کنند. ✍سمیرا اکبری با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم نمی ترسی؟ _ اونجا چه خبر اوضاع چه طوره؟ _ نزدیکی های ما هر روز صدا میاد و خیلی وقتها خونه و پنجره ها می لرزه. از خواهرم می پرسم: نمی ترسی که؟ _ اولش چرا ولی الان نه. فقط پوشیده تو خونه میگردم. شبها روسری می پوشم اگه خواب بودم و اتفاقی افتاد، نامحرم بدنم رو نبینه. 🖊مریم شیدا،۲۲ اسفند ۱۴۰۴ روز قدس با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
باران می‌بارد. ساده نمی‌بارد. قطره‌های باران هم شبیه موشک به زمین فرود می‌آید. سرم داغ است، دستانم سرد. اینجا زیر داربست‌های گونی‌پیچ‌شده نشسته‌ام و دانه‌دانه اسماء و صفاتِ دعایِ جوشن را با قلبم مزمزه می‌کنم. فکرم هزارجا می‌چرخد. به آدم‌های بیرون که دارند توی خیابان زیر جل‌جلِ باران پرچم تکان می‌دهند و داد می‌زنند:«الله اکبر!»، نکند سرما بخورند؟ بدنشان خیس است، یک باد ملایم کافی است تا لرز به جانشان بیفتد. صدا می‌شنوم، قالب یخ درون پارچِ آبْ در دستانِ خانمِ بالای سرمْ قلپ‌قلپ می‌کند. دارد به بنده‌های بامدادنشینِ شب قدر آب می‌دهد، هر یک لیوان آب که به دست بقیه می‌دهد:«دعام کنید» از زبانش نمی‌افتد. راستی اولین کلماتِ آقای خامنه‌ایِ جوان! خیلی دقیق و مرتب بود. خیلی متواضعانه، پرزور و مهربان بود. دوستش داشتم. وقتی یادش می‌افتم آرام می‌شوم! به آدم‌های اطرافم نگاه می‌کنم، نه خودم را می‌شناسم نه این‌ها را. چقدر در این سیزده روز بزرگ شدیم، صاحب غم‌های بزرگ شدیم. شب‌نشینی‌های بعد افطارمان همه خیابانی شد، مایی که سال‌های پیش بعد از راهپیمایی روز قدس حس می‌کردیم از ما جهادگرتر نیست، حالا نمی‌دانیم چندمین بار است که توی خیابان با پرچم و مشتِ گره قدم می‌زنیم. روزهای عجیبی است. در این چند روز بیشتر از کل عمرم به مرگ و معاد فکر کردم. دیگر یادم رفت روزه‌دارم، گشنه‌ام، عاشق سحری خوردنم و برای اذان مغرب و رنگینک لحظه‌شماری می‌کردم. روزهای عجیبی است. مداح دارد روضه می‌خواند و من هنوز این متن را تمام نکرده‌ام. باران هنوز هم می‌بارد. خوشحالم که این روزهای تاریخ را دیدم. اگر باز هم برمی‌گشتم، بیست‌سالگی‌ام را حوالیِ همین روزها انتخاب می‌کردم؛ شب قدری که فرداش روز قدس است و تماشایِ نوروزی که هم‌آهنگِ با فطر است. سحرگاه ۲۳ رمضان ۱۴۴۷ ✍مطهره زارعی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیشه ماشین را داد پایین و صدای موزیک بر خورد وسط "حیدر حیدر یا صهیون" پسر جوان سرش را از شیشه ۲۰۷ بیرون داد و گفت: _کاکو اقلا یه چتری می آوردی ! به یاد شیطنتهای حمید خودمان افتادم و گفتم: بارون غافلگیرمون کرد! چتر مشکی بلند و نو را از صندلی عقب برداشت و گرفت جلوی من! تشکر و تعارفی کردم و گفتم: من فرداشب اینجا نیستم نمیتونم بهتون پس بدم! پسر دیگری که پشت فرمان ماشین نشسته بود به انبوه چترهای روی صندلی عقب اشاره کرد و گفت : هدیه است! اگر دوستاتونم بدون چتر اومدن بهشون بدم! مال مغازه خودمه! هر بار منِ ریاکارِخودشیفته ی درونم کار خوبی می‌کند و دور بر می‌دارد که: " خوش به حال خدا که بنده های پای کاری مثه من داره" یکی سر راهم سبز میشه و میگه: خفه! خیلی ها این روزها خیبر خیبر گوش نمیدن، راهپیمایی براشون نمیکشه، اهل الغوث الغوث شب قدرم نیستن اما هوای ناموسشون رو دارن، ناموسی که زیر بارون پرچم تکون میده بدون چتر! ✍ساجده تقی‌زاده با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
به نام خدا "سبک" همه گزینه‌ها روی میز بود. هر آنچه که برای نرفتن کافی باشد. این شرایط نه برای من که برای خیلی‌ها صدق می‌کرد. صحنه‌های امروز برای کسی که درکی از اعتقادات و روحیات ما ندارد و نمی فهمد مثل تابلوی نقاشی می‌ماند که ناواردها رنگ‌های درهم و برهم می بینند ولی نقاش‌ها و این‌کاره‌ها آن را یک سبک معروف می‌بینند. حال و حکایت روز قدس امسال هم همانند همان تابلو نقاشی بود. اینکه شب قبلش شب قدر بوده و تا صبح ملت احیا گرفته‌اند. زیر آن باران جل‌جل که چند دقیقه‌اش کافی بود تا کسی آبکش شود. زبان روزه که آدم دلش میخواهد روز جمعه حداقل تا ظهر بخواد. ساک و بار و بندیل بپیچی و با اهل و عیال بیایی برسی به راهپیمایی آن هم با علم به شرایط جنگی. تازه نماز جمعه را هم بمانی و بعد تا برسی خانه باید افطار کنی و برگردی به قرارهای شبانه در خیابان. اینها اگر تابلویی از عزم و اراده و ایمان نیست پس چه می‌تواند باشد؟ و این فهمش برای همه‌کس، راحت نیست و آن را دیوانگی می‌دانند ولی برای آن‌هایی که سبک‌شناس هستند زیبا و چشم‌نواز است و نشان از یک ذوق و انگیزه و عشق می‌دهد. آن‌جاست که زیر میز میزنند و پشت پا به همه گزینه‌های روی میز؛ خوابیدن، بیخیالی، ضعف، ترس، ناتوانی، بچه‌داری و هزاران گزینه‌ای که بتوان کسی را با آن منصرف کرد از آمدن. 🖊زینب نادری‌نسب(زن) با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله