بند بندِ میدان ارم از نوای جوشنکبیر پر شده بود.
دختری کنار میدان ایستاده بود.
پرچم سبز با ذکر
« یا صاحب الزمان» روی
دستهایش میچرخید.
پانزده سال بیشتر نداشت.
شبِ قدر با شب تولدش یکی شده بود.
این را مادرش گفت.
دختر، با صلابت ایستاده بود و پرچم را به زیبایی تکان میداد
سر تا پا، خیسِ باران بود.
دلم، هم ذوقش را میکرد هم شورش را میزد.
هرچه میگفتیم، مرغش یک پا داشت!
نه چتر، قبول میکرد.
نه میآمد زیر سایبان.
نه پرچمِ سنگینش را عوض میکرد.
آخرِسر که تسلیم شدم،
شاید برای اینکه ناراحت نشوم، ریز
خندید و گفت:
« خیس شدن که اشکالی نداره، تازه پوستم آبرسانی میشه!»
و رفت.
دوباره خودش بود و پرچم و باران و ما بزرگترهایی که به تماشایش نشسته بودیم.
شبِ بیستوسوم رمضان،اسفند ماه ۴۰۴
🖊سمیرا اکبری
#اللهاکبر
#شبهای_قدر_انقلاب
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
باران، بند آمده است.
آفتاب، پهن شده روی سنگفرشهای حرمِ شاهچراغ علیهالسلام.
مردم، گوشه و کنارِ صحن نشستهاند.
بچهها دست از سرِ چترها برداشتهاند.
میدوند، میخندند و چالههای کوچک آب را شکار میکنند.
با اینکه وسط جنگِ با آمریکا و اسرائیل هستیم.
با اینکه دیشب، شب قدر بوده و خوابها حسابی کم و کسری پیدا کرده است.
با اینکه تازه از راهپیمایی زیرِ باران، رسیدهایم به حرم اما انرژیِ همهی زائرها، مثبتِ بینهایت است!
انگار نه انگار که این جا همان حرمی هست که دو بار، تروریست، اسلحه به دست ایستاده و خون مردم را ریخته روی همین سنگفرشهای باران خورده.
دست پسرهایم را گرفتهام، از کنار حجرههای صحن رد میشویم که حالت نشستنِ دو جوان به پاهایم دستور توقف میدهد.
به مزار تازه و گرمِ شهید نگاه میکنم.
پس رفیقشان شهید شده است.
فهمیدم! زانوی جاماندگی به بغل گرفتهاند.
این احساسِ *غبطه* هست که از نگاهشان لبریز است.
نشستهاند و برای درمان دردِ دلتنگی، برای مرهم گذاشتن روی زخمِ خاطرهها، قرآن میخوانند.
جلو میروم.
اسم رفیقشان «محمد مهدی» بوده.
مثل اینکه « صدرا » صدایش میزدند و
حتما از این به بعد
«رفیقِ شهید» خطابش میکنند.
✍سمیرا اکبری
#شهید_محمدمهدی_نجابت
#رفیق_شهید
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم
نمی ترسی؟
_ اونجا چه خبر اوضاع چه طوره؟
_ نزدیکی های ما هر روز صدا میاد و خیلی وقتها خونه و پنجره ها می لرزه.
از خواهرم می پرسم: نمی ترسی که؟
_ اولش چرا ولی الان نه. فقط پوشیده تو خونه میگردم. شبها روسری می پوشم اگه خواب بودم و اتفاقی افتاد، نامحرم بدنم رو نبینه.
🖊مریم شیدا،۲۲ اسفند ۱۴۰۴ روز قدس
#قلب_میدان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
باران میبارد. ساده نمیبارد. قطرههای باران هم شبیه موشک به زمین فرود میآید. سرم داغ است، دستانم سرد. اینجا زیر داربستهای گونیپیچشده نشستهام و دانهدانه اسماء و صفاتِ دعایِ جوشن را با قلبم مزمزه میکنم. فکرم هزارجا میچرخد. به آدمهای بیرون که دارند توی خیابان زیر جلجلِ باران پرچم تکان میدهند و داد میزنند:«الله اکبر!»، نکند سرما بخورند؟ بدنشان خیس است، یک باد ملایم کافی است تا لرز به جانشان بیفتد. صدا میشنوم، قالب یخ درون پارچِ آبْ در دستانِ خانمِ بالای سرمْ قلپقلپ میکند. دارد به بندههای بامدادنشینِ شب قدر آب میدهد، هر یک لیوان آب که به دست بقیه میدهد:«دعام کنید» از زبانش نمیافتد. راستی اولین کلماتِ آقای خامنهایِ جوان! خیلی دقیق و مرتب بود. خیلی متواضعانه، پرزور و مهربان بود. دوستش داشتم. وقتی یادش میافتم آرام میشوم! به آدمهای اطرافم نگاه میکنم، نه خودم را میشناسم نه اینها را. چقدر در این سیزده روز بزرگ شدیم، صاحب غمهای بزرگ شدیم. شبنشینیهای بعد افطارمان همه خیابانی شد، مایی که سالهای پیش بعد از راهپیمایی روز قدس حس میکردیم از ما جهادگرتر نیست، حالا نمیدانیم چندمین بار است که توی خیابان با پرچم و مشتِ گره قدم میزنیم. روزهای عجیبی است. در این چند روز بیشتر از کل عمرم به مرگ و معاد فکر کردم. دیگر یادم رفت روزهدارم، گشنهام، عاشق سحری خوردنم و برای اذان مغرب و رنگینک لحظهشماری میکردم. روزهای عجیبی است. مداح دارد روضه میخواند و من هنوز این متن را تمام نکردهام. باران هنوز هم میبارد. خوشحالم که این روزهای تاریخ را دیدم. اگر باز هم برمیگشتم، بیستسالگیام را حوالیِ همین روزها انتخاب میکردم؛ شب قدری که فرداش روز قدس است و تماشایِ نوروزی که همآهنگِ با فطر است.
سحرگاه ۲۳ رمضان ۱۴۴۷
✍مطهره زارعی
#قلب_میدان
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیشه ماشین را داد پایین و صدای موزیک بر خورد وسط "حیدر حیدر یا صهیون"
پسر جوان سرش را از شیشه ۲۰۷ بیرون داد و گفت:
_کاکو اقلا یه چتری می آوردی !
به یاد شیطنتهای حمید خودمان افتادم و گفتم: بارون غافلگیرمون کرد!
چتر مشکی بلند و نو را از صندلی عقب برداشت و گرفت جلوی من!
تشکر و تعارفی کردم و گفتم:
من فرداشب اینجا نیستم نمیتونم بهتون پس بدم!
پسر دیگری که پشت فرمان ماشین نشسته بود به انبوه چترهای روی صندلی عقب اشاره کرد و گفت : هدیه است!
اگر دوستاتونم بدون چتر اومدن بهشون بدم! مال مغازه خودمه!
هر بار منِ ریاکارِخودشیفته ی درونم کار خوبی میکند و دور بر میدارد که: " خوش به حال خدا که بنده های پای کاری مثه من داره" یکی سر راهم سبز میشه و میگه: خفه!
خیلی ها این روزها خیبر خیبر گوش نمیدن، راهپیمایی براشون نمیکشه، اهل الغوث الغوث شب قدرم نیستن اما هوای ناموسشون رو دارن، ناموسی که زیر بارون پرچم تکون میده بدون چتر!
✍ساجده تقیزاده
#ساجده_تقیزاده
#روزنوشت
#اللهاکبر
#شبهای_قدر_انقلاب
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
به نام خدا
"سبک"
همه گزینهها روی میز بود. هر آنچه که برای نرفتن کافی باشد. این شرایط نه برای من که برای خیلیها صدق میکرد. صحنههای امروز برای کسی که درکی از اعتقادات و روحیات ما ندارد و نمی فهمد مثل تابلوی نقاشی میماند که ناواردها رنگهای درهم و برهم می بینند ولی نقاشها و اینکارهها آن را یک سبک معروف میبینند. حال و حکایت روز قدس امسال هم همانند همان تابلو نقاشی بود. اینکه شب قبلش شب قدر بوده و تا صبح ملت احیا گرفتهاند. زیر آن باران جلجل که چند دقیقهاش کافی بود تا کسی آبکش شود. زبان روزه که آدم دلش میخواهد روز جمعه حداقل تا ظهر بخواد. ساک و بار و بندیل بپیچی و با اهل و عیال بیایی برسی به راهپیمایی آن هم با علم به شرایط جنگی. تازه نماز جمعه را هم بمانی و بعد تا برسی خانه باید افطار کنی و برگردی به قرارهای شبانه در خیابان. اینها اگر تابلویی از عزم و اراده و ایمان نیست پس چه میتواند باشد؟ و این فهمش برای همهکس، راحت نیست و آن را دیوانگی میدانند ولی برای آنهایی که سبکشناس هستند زیبا و چشمنواز است و نشان از یک ذوق و انگیزه و عشق میدهد. آنجاست که زیر میز میزنند و پشت پا به همه گزینههای روی میز؛ خوابیدن، بیخیالی، ضعف، ترس، ناتوانی، بچهداری و هزاران گزینهای که بتوان کسی را با آن منصرف کرد از آمدن.
🖊زینب نادرینسب(زن)
#روز_قدس
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
🔅غنچه نارنج
صبح وقتی در راهپیمایی روز قدس زیر چتر بودم و نیمی از چادر و پایین شلوارم خیس شده بود، وقتی جمعیت شانهبهشانه هم ایستاده بودیم و حرکتمان قفل شده بود، داشتم به سرزنشهای خداوند در قرآن فکر میکردم. همان وقتی که خداوند روبرمیگرداند از بعضی از اهالی مدینه. وقتی غر میزدند که ما به جنگ نمیآییم. حالا هوا گرم است، هوا سرد است، اصلا کاش اهل روستا و دهاتی دور از این هیاهوها بودیم و به جنگ نمیرفتیم... .
دقیقا همان لحظه رو به آسمان کردم و گفتم: خدایا ببین ما توی این باران آمدیم. نه فقط مردهایمان، با همه اهل خانه آمدیم؛ با زن و بچه و نوزاد. همین نوزادی که مادرش به آغوشش گرفته و غریبهای دارد چترش را تعارف میکند و او میگوید نه بعد چطور پیدایتان کنم و او هم میگوید که خب هدیه باشد.
مطمئنم خدا داشت میدید. برای همین فرشتههایش را بیشتر کرد و باران تندتر شد. نفس بلندی کشیدم و بوی غنچههای بهار نارنج میان بلوار به مشامم رسید. مطمئنم خدا خیلی نزدیک بود.
حتی وقتی امشب به تجمع رسیدم باز خدا را دیدم. خدا را در تعداد زیاد آدمها دیدم.
امشب دیگر در ردیف اول دور میدان جا نشدم. مردم عادی تعدادشان بیشتر شده بود و شعارها بلندتر و جسورانهتر. چه کسی این دلها را دانهدانه از خانه تا اینجا روانه کرده بود...چه کسی پرچم به دستشان داده بود... چه کسی آرامش را بر قلبهایشان نازل کرده بود... .
این چند روز توی گروهها پیام درباره مراقبت از جنگ خیابانی زیاد میبینم. نمیدانم شاید نویسندههای این پیام میان مردم نیستند. حجت بر من تمام شده. احتمال این اتفاق خیلی کم است. ما مردم خیابانها را فتح کردهایم و پرقدرت ایستادهایم. ما همه در این چهارده روز جنگ در حال ملاقات با خداوندیم و خیال پاپس کشیدن هم نداریم.
🖊رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#رهبر_شهیدم
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
به نام خدا
راه مقدس .روز قدس
۱۳ همین روز از جنگ مصادف شده با روز قدس و این اولین روز قدسی هست که رهبر شهیدمون نیستن و چقدر سخته نبودنشون.این ۱۳ روز شب و روزمون با هم قاطی شده و به صورت خاصی داره میگذره اما خب هدف مهمی داریم اونم جمهوری اسلامی هست.به قول حاج قاسم .جمهوری اسلامی حرمه باید مراقبش باشیم .بااینکه شب قبلش نخوابیدیم و احیای شب ۲۳ ماه رمضون و شب قدر بود .تونستیم سه ساعتی بخوابیم و راه بیوفتیم به سمت راهپیمایی .وقتی از خونه می خواستیم بیرون بزنیم هوا ابری بود و پیش خودم گفتم هوا خوبه و نیازی به لباس گرم نیست .اما وقتی رسیدم به محل راهپیمایی یک دفعه بارون گرفت و غافلگیر شدم . از یک طرف بارون شدت گرفته بود و از طرفی هم هوا سرد شد . مثل همیشه آخر راهپیمایی ختم می شد به حرم آقامون شاهچراغ (س)سریع وارد حرم شدم تمام چادرم و لباس هام خیس خیس شده بود به خاطر همین یه لرز بدی به جون من سرمایی افتاده بود .جمعیت زیادی وارد حرم شده بودن و جای سوزن انداختن هم نبود به زور یه کنج از حرم آقا شاهچراغ(ع)جایی برای خودم پیدا کردم و نشستم. طبق معمول گوشیم رو در آوردم و اخبار رو چک کردم .دیدم نوشته انفجار در نزدیکی راهپیمایی مردم و میدان انقلاب تهران . توی دلم خدا لعنتشون کنه ای میگم و باز کانال هارو چک میکنم فیلم لحظه انفجار رو دیدم وقتی انفجار رخ داد مردم به جای اینکه از چیزی بترسن تکبیر میگفتن و یا ذکر یا حسین . چقدر دشمنان ما احمقن نمیدونن ما از این چیزا نمیترسیم. به قول حاج قاسم ما ملت شهادتیم.ماملت امام حسینیم(ع).نمیدونن آرزوی همه ما شهادت و عاقبت بخیری هست.عکس خانمی رو میبینم که با پرچم و پتو پوشیده شده.عکس بعدی رو دیدم که همسرش خانم شهیدش رو برای آخرین بار بغل کرده.چه هدفی بزرگی.چه هدف مقدسی .خوش به حال این خانم که توی راهپیمایی روز قدس شهید شد اونم توی چه راهی .یعنی میشه از این شهادت ها قسمت ما هم بشه.خیلی به خانم شهیده غبطه خوردم. خواستم بگم این راهی که همه ما ۱۳ روزه بعد از شهادت رهبر شهیدمون پیش گرفتیم خیلی مقدسه. نکنه کم بیاریم.نکنه شک کنیم. نکنه جا بزنیم. نکنه اعتراض کنیم
دست خدا همراه ماست.
✍طاهره حسینی
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح
...من ایران را با مردماش دوست دارم...
مردمم را تماشا میکنم. مردمِ ایران را. مردمی که در خطِ مقدم جبهه، قدمهایشان استوار و مبارک است. خط مقدمی که اینروزها همان خیابانهاییست که مردم لحظهای آن را رها نمیکنند.
قدمهایی آسمانی، که از ارادههای راسخ میآید. از عشق میآید... از ایمان میآید...
آسمانِ امروزِ ایرانِ من، بارانی و برفیست.
حتی بارانی از موشکهای آمریکایی، صهیونی...
بعضی شهرها زیر موشکباران، در خطِ مقدمِ خیابان ماندهاند و با هر غرشاش، بانگ اللهاکبرِشان بلندتر میشود و ارادهی ماندنِشان در خیابان بیشتر.
من ایران را با مردماش دوست دارم.
عجیب مردمانی که حماسهها را با خون میسازند.
مردمی که با زبانِ روزه، با همهی اهلِ خانه، بزرگ و کوچک و خردسال و شیرخواره در خط مقدم، پای ایران و آرمانهایش ایستادهاند.
خم نمیشوند و در مقابل زور و استکبار، فریادِ آزادگی و مقاومت سر میدهند.
امام شهیدم همیشه میفرمودند که: «مردم در میداناند. ملت ایران ملت اسارت و حقارت نیست. مردم زندهاند...»
حسنختام این مردم شهادت است. ملت شهادتاند. شدهاند علمدارِ ایران. نمیگذارند علم پایین بیفتد. این مردم را از چه میترسانید!
اینجا کانونِ همهی شور و نشاطهای عالماست. تازه جان گرفته. میتپد. زنده است و زنده میکند.
خستگی معنا ندارد.
ارادهها تکیه بر ارادهی خدا زدهاند. پشتشان گرم است به خدایی که منتهای قدرت است.
آدم از این همه شور و حماسه از خود بیخود میشود. بهوجد میآید. اشک شوق میریزد. دلش میخواهد به تکتک آدمهایش بگوید که چقدر دوستشان دارد. که چقدر به بودنشان افتخار میکند.
که چقدر از تماشایشان لذت میبرد...
مردمانِ بزرگی که ایران را زنده نگهداشتهاند.
مردمانی که یقین دارند شهادت، غم و اندوه نیست، بلکه آغاز راه جهاد است...
مردمانی که مشتهایشان را مانند مشتِ گرهکردهی رهبر شهیدشان، بیش از پیش در مقابل ظلم و زورِ کودکخوارانِ اپستینی، گره میکنند.
دشمن احمق نمیتواند بفهمد که مردم ایران وقتی برایشان مشکلی پیش بیاید، مقاومتر میشوند... یکیتر میشوند...نزدیکتر میشوند... متّحدتر میشوند.
اینجا ایران است،
من ایران را با مردماش دوست دارم.
...صدیقه بذرافشان...
۲۲ اسفند۱۴۰۴_روز جهانی قدس
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله