eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
179 دنبال‌کننده
709 عکس
85 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
دل ز تنگی سینه، راه دیده را چون یافت/ ذره ذره خون گردید، قطره قطره بیرون شد نماز برای ابومهدی... ۲۹/۱۲/۱۴۰۴ ✍نازنین آرمان https://eitaa.com/man_ravi با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید| شعرخواني حماسی سارا رمضانی در محفل «» 🚩 در معرکه مخفی نشود مرد نبرد در بیت خودش شهید شد رهبر ما 🔹مشاهده فیلم کامل 🔻🔻🔻 https://www.aparat.com/v/cgb05lv 📲 با ما همراه باشید : سایت | بله | ایتا | آپارات
🔅مُهر قبولی امشب که دور میدان پرچم به دست ایستاده بودم یک ماشین با نگاهی فراموش‌نشدنی از کنارم رد شد. صاحب نگاه یک پسر یازده‌دوازده ساله بود. عقب نشسته بود و پنجره ماشین که عکس و پرچمی نداشت تا آخر پایین بود. از نگاهش حیرت و تعجب پایین می‌ریخت. مات و مبهوت به آدم‌هایی که آخرین شب سال توی خیابان الله اکبر می‌گفتند خیره مانده بود و حتی پلک نمی‌زد. نمی‌دانم توی سرش چه داشت می‌گذشت اما مطمئنم آغاز یک سوال بزرگ یا تغییر یافته‌های قبلش بود. اگر همین یک نگاه سهم امشب‌مان بود برایم کافی بود. توی مسیر برگشت خیابان شلوغ بود. گل‌فروشی‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها باز بود و خیلی‌ها در حال خرید بودند. همان کاری که تیر دشمن را به سنگ زده و حسابی خشمگین کرده. البته من هر چه به گل‌ها و ماهی‌ها نگاه کردم هیچ بویی از نوروز به مشامم نرسید و به خانواده‌هایی فکر کردم که در این روزها عزیز از دست داده‌اند و به خودمان که بزرگ از دست داده‌ایم... . دوستم گفت که امسال نفهمیدیم رمضان چطور گذشت و حتی ختم قرآنمان هم نیمه ماند. گفتم مطمئن باش تنها رمضانی که قرآنت کامل نوشته شد و مُهر قبولی خورده همین ماه رمضان بود. ما مردم در این رمضان همه آیه‌های جهاد و مبارزه را یکی‌یکی به میدان آوردیم و به دنیا نشان دادیم. ماهی که تا سال‌ها از آن خواهند گفت و نوشت. ماهی که حتما بعدها خیلی دلتنگش خواهیم شد. خیلی. 🖋رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روز بیستم نبرد آخرالزمانی عزیزم ساک بیمارستان رو هنوز باز نکردم. فقط اون چندتا مَل‌مَل سفیدی که دور دوز کردم رو از کشوی پایینی بردار و بذار توی ساک. لباس‌های توی ساک رو هم بردار، مجتبی لباس نمی‌خواد. راستی بند قنداقه‌ش رو هم بذار توی ساک. برای بستن مَل‌مَل دور تن و بدن بچم لازم‌شون میشه. یادت نره بگی با چلوار بچه‌م رو کفن نکنن، مجتبی فقط سه روزشه، اول پنبه بذارن، بعد هم مَل‌مَل‌های دور دوزی که برای قنداقه دوخته بودم رو. 🖊مینا فیاضی https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
بیشتر از دو هفته است که در خانهٔ خودمان زندگی نمی‌کنیم؛ این را میان گریه‌های خواهر شش‌ساله‌ام که می‌گفت:«مامان خب من دلم برای تخت و عروسکام تنگ شده!» یادم آمد. بگذار وسطِ همهٔ سلحشوری‌هایم این را هم بگویم؛ راستش منم دلم برای تختم تنگ شده! ولی تا همین امشب یادم رفته بود هنوز تخت و اتاقی هم دارم. انگار تخت و اتاق و فرش و میزِ نهارخوری و همهٔ خانه و زندگی‌ام یکهو با یک بشکن کات خرده باشد و زمین دهان بازکرده باشد و حالا من باشم و جهانِ آخرالزمانیِ پیشِ رویم، همراه با آدم‌هایی که پایِ حقیقتْ هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارند و در مقابلم گروهی که تمامِ تاریخْ خودش را برای نبردِ این‌روزها آماده کرده. من به‌اندازهٔ بزرگ‌ترهایم انقلاب و جنگِ هشت‌ساله ندیدم اما حالا وسطِ جنگی نفس می‌کشم درست شبیه فضایی که در آن بزرگ شدم؛ من در عمقِ یک فیلم سینماییِ هیجان‌انگیزِ پرسرعتم، با سرعتی که هر بزرگتری تا پیش از این می‌خواست بهش برسد به نفس‌نفس می‌افتاد! حالا این جنگ با تندترین سرعتْ، مدرسهٔ من و دانشگاه من و معرفت‌گاه من است. همه‌چیز درست شبیه نرم‌افزار‌هایِ هوشمند پیش می‌‌رود؛ زود، تند، سریع! آدم‌ها فراآدم می‌شوند، از سحر بیدارند و روزها روزه می‌گیرند و از غروب تا نمی‌دانم کِی از این کوچه به آن محلهْ، حقیقتْ فریاد می‌زنند. این‌ها همان فراآدم‌های دوست‌داشتنی‌ِ رؤیاهای من‌اند، ببینید! همه‌شان واقعی شدند. نوزدهمین روز هم گذشت. امشب کنار دسته‌مان‌ غرفهٔ ماهی‌گلی و سبزه دیدم. فروشنده‌اش داشت با ما شعار می‌داد و سینه می‌زد، بغض کرده بود. بغض کردم. تازه یادم آمد راستی‌راستی فردا نوروز است و امشب شامگاه آخرِ مهمانیِ رمضان. دلم گرفت؛ ماهِ رمضان! عزیزترینِ ماه‌های من! چقدر شبیه محرّم بودی! چقدر گوشت و خونِ آدم‌های روزه‌دار به صفحهٔ روزهایت ریخت و چقدر مُشت و موشک و شعار و اشک به آسمانت تابید. دلم برایت تنگ می‌شود. داستانِ رمضانِ ما پیش تو امانتْ تا آن نوروزی که در چشمانِ صاحب‌مان زل بزنیم و از لخته‌های قلب‌مان برایش درد و دل کنیم. آخرین نفس‌های اسفندِ چهارده صفر چهار. ✍مطهره زارعی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
ما دوباره سبز می‌شویم! و مگر نه اینکه خدای ما با تأکیدِ خداوندی‌اش یادمان آورد که:«آهای بندهٔ من! شک به‌ دلت راه نده! بی‌تردید هر عُسر و تنگنایی را صبحی یُسرایی‌ در راه است!» می‌بینی؟ بوی نرمِ بهار میانِ جوانه‌ها و شکوفه‌ها می‌پیچد.‌ خیابانْ پر از «الله‌اکبر» شده. قلب‌ها با یقینْ عجینْ شده. دیگرخواهی باب شده. مرد از نامرد جدا شده. غبارِ فتنه پاک شده. اصلاً هوای دیگری شده! شاید واقعاً جهان دارد از نو آغاز می‌شود. همان نوجهانی که یادمان رفته بود آمدنش «وعدهٔ حق» الهی است. این‌روزها بیشتر به آسمان نگاه کن. شاید فرج نزدیک باشد. چند وجب مانده. راستی... «پیشاپیش عید فطر، روز شکفتنِ دانه‌ها بر من و تو مبارک!» ✍مطهره زارعی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
هدایت شده از اشعار|سارارمضانی
🌹🇮🇷🌱 لبخند تو بود رهبرم! احسنِ حال رفتی و مرا نمی‌دهد اشک، مجال عید است ولی چه سخت دلتنگ شدم دلتنگ بیانات توأم اولِ سال! ✍ 🤲 https://eitaa.com/Ashar_Sara_Ramezani
روز بیست و یکم نبرد آخرالزمانی همیشه چیدن هفت سین را دوست داشتم. سال‌ها لحظه تحویل سال، مهمان علی‌بن‌موسی‌الرضا ع بودم، اما هفت‌سین را می‌چیدم و بعد می‌رفتم. سال‌هایی هم سیدالشهدا ع محبت می‌کردند و لحظه تحویل سال اجازه هم‌جواری می‌دادند، آن وقت هم هفت‌سین می‌چیدم و می‌رفتم. هر وقت هم زیر سایه حضرت احمدبن‌موسی ع سال را تحویل کردم، همین‌طور. امسال اما اولین سالی بود که هفت‌سین نچیدم. هیچ کاری نکردم. فقط قاب عکس امام شهیدمان که همیشه بعد از قرآن توی سفره می‌گذاشتم را روی شلف، جلوی چشم گذاشتم. قالب‌های حلوا را گذاشتم سر دست که اگر مهمانی هم از دور و نزدیک قدم روی سر و چشمم گذاشت، دهانش را با حلوا شیرین کند و بداند اين خانه و اهالی‌ش عید ندارند. بگذریم. کم‌تر از دو ساعت به تحویل سال مانده بود که شال و کلاه کردیم و رفتیم که خودمان را به منزل ابدی شهدا برسانیم. "گلزار شهدا" فکر می‌کردم حتما رفقای هیئتی حاضر هستتد اما مطمئن نبودم تعداد بالایی باشند. بالاخره گاهی خانواده‌ها برای بعضی مسائل همراهی نمی‌کنند، یا معذوریت‌هایی هست یا ... . ماشین را قبل از رسیدن به ورودی‌ها پارک کردیم و کالسکه و پرچم به دست راه افتادیم. غسال‌خانه را که رد کردیم عقبه جمعیت را دیدم. تقریبا جمعیت کم‌نظیری بود. جایی وسط جمعیت و نزدیک به ابتدای مراسم پیدا کردیم برای نشستن. صحبت‌ها که تمام شد دعای توسل دسته جمعی خواندیم. لحظه تحویل سال هم نه صدای توپ و ترقه‌ای آمد و نه خبری از نورافشانی بود‌. شیرینی ذکر سیدالشهدا ع و استغاثه به حضرت ولیعصر عج در لحظه تحویل سال، شیرینی دلچسبی بود‌. دائم به مردم نگاه می‌کردم و به این‌که چقدر دوست‌داشتنی شده‌اند، شده‌ایم، فکر می‌کردم. یاد این آیه شریفه افتادم: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّـهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّـهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّـهُ واسِعٌ عَلِيمٌ غالب تفاسیر ذیل این آیه شریفه می‌گویند وقتی از حضرت رسول ص در باب قومی که خدا دوست‌شان دارد و آن‌ها هم خدا را دوست دارند، پرسیدند، دست مبارک‌شان را روی شانه جناب سلمان عزیز گذاشتند و فرمودند: "اين و ياران او و هم‌وطنان او هستند". در این بحبوحه‌ی جهاد و مبارزه و ایستادن در میدان، یادآوری این آیه حقیقتا کامم را شیرین کرد. امید که برای شما هم گوارا باشد. نوروزمان پیروز! ایران اسلامی سرافرازمان پیروز! جبهه حق و حقیقت پیروز! ان‌شاء‌الله پ.ن وقتی اسم شهدای عزیز تازه دفن شده را می‌دیدم که بعضی را می‌شناختم و بعضی را نه، مثل قبل جگرم نمی‌سوخت. آقا جان داغی بر دل‌مان با رفتنت نشست که هیچ داغی در مقابلش ما را عزادار نخواهد کرد... 🖊مینا فیاضی https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🌿نوروز از غیب رسید. چند سالی می‌شود که هنگام تحویل سال آن هیجان و ذوقِ همیشگی را ندارم. با خودم فکر می‌کنم مبدأ تحول‌ها حداقل باید یک ریشه غیبی داشته باشد. البته این را بگویم که عاشق هفت‌سین، عاشق نونوار شدن و عیددیدنی و آجیل و اسکناسِ خشک و سبزه و شکوفه و سیزده‌به‌درم! امسال فرق داشت. از روزهای آخر بهمن تقویم را وارسی می‌کردم تا مطمئن شوم عید فطر و نوروز با هم یک روز شده یا نه؛ امسال واقعا انگیزهٔ مضاعفی داشتم. عید فطر درست بنشیند وسطِ عید نوروز، خودِ معجزه‌ست؛ تسلیمِ محض در برابر همهٔ بهانه‌ها و پر از فکر و خیال برای روزهای چهارصد و پنج بودم. اینکه از نه اسفند تا یک فروردین چه بر سرمان آمد را همه حفظِ حفظیم. اما اینکه امروز برخلاف تمامِ ذهنیت‌های یک ماه پیشم حتیٰ یک سلول بدنم متوجّه سال نو نشد، برایم جالب بود! مقدراتِ الهی آنقدر عمیق و دقیق است که به فاصلهٔ چند هفته تمام معادلاتِ زمینی و آسمانی به‌هم می‌خورد و تنها یک قدرت است که بر ذرات و موجودات و کائنات و تک‌تکِ مخلوقات فرمان می‌دهد. دستِ برتر تمام عالم روزهای جدیدی برای زیستن به ما نشان می‌دهد. از پسِ آن نوروز‌های تکرارشوندهٔ هیجان‌زده، حالا غیبی‌ترین نو روزِ این سال‌ها پیش چشمانِ من است. ✍مطهره زارعی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
اسلحه‌ام پُر است، اما انگار راهی به رهایی نمی‌شناسد هر بار، تنها مشتی کاغذِ بی‌جان را بر کفِ زمین می‌ریزد و سکوتِ اتاق را خط‌خطی می‌کند می‌گویم: مدارا کن… آرام باش… اما مگر جُنونِ عشق به وطن، فرمانی می‌برد؟ به قولِ آقای نریمانی، وقتی بغضِ راه گلو را می‌بندد زیرِ لب زمزمه می‌کند: من هم باید بروم… آری، باید رفت… حتی اگر سرم برود حتّی اگر در میانِ طوفانِ زمانه تنها سپرِ این خاکِ عزیز شوم باید رفت… برای دفاع از وطنی که عطرِ نرگسِ باغ‌هایش با یادِ دخترانِ شهیدِ مدرسه‌ی میناب در هم آمیخته است برای دفاع از سربازانِ دلیرِ ناو که آسمانِ شب آینه‌ی اشک‌های مادرانشان شد برای دفاع از آن لاله‌های پرپرِ ترور که بی‌خبر میهمانِ باغِ رضوان شدند باید رفت… تا حرمتِ این خاک دست‌نخورده بماند تا صدایِ صلواتِ شهیدان همیشه در گوشِ زمان بپیچد ✍فریبا صادقی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
بسم الله النور قلم مو به دست ➕آبجی فاطمه نوبت منه ▫️گره روسری شکلاتی رنگش را محکم کرد و لپش گرد و تپلی شد و پر هیجان آب دهانش را قورت داد و دوباره گفت: ➕آبجی بده دیگه این بار نوبت منه 🖌قلم مو را از دست آبجی فاطمه گرفت و آبجی فاطمه نگاهش دو دو می‌زد که کی کار زهرا تمام می‌شود و دوباره نوبتش میشود.