🔅مشایه
نگاه به ساعتم کردم. اصلا باورم نمیشد از وقتی به تجمع آمدیم تا حالا سه ساعت گذشته و من حتی یکبار هم به ساعت گوشیام نگاه نکرده بودم. موکب پشتسری همان اول که رسیدیم عدسپلوی پرملاتی داد. کمی که گذشت چایی پخش کرد. بینش هم مدام آب میآورد. در دنیا فقط یک جا بود که چنین حسی داشتم و گذر زمان را نمیفهمیدم. توی مسیر مشایه، میان موکبها.
✍رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#شانزدهم_اسفندماه_۰۴
#جنگ_رمضان
#شیراز
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
نمیدانم اینکه آدمی به جزئیات خیلی توجه کند خوب است یا نه؟
چشمانِ من شاید زیادی متوجه جزئیات هستند و مهم تر اینکه آنها را فراموش نمی کنند.
مثلا نوع پرده آویزان از پشت پنجره همسایه ها را حفظ ام ...
حوله قرمز همسایه روبه رویی را که کل جنگ دوازده روزه روی بند معطل مانده بود...
اسکناس های نو زیر بالشت مادرجون...
عکس شهید بهشتی روی دیوار سبز رنگ مغازه آقا جون پایین تر از آن مهتابی چشمک زن ...
کیف چرمی لوازم آرایش مامان که تمام این چهل سال پوسته پوسته بود و نامه های ارسالی بابا و دایی عباس از جبهه در آن بایگانی بود...
سحر یازدهم ماه مبارک است.
سجاده را پهن میکنم .
چشمانم را میبندم و الله اکبر ...
سجادهِ سادهِ سفیدِ او را میبینم ...
انگشتانِ کشیده اش...
حتی خشکیِ پوستِ دستش را...
و انگشترش...
زار می زنم و تمام نماز را در این رویای غم انگیز طی می کنم.
لیلا تکان می خورد.
دستم را روی شکمم می گذارم و برایش تاسف می خورم که این جزئیات را ندیده است...
آن چشمانِ خندانِ راضی بعد از شنیدنِ شعرِ شُعرای جوان در شام میلاد پسرِ فاطمه...
آه...
امان از جزئیات...
🖋زینب یاقوتی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
هدایت شده از خدمتگزاران امام رضا(ع)
✅چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
با شعارِ
ابولفضل علمدار
خامنهای نگهدار
هم گریه میکنیم و هم قلبمان جلا میگیرد ...
🌱صدقه به نیت تعجیل در امر ظهور و سلامتی رهبر انقلابمان:
6037997950435074#مرکزنیکوکاری_خدمتگزاران_امام_رضا_علیهالسلام https://eitaa.com/kheyriyeh_nikokary_emamreza
🔅بلندتر از قبل
جوشن کبیر تمام شده بود و سخنران داشت از کارهای روی زمین مانده بچه هیئتیها میگفت. دختر نوجوانی با عجله آمد کنار مادرش و من. زود گفت: خبر خوشحالی! پسر آقا رهبر شد. تا آمدم چیزی بگویم سخنران حرفش را قطع کرد و گفت: الان اطلاع دادن که رهبر جدید معرفی شد، حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای.
چند لحظه توی حسینیه سکوت شد. انگار همه میخواستند از چیزی که شنیدند مطمئن شوند. یکدفعه صدای الله اکبر زنها بلند شد و پشت سرش صدای مردها. بیاختیار سجده شکر رفتم و اشکم چکید پایین. همینکه سر از سجده برداشتم صدای انفجار شدیدی همه جا پیچید. دوباره صدای الله اکبر بلند شد. اینبار خیلی بلندتر از قبل.
✍رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#هجدهم_اسفندماه_۰۴
#جنگ_رمضان
#رهبر_شهیدم
#صالح_بعد_صالح
#شیراز
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🔅لپ قرمز
عکس آقا روی گوشیاش بود و پرچم سبز توی دستش. یک ساعت قبل باران باریده بود و حالا سرما صورتش را سرخ کرده بود. به طرفش رفتم و گفتم: حضور شما الان خیلی باارزشتر و اثرگذارتره. خدا خیرتون بده اومدید. لپش قرمزتر شد و گفت: همش دعا میکنم هر کس قابل هدایته هر چی زودتر دلش صاف بشه اگر هم نیس ریشهاش خشک بشه! بعد بغلم کرد و گفت: ممنونم که بهم گفتید... .
دوباره پرچم و گوشیاش را بالا برد.
✍رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#جنگ_رمضان
#شیراز
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
چند روزه آرام و قرار ندارم.
نه من؛ همه دلهایی که در فراق رهبر گرفتند بی قرار آمدن رهبری دیگرند!
احساس بی صاحبی در این چند روز در ذره ذره سلولهای ما رخنه کرده!
زیرنویس شبکه خبر را می بینم و بی قرار تر میشوم.
هی گوشی را چک میکنم
هی شبکه های تلویزیون را بالا پایین میکنم!
زودتر
زودتر
دیگر تحمل ندارم....
اما صدایی ناگهان از درون قلبم از ته وجودم من را به سکوت و بهت فرو میبرد!
چرا از ندیدن ما، از بی خبری از ما احساس بی صاحبی نکردید!
چرا منتظر خبری از ما نشدید؟
چرا بیقرار ما نشدید؟
منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ورنه چیست عذر گناه؟!
✍ساجده تقیزاده
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شب_قدر
#شب_های_قدر_انقلاب
#ساجده_تقیزاده
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
چشمانی که برق می زد
تا دیروز آتشش می زدند.بعضی ها رویش گام بر می داشتن یا پاره پاره اش می کردند.اما امروز باید مغازه های شهر را برای پیدا کردنش زیر و رو می کردیم. کم چیزی که نیست؛نشاندنِ نامِ مقدس الله در میانش حاصل ۴۰ و اندی سال مجاهدت، جان فشانی وپر پر شدن جوان های وطن است. این روز های جنگ اقتدارش را بیشتر نشانمان می دهد.۸ روز از جنگ گذشته و ما همچنان در کف خیابان با پرچم هایمان آمده ایم. ماشین، جلوی پایم ترمز می زند. راننده اش زن جوانی است. سرش را از پنجره بیرون می آورد.شال نازکی روی سرش انداخته و موهای بلوندش از جلو و عقب بیرون زده است. با انگشتان لاک زده اش کمی روسری اش را جلوتر می آورد و می گوید« ما پرچم نداریم، به ما پرچم میدی؟» به ماشینش نزدیک تر می شوم. یک خانم دیگری کنار دستش بود و صندلی پشت هم خانم دیگری نشسته بود. شکل و شمایل هر سه نفرشان مثل هم بود.
گفتم:« پرچم اضافی ندارم ولی همین که تو دستم هست برای شما.» انگار با یک پرچم دنیا را به آن ها داده باشم. برق چشمان هر سه نفرشان را می توانستم ببینم.خانم راننده گفت:« به خدا ما هم طرفدار خامنه ای هستیم.» این را که گفت دلم می خواست همان وسط خیابان بین انبوهی از ماشین ها هر سه نفرشان را در آغوش بگیرم و ببوسم. دستم را به کنار صورتش بردم و نوازشش کردم و گفتم:« شما عزیز مایید.»
✍سمانه تبریزی
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
یادداشت های یک خبرنگار زیر سایه ی جنگ
«نوروز »
نوروز که بیاید
همه ی گردوغبار جنگ را از دیوارهای چندهزارساله ی ایران زمین می زداید و جای آن سبزی می نشاند .
در روزگاران بهار ، دور هم جمع میشویم در خانه ی پدری با عطر خوش قورمه سبزی و یکی بافت جدید موی سر دخترکش را به بقیه یاد می دهد ،یکی برایمان دمی آواز می خواند و بقیه با اصرار از مادربزرگ قصه های دوباره و چندباره از افسانه های دلاوران وطن می خواهند .
سادگی سفره های میهمانی مان حتما تجملاتی به نظر می رسد وقتی طعم آرامش بگیرد .
و هوایی که نفس می کشیم ، مثل جرعه های جاودانگی ، همه را جوان خواهد کرد .
و فرزندان ایران ،هزاران بار مهربانی و مهرورزی را مشق خواهند نمود .
✍مریم مسرور
@kangavarema
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#شب_قدر
#شب_های_قدر_انقلاب
#لبیک_یا_خامنهای
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز دهم نبرد آخرالزمانی
شب نوزدهم ماه مبارک بود و سخنران داشت در باب سنتهای خداوند در نصرت مؤمنان صحبت میکرد، من هم تازه بچه را از همسرم گرفته بودم که قدری نفس بکشد. همزمان که مواظب بودم گم نشود و موی طفل معصومی را نکشد، با گوشی سعی میکردم فرازهایی از جوشن کبیر را بخوانم. یک لحظه نشستم تا از کیفش آب بردارم، دوستم با صورتی خندان و ذوقزده، با سرعت جلوی رویم نشست و دستش را روی بازوی من گذاشت و گفت اعلام شد، اعلام شد. بالاخره خبرگان اعلام کرد.
تپش قلب گرفتم. "کی؟ همونی که فکر میکردیم؟"
نمیدانم چرا در اعماق جانم نگران بودم، نگران از اعلام گزینهای شاذ که تلخی این روزها را کامل کند.
بلند خندید و گفت آره، آره...
تا آب را به علی برسانم، پدرم زنگ زد. "بابو شنیدی؟ همین الان آقوی حدائق روی منبر مسجد دانشگاه گفت، دلمون شاد شد، خدا رو شکر."
در حین همین تماس ۳۰ ثانیهای دو نفر دیگر هم پشت خط آمدند.
میدانستم همسرم امشب سراغ گوشی نمیرود، زنگ زدم و کمتر از ۱۰ ثانیه خبر را گفتم. مثل من شوکه شد. "مطمئنی؟ جای معتبر چک کردی؟"
دیگر کسی به فرمایشات جناب شیخ گوش نمیکرد، همهمه کل مسجد و حسینیه را فرا گرفته بود.
به سجده افتادم. هم برای انتخاب اصلح، هم برای ذلیل شدن دشمنان، هم برای این آرامش عجیبی که در قلبم احساس میکردم، باید شکر میکردم.
حاج آقا روی منبر خبر را گرفت و بالاخره متوجه شد چرا مراسم از دست رفته است.
خدا را شکر کرد و تبریک گفت و حالا کل زنان و مردان یکپارچه شعار میدادند.
دست خدا بر سر ماست
خامنهای رهبر ماست
//////
ابوالفضل علمدار، خامنهای نگهدار
//////
دست خدا عیان شد
خامنهای جوان شد
/////
آمریکا و اسرائیل و ایادیشان را هم بینصیب نگذاشتند.
نمیدانم یکی از خانمها چطور با سرعت رفت و ساعت یک نیمه شب با چند جعبه بزرگ شیرینی برگشت.
کام همه شیرین بود، همه اشک میریختند و میخندیدند.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_دهم
#هجدهم_اسفندماه_۰۴
#شب_های_قدر_انقلاب
#لبیک_یا_خامنهای
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
آقاجانِ دخترِ کوچکم🌱
...آقاجانِ دخترِ کوچکم...
دخترانِ صورتی ایران را که حتما بخاطر دارید.
همانها که گلهای صورتیِ چادرهایشان، بهشتِ بیتِ رهبری را رنگیرنگی کرد.
همانها که جیغ و شلوغبازیهایشان بعد از دیدنِ حضرتِ دلبر، فضای بیت را متفاوت کرد!
همانها که با عشق، دورِ آقاجانشان حلقه زدند و خندیدند و اشک شوق ریختند.
حتما دیدهاید که چطور یکی از آنها وسط آن شلوغبازیها، آغوشش را با حرکت دستهایش عاشقانه باز کرد که: «آقا خیلی دوسِت داریم»
آقا هم با لبخند قشنگ و صدای مهربانش گفت:
«مام شما رو خیلی دوست داریم.»
صورتیهایی که فریاد میزنند، آقا آقا!
سَر حضرت آقا دعواست!
که کنارش بنشینند و دستانش را ببوسند و از نزدیک تماشایش کنند...
قشنگیهایشان که تمامی ندارد. هیچوقت تکراری نمیشود.
صورتیهایی که یک بخشِ قشنگِ تاریخی ساختند...
تلویزیون بارها و بارها این تصاویر را پخش کرده و هربار دخترم، ضربانِ قلبِ کوچکش، تندتر شده. کمانِ ابروهایش بیشتر شده، ستارههای چشمهایش خاموش شده و بغض راه گلویش را بسته.
با حسرت نشسته و نگاه کرده. آرزویش این بوده که او هم مثل آنها به دیدار آقاجانش برود. همیشه دغدغهی قشنگش این بوده که:
_چرا ما نمیریم خونهی آقاجون؟ چرا خونهی آقاجونم از ما دوره؟!
دلش میخواست برود آقاجانش را از نزدیک ببیند و بغل کند. آقا صورتش را ببوسد. او صورت آقا را ببوسد. دست بکشد روی صورت آقاجانش. از نزدیک همهی زَوایای چهرهی نورانیاش را تماشا کند. بعد مثل آن دختر خوشبختی که به آقا گفته دوستش دارد، او هم ابراز علاقه کند و آقا بهاو بگوید، من هم دوستت دارم.
از وقتی فهمیده آقاجانش شهید شده، چشمهای معصومش بارها ابری شده و برایش باریده. در سکوت هم باریده. در نگاهش به تصاویر آقا، یکعالمه درد میبینم.
حالا از صبح که فهمیده آقا سید مجتبی خامنهای رهبر جدید ماست و عکسش را دیده، چشمانش دوباره پُر از ستاره شدهاند، برق میزنند. بارها با اشتیاق گفته: «کو عکس آقا؟ دوباره نشونم بده.»
میخواهد مطمئن شود که شبیه آقاجانش است.
وقتی تماشا میکند، شادی همهی وجودش را نوازش میدهد. میخندد.
دخترم خوشحال است که باز آقاجانش آمده. جوان شده و حالاحالاها پیر نمیشود.
امید دارد که شاید روزی بتواند او را از نزدیک ببیند و بغل کند و ببوسد و...
خدا را بابتاش شکر میکنم. جورچینِ خدا چقدر قشنگ است. شهادت حضرتآقا چقدر خیر و برکت داشت برای ایران. مردم ایران را مبعوث کرد. بهرسالت رساند. حماسهآفرینِشان کرد. طوریکه دنیا به رسالتشان ایمان آورد. همانطور که خدا وعدهاش را داده بود.
حالا هم دشمنی که میخواست نظام را تغییر دهد، حتی نتوانست شعارمان را تغییر دهد.
باز همهی ایران، یکصدا فریاد میزنند:
_لبیک یا خامنهای
✍صدیقه بذرافشان...
#روایت_صبح
#رهبرم_سید_مجتبی_خامنهای
#جان_ایران
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله