eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
708 عکس
85 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
🔅مارش پیروزی کم‌کم داریم همدیگر را می‌شناسیم و پیدا می‌کنیم. دختر جوانی که شب سوم‌ تجمع دیدمش و گفتم چه خوب کردی آمدی حالا مادر و مادربزرگش هم دور میدان کنارش می‌ایستند. پدری که با همه دارایی‌اش یعنی دو پسرش آمده بود هنوز می‌آیند و پرچم‌ها توی دست‌شان است. یا مثلا آن مرد قدبلندی که پالتو بلند می‌پوشد و از کفش چرم و کلاه بافتش معلوم است وضع مالی‌اش از همه ما یک سر و گردن بالاتر است. آن زنی که میکروفون به دست می‌گیرد و هر شب رجز می‌خواند. آن مرد موسفیدی که موتورش را پر از پرچم کرده و میدان را چند بار دور می‌زند. آن دختر موخرمایی که هر شب به بچه‌ها شکلات می‌دهد. آن زنی که تنها توی پرایدش نشسته و همه شیشه‌ها را پایین داده و چند بار با پرچم ایران از مقابلمان می‌گذرد. آن پسر ۲۰۶‌سوار که هنوز با عکس آقا می‌آید و صدای سیستمش بلند است. ما کم‌کم داریم همدیگر را می‌شناسیم. نمی‌دانم تعریف دقیق پیروزی در جنگ چیست. اما برای من همین کنار هم بودن‌ها صدای مارش پیروزی‌ست‌. شاید بعد از تمام شدن این روزها حس‌وحال مردم کم شود اما مطمئنم اگر جایی در همین شهر با هم چشم‌توچشم شدیم دیگر غریبه نیستیم. ما کم‌کم داریم همدیگر را می‌شناسیم. 🖊رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
آقای جسدی که تا همین چند روز پیش حتماً برای خودت کسی بوده‌ای و زندگی و کار و باری داشته‌ای، سلام! من تو را نمی‌شناسم. نمی‌دانم که هستی و این مهم نیست. امروز همین تتویِ روی دستت برای پیوندت با من و ما کافی است. امروز تویی که حالا فقط یک تنِ بی‌روح بر سنگِ سردخانه‌ای از هزارتا بی‌وجودِ فارسی‌حرف‌زنْ پُرجان‌تری و با ما حرف می‌زنی! نمی‌دانم چند سالِ پیش این نقش و نگار را روی دستت ماندگار کردی، کدام اتفاقِ تاریخ ایران باعث شد این تصمیم را نهایی کنی و برای همیشه خودت را فرزند این سرزمین بدانی. اما آقای جسد با اینکه وقتی دست زرد و بی‌جانت را دیدم قلبم آهِ محض شد ولی خیلی به حالت حسرت خوردم. می‌دانی؟ اینجا دنیای وحشتناکی شده است؛ آدم‌ها ترسو شده‌اند. معلوم نیست تا کجا می‌مانند و از کجا به بعد فرار می‌کنند؛ و تو که حالا باورت با لحظهٔ آخرت در یک نقطه به‌هم رسیده از خوش‌عاقبت‌هایی آقای فرزند ایران! خوش به حالت! شهیدِ منطقه مسکونی جوادیه تهران ✍مطهره زارعی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🔸 امشب شب پانزدهم جنگ است ،میدان همان میدان و مردم همان شور و انزجار.. 🔸دشمن بداند،فریاد ما صلاح ماست خدای ما از همه بزرگتر است از جنگنده ها و پهبادهایی که شبانه روز بر سر همین مردم کف میدان چون بادبادک بر آسمان هوا میکنید ... شما ب زودی با ایمان همین مردم و اراده حق بلعیده میشوید و آن روز خیلی نزدیک است ... ما می‌دانستیم روزی فرا میرسد ک مرکب های ما بر زمین با ندای الله اکبرمان و موشک ها بر فراز آسمان همان طیر ابابیل ها هستند ...تاریخ دوباره تکرار میشود و اینبار ابرهه زمان با سپاه سجیل ها و ابابیل های آتشین در هم کوبیده میشود ...و چون مصداق آیه «کیدهم فی تضلیل» مکرتان تباه شد ... اندکی صبر سحر نزدیک است و چه مبارک سحری ...وقتی جهان با روی ماه مهدی فاطمه جان میگیرد ....جان... ✍آمنه شهریاری با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
همین الان یه کلیپ دیدم از سوریه : فردای روز سرنگونی بشار ،مردم سوریه سرمست از آزادی توو خیابونا ریختن و شادی وهلهله کردن ! فردای روز جشن ،همونایی که با عروسک و شیرینی اومده بودن و مردم سوریه رو آزاد کرده بودن ،افتادن به جون شهروندای سوری و کتکشون میزدن! کتک نه هاااا !کتک ! در حالیکه تمام سروصورتشون غرق خون و بهشون میگفتن صدای سگ در بیارن و با موبایل ازشون فیلم می‌گرفتن! خیلی حالم بدشد ! هم تنم لرزید هم گریه کردم !مگه میشه انسان باشی و طاقت بیاری رنج همنوعتو بینی , توو اوج غم نمی‌دونم به خودم یا به اون بدبختایی که توو فیلم دیدم غرمیزدم : آخه چرا ما آدما اونم ما مسلمونا که توو کتاب آسمونیمون «قرآن کریم» بارها و بارها خوندیم «که با دست خودمون ،خودمون رو به هلاکت ،به فلاکت نرسونیم » همیشه یه گوشمون در و یه گوشمون دروازه ست !؟چرا خودمونو بیچاره می‌کنیم؟؟ انقد ناراحتم که مغزم داره باهام همدردی می‌کنه و سکوت کرده و دیگه چیزی به ذهنم نمیاد که از حجم غم وناراحتی که از دیدن اون فیلم بهم دست داده بنویسم !فقط به اون عزیزانی که این همه شب بعد افطار اومدن توو خیابون از ته دلم میگم: دمتون گرم، خیلی گرم ،دلتون قرص، خیلی قرص ،اونم قرص وگرم به خدایی که همه چیو میبینه دست مریزاد هموطن با غیرت ✍مریم مسرور @kangavarema با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
کم کم یاد می‌گیریم این روزها کم کم داریم یاد می‌گیریم، امید را در چشمان یکدیگر جست و جو کنیم. هرشب بعد از افطار به شوق دیدن ماشین هایی که از گوشه و کنارش پرچمی بیرون آمده، راهی خیابان می شویم. کم کم داریم یاد می‌گیریم توی خیابان دنبال هم بگردیم. از دیدن پرچم آویزان شده از ماشین جلویی چشمانمان برق بزند. از شنیدن صدای الله اکبر از پنجره آپارتمان وسط خیابان، ذوق کنیم و برایش دست تکان دهیم. با دیدن پسربچه ای که در پیاده رو راه می‌رود و مردانه صدایش را در گلو می‌اندازد و شعار می‌دهد، همراهی کنیم. از مرد میانسالی که در امتداد ماشین های کاروان، با گرمکن راه می‌رود و به هرماشینی که می‌رسد علامت پیروزی نشان می‌دهد، تشکر کنیم و خداقوتی تحویلش دهیم. یا مثلا آن مرد جوانی که موقع عبور از خیابان برایمان دست تکان داد و گفت: دمتون گرم!  کم کم داریم یاد می‌گیریم امید را همینجا؛ کف خیابان، زیر آسمان خدا پیدا کنیم. این روزها امید همینجاست! همینجا میان مردم. 🖋فاطمه پیروی نژاد با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
_ بعضی شب ها هوا خیلی سرد است بعضی شب ها هم سرد است و بعضی شب ها هم کمی سرد است اما جمعیت هرشب خیلی خیلی زیاد است (: 🖊 دردِ خواستنی @dardekhastani با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🔅پول حلال -قبلا هر چی ماشین شاسی بلند می‌دیدم زورم می‌گرفت! _چرا؟ -فکر می‌کردم حتما حق ماها رو خوردن! ولی الان اینقدر بچه‌مذهبی با ماشین مدل‌بالا و پرچم به دست تو خیابون دیدم که نظرم عوض شده. _پس با پول حلالم می‌شه پولدار شد! _خوب که جنگ شد. اگرنه نمی‌فهمیدیما! 🖊رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🔅دفتر نقاشی این شب‌ها تصمیم گرفتیم دیرتر به تجمع برسیم تا از آن طرف بیشتر بمانیم و زود میدان را خالی نکنیم. چند دقیقه‌ای از دوازده شب گذشته بود‌. همسرم رفت به طرف موکب پخش چایی. پرچم را بالا گرفته بودم که یکدفعه صدای انفجار توی میدان پیچید. همه برگشتند به طرف صدا. کمی سکوت شد و بعد صدای الله اکبر بالا رفت. بعضی از زن‌ها به طرف بچه‌هایشان دویدند و چشم‌هایشان ترسیده بود‌. اما اکثر جمعیت از جایش تکان نخورد و بلند شعار می‌داد. رفتم لبه میدان ایستادم و مشتم را گره کردم و الله اکبر گفتم. کنار بقیه زن‌ها و دخترها و بچه‌ها. بچه‌هایی که این شب‌ها بیشتر از همه دنبال پیدا کردن نقش‌شان هستند. همه حتما صاحب یک پرچم مخصوص خودشان شده‌اند.‌ بیشتر از بزرگترها مشتاق آمدن به تجمع هستند و گاهی میدان‌داری می‌کنند و شعار می‌دهند. امشب وقتی ماشین صوت سرود حماسی گذاشته بود دو تا از همین بچه‌ها آمدند به طرف‌مان. توی دست‌شان پر از برگ دفتر نقاشی بود. پرچم آمریکا و اسراییل کشیده بودند و کاغذها را می‌انداختند زیر پای مردم و می‌رفتند. بعد از صدای انفجار همسرم تماس گرفت و برگشت. ایستادیم شعار دادیم. فهمیدیم انفجار در جایی دور بوده و فقط صدایش به میدان رسیده. میدانی که دوباره شلوغ شده بود و کاغذهای نقاشی زیر پایمان داشت له می‌شد. 🖊رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
ماجرای خیابان گردی ما زمانی شروع شد که شما رفته بودی و ما نمی‌دانستیم...بنا به مصلحت...مصلحتی که شاید می‌خواست کمی قرار بگیریم و بعد بهمان بگوید...شاید... ساعت ده شب بود که بی‌شرف‌ها ریخته بودند توی خیابان و بی‌شرفی‌شان را هلهله می‌کردند و می‌رقصیدند... ما باور نکردیم؛ ما نخواستیم که باور کنیم؛ تا اینکه صبح شد؛ تا اینکه مصلحت نبود دیگر ندانیم که شما رفته‌ای... از آن شب دیگر تاب ماندن توی خانه را نداریم؛ هر شب به خیابان می‌آییم؛ ما دیگر تاب شنیدن آن صداهای انکر و دیدن صاحبانشان را نداریم...ما خیابان را رها نکردیم تا نفَسی بلند نشود مگر برای گفتن «الله‌اکبر»... 🖊معصومه سجادی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
ماشینی را که آخرین بار سوارش شده، دیده‌ام... خیابانی که آخرین جای دنیایش بوده... باورم نمی‌شود که توی خیابان قصرالدشت هم بتوان شهید شد. فائضه غفار حدادی گفته؛ محمدمهدی که صدرا هم صدایش می‌زدند وقتی مادرش می‌خواسته برود حج، توی نامه‌ای به مادرش به سفرنامه‌ی او اشاره کرده و حسابی دلش رفته است و «اللّهم ارزقنی حج بیتک الحرام» گفته؛ اینکه یک شهید صفحه‌‌ی اینستای آدم را دنبال می‌کرده حس خوبی دارد؛ از آن طرف پیدا کردن رد نگاه خوب‌های عالم، توی فضای مجازی هم جالب است... تصور می‌کنم که مستقیم شرفیاب شده محضر آقاجان محی‌الدینش...نشسته‌اند در مورد هرزه‌ها و پاکان عالم حرف زده‌اند... بعد یک تمثیل جدید برایش گفته‌اند؛ از همان‌هایی که وقتی می‌شنوی حس می‌کنی چراغی همه‌ی وجودت را روشن کرده‌است. پیکرش جای خوبی آرام گرفته؛ توی صحن...صحن شاهچراغ...به گمانم گنبد و آن پنج دری بزرگ را از اینجا می‌شود‌ دید. 🖋سجادی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
✍نامه شهید محمد مهدی نجابت به مادرش که عازم سفر حج تمتع بوده است : 🇮🇷سلام مادر خواستم زنگ بزنم و وداع کنم اما احتمال دادم گریه امانم ندهد که خواسته هایم را بیان کنم بنابر این خواسته هایم را می‌نویسم باشد که به یادم باشید هیچوقت تا این اندازه مثل امروز آرزوی حج و زیارت بیت الله را نداشته ام اما امروز ناگهان بعد از دیدن سفرنامه ی خانم غفار حدادی در صفحه اینستاگرامش یکدفعه از ته دل گفتم 《و ارزقنی حج بیتک الحرام...》 غیر از عظمت حج و عظمت ثواب و پاداش حاجی، عظمت سرزمینی که مسافر آن هستید، بسیار برایم حسرت برانگیز است. سرزمینی که خداوند زمین را از آنجا گسترانیده سرزمین ابراهیم سرزمینی که خداوند نسخه نهایی رحمتش را در آن نازل کرد. سرزمینی که محل زیست دلالیل خلقت بود. سرزمینی که کلام الله برای اولین بار در آنجا از زبان حضرت مصطفی شنیده شد سرزمینی که در آن دست یدالله بالا رفت و خداوند اورا برای همیشه امیرالمؤمنین خواند خوش به حال کسانی که قدم در مقدس ترین ارض خدا می‌گذارند سفرتان با مدینة النبی آغاز می‌شود شهری که ملجأ اهل بیت بود به مسجدالنبی که رسیدید به نیابت از من اینگونه خدمت رسول‌الله عرض سلام کنید اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ وَأَمِينِكَ وَصَفِيِّكَ وَحَبِيبِكَ وَخِيَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ، وَحافِظِ سِرِّكَ، وَمُبَلِّغِ رِسالاتِكَ أَفْضَلَ وَأَحْسَنَ وَأَجْمَلَ وَأَكْمَلَ وَأَزْكىٰ وَأَنْمىٰ وَأَطْيَبَ وَأَطْهَرَ وَأَسْنىٰ وَأَكْثَرَ مَا صَلَّيْتَ وَبارَكْتَ وَتَرَحَّمْتَ وَتَحَنَّنْتَ وَسَلَّمْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ عِبادِكَ وَأَ نْبِيائِكَ وَرُسُلِكَ وَصِفْوَتِكَ وَأَهْلِ الْكَرامَةِ عَلَيْكَ مِنْ خَلْقِكَ خوب زیارت کنید لذت ببرید خوب خوب مسجد النبی در کنار خانه پیامبر و خانه حضرت فاطمه است همان خانه که جبریل امین بر درش می ایستاد همانجا که حدیث کسا در آن بیان شد پس در صحن مسجد النبی برایم عاقبت به خیری طلب کنید، سپس یک حدیث کسا هدیه کنید به سرور زنان عالم،مادرمان فاطمه زهرا خوشا بحالتان که بقیع را زیارت می‌کنید بقیع روضه ی مصوری است از غربت بی انتهای اهل بیت چه میراث گرانبهایی را امام هادی برای شیعیانشان به ارث گذاشته اند جامعه کبیره فکر کنم تنها تسکین دهنده سوز غربت بقیع، خواندن جامعه کبیره است. به نیابت از من جامعه بخوانید و سلام مرا به ولی نعمتانمان برسانید خواستم چند کلامی بنویسم که از طرف من به هرکدام از امامانم بگویید اما بعد از خدا هیچ کس را حاضر تر و ناظر تر از ائمه در زندگیم نیافتم آنها که به بی وفایی همچون منی واقفند اما خدا می‌داند چه جاهایی مرا از لغزش و سقوط در پرتگاه هلاکت نجات داده اند و من حتی متوجه نشده و عین خیالم نیست و کماکان همان رویه بی وفایی و بی توجهی را در پیش گرفته به مسیر خود ادامه می دهم فقط از جانب من عذرخواهی کنید خیلی عذر خواهی کنید ائمه ما آنقدر کریمند که روی مادر را زمین نمی اندازند بحث مادر شد در بقیع مزار خانم ام البنین است بهشان بگویید پسرم به درد نخور است به درد شهادت نمی‌خورد ولی توفیق مادر شهید شدن را به من بدهید همه جای بقیع بوی مادر می دهد در اشک هایی که برای غربت مادرتان میریزید به یاد من باشید و برایم دعای مادرانه کنید اگر توانستید به روضة النبي بروید آنجا به نیابت از من دو رکعت نماز بخوانید که روایت است آنجا قطعه ای از بهشت است. در هوای مدینه خوب تنفس کنید و از تک تک لحظات حضورتان در این شهر ‌که هنوز جای قدم های حضرت رسول در آن است ، شهری که هنوز نخلستان هایی که به دست آقا امیرالمؤمنین کاشته شده ثمر میدهند، شهری که هنوز آثار کرامت امام مجتبی در آن دیده می‌شود، لذت ببرید. انشاالله قبل از محرم شدن و مشرف شدن به مکه بازهم بهتان پيام میدهم زیرا مکه خود داستانی بلند و دراز دارد خلاصه که خیلی خوشبحالتان خدانگهدارتان باشد با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روایت نویسی.docx
حجم: 16.8K
داغ داغ 🔥 خلاصه ای از مطالب خوب و مفیدی که در قالب دو جلسه مجازی درباره ی روایت نویسی توسط سرکار خانم بابایی عزیز مطرح شد🌺 هزینه کلاس و استفاده از مطالب خوبش صلواتی برای سلامتی و ظهور امام زمان جانمان💐 حالا دیگه وقتش هست که بشینید روایت هایی از جنگ رمضان و حضور در خیابان برامون بنویسید. روایت‌ها رو برای ادمین کانال حماسه نگاران بفرستید تا منتشر بشه. 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله