eitaa logo
حماسه نگاران📚🌱
178 دنبال‌کننده
702 عکس
84 ویدیو
16 فایل
انسان‌ها دو بار زندگی می کنند یک بار خودشان و یک بار با کتاب هایی که می خوانند یا می نویسند📚خوب بخوانیم راه ارتباطی با ادمین⬅️ @Ftm_dhghn1
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمانی که برق می زد تا دیروز آتشش می زدند.بعضی ها رویش گام بر می داشتن یا پاره پاره اش می کردند.اما امروز باید مغازه های شهر را برای پیدا کردنش زیر و رو می کردیم. کم چیزی که نیست؛نشاندنِ نامِ مقدس الله در میانش حاصل ۴۰ و اندی سال مجاهدت، جان فشانی و‌پر پر شدن جوان های وطن است. این روز های جنگ اقتدارش را بیشتر نشانمان می دهد.۸ روز از جنگ گذشته و ما همچنان در کف خیابان با پرچم هایمان آمده ایم. ماشین، جلوی پایم ترمز می زند. راننده اش زن جوانی است. سرش را از پنجره بیرون می آورد.شال نازکی روی سرش انداخته و موهای بلوندش از جلو و عقب بیرون زده است. با انگشتان لاک زده اش کمی روسری اش را جلوتر می آورد و می گوید« ما پرچم نداریم، به ما پرچم میدی؟» به ماشینش نزدیک تر می شوم. یک خانم دیگری کنار دستش بود و صندلی پشت هم خانم دیگری نشسته بود. شکل و شمایل هر سه نفرشان مثل هم بود. گفتم:« ‌پرچم اضافی ندارم ولی همین که تو دستم هست برای شما.» انگار با یک پرچم دنیا را به آن ها داده باشم. برق چشمان هر سه نفرشان را می توانستم ببینم.خانم راننده گفت:« به خدا ما هم طرفدار خامنه ای هستیم.» این را که گفت دلم می خواست همان وسط خیابان بین انبوهی از ماشین ها هر سه نفرشان را در آغوش بگیرم و ببوسم. دستم را به کنار صورتش بردم و نوازشش کردم و گفتم:« شما عزیز مایید.» ✍سمانه تبریزی با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
یادداشت های یک خبرنگار زیر سایه ی جنگ «نوروز » نوروز که بیاید همه ی گردوغبار جنگ را از دیوارهای چندهزارساله ی ایران زمین می زداید و جای آن سبزی می نشاند . در روزگاران بهار ، دور هم جمع میشویم در خانه ی پدری با عطر خوش قورمه سبزی و یکی بافت جدید موی سر دخترکش را به بقیه یاد می دهد ،یکی برایمان دمی آواز می خواند و بقیه با اصرار از مادربزرگ قصه های دوباره و چندباره از افسانه های دلاوران وطن می خواهند . سادگی سفره های میهمانی مان حتما تجملاتی به نظر می رسد وقتی طعم آرامش بگیرد . و هوایی که نفس می کشیم ، مثل جرعه های جاودانگی ، همه را جوان خواهد کرد . و فرزندان ایران ،هزاران بار مهربانی و مهرورزی را مشق خواهند نمود . ✍مریم مسرور @kangavarema با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
روز دهم نبرد آخرالزمانی شب نوزدهم ماه مبارک بود و سخنران داشت در باب سنت‌های خداوند در نصرت مؤمنان صحبت می‌کرد، من هم تازه بچه را از همسرم گرفته بودم که قدری نفس بکشد. هم‌زمان که مواظب بودم گم نشود و موی طفل معصومی را نکشد، با گوشی سعی می‌کردم فرازهایی از جوشن کبیر را بخوانم. یک لحظه نشستم تا از کیفش آب بردارم، دوستم با صورتی خندان و ذوق‌زده، با سرعت جلوی رویم نشست و دستش را روی بازوی من گذاشت و گفت اعلام شد، اعلام شد. بالاخره خبرگان اعلام کرد. تپش قلب گرفتم. "کی؟ همونی که فکر می‌کردیم؟" نمی‌دانم چرا در اعماق جان‌م نگران بودم، نگران از اعلام گزینه‌ای شاذ که تلخی این روزها را کامل کند. بلند خندید و گفت آره، آره... تا آب را به علی برسانم، پدرم زنگ زد. "بابو شنیدی؟ همین الان آقوی حدائق روی منبر مسجد دانشگاه گفت، دل‌مون شاد شد، خدا رو شکر." در حین همین تماس ۳۰ ثانیه‌ای دو نفر دیگر هم پشت خط آمدند. می‌دانستم همسرم امشب سراغ گوشی نمی‌رود، زنگ زدم و کم‌تر از ۱۰ ثانیه خبر را گفتم. مثل من شوکه شد. "مطمئنی؟ جای معتبر چک کردی؟" دیگر کسی به فرمایشات جناب شیخ گوش نمی‌کرد، همهمه کل مسجد و حسینیه را فرا گرفته بود. به سجده افتادم. هم برای انتخاب اصلح، هم برای ذلیل شدن دشمنان، هم برای این آرامش عجیبی که در قلب‌م احساس می‌کردم، باید شکر می‌کردم. حاج آقا روی منبر خبر را گرفت و بالاخره متوجه شد چرا مراسم از دست رفته است‌. خدا را شکر کرد و تبریک گفت و حالا کل زنان و مردان یک‌پارچه شعار می‌دادند. دست خدا بر سر ماست خامنه‌ای رهبر ماست ////// ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگهدار ////// دست خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد ///// آمریکا و اسرائیل و ایادی‌شان را هم بی‌نصیب نگذاشتند. نمی‌دانم یکی از خانم‌ها چطور با سرعت رفت و ساعت یک نیمه شب با چند جعبه بزرگ شیرینی برگشت. کام همه شیرین بود، همه اشک می‌ریختند و می‌خندیدند‌. 🖊مینا فیاضی https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
آقاجانِ دخترِ کوچکم🌱
حماسه نگاران📚🌱
آقاجانِ دخترِ کوچکم🌱
...آقا‌جانِ دخترِ کوچکم... دخترانِ صورتی ایران را که حتما بخاطر دارید. همان‌ها که گل‌های صورتیِ چادرهایشان، بهشتِ بیتِ رهبری را رنگی‌رنگی کرد. همان‌ها که جیغ و شلوغ‌بازی‌هایشان بعد از دیدنِ حضرتِ دلبر، فضای بیت را متفاوت کرد! همان‌ها که با عشق، دورِ آقاجان‌شان حلقه زدند و خندیدند و اشک شوق ریختند. حتما دیده‌اید که چطور یکی از آن‌ها وسط آن شلوغ‌بازی‌ها، آغوشش را با حرکت دست‌هایش عاشقانه باز کرد که: «آقا خیلی دوسِت داریم» آقا هم با لبخند قشنگ و صدای مهربانش گفت: «مام شما رو خیلی دوست داریم.» صورتی‌هایی که فریاد می‌زنند، آقا آقا! سَر حضرت آقا دعواست! که کنارش بنشینند و دستانش را ببوسند و از نزدیک تماشایش کنند... قشنگی‌هایشان که تمامی ندارد. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود. صورتی‌هایی که یک بخشِ قشنگِ تاریخی ساختند... تلویزیون بارها و بارها این تصاویر را پخش کرده و هربار دخترم، ضربانِ قلبِ کوچکش، تندتر شده. کمانِ ابروهایش بیشتر شده، ستاره‌های چشم‌هایش خاموش شده و بغض راه گلویش را بسته. با حسرت نشسته و نگاه کرده. آرزویش این بوده که او هم مثل آن‌ها به دیدار آقاجانش برود. همیشه دغدغه‌ی قشنگش این بوده که: _چرا ما نمی‌ریم خونه‌ی آقاجون؟ چرا خونه‌ی آقاجونم از ما دوره؟! دلش می‌خواست برود آقاجانش را از نزدیک ببیند و بغل کند. آقا صورتش را ببوسد. او صورت آقا را ببوسد. دست بکشد روی صورت آقاجانش. از نزدیک همه‌ی زَوایای چهره‌ی نورانی‌اش را تماشا کند. بعد مثل آن دختر خوشبختی که به‌ آقا گفته دوستش دارد، او هم ابراز علاقه کند و آقا به‌او بگوید، من هم دوستت دارم. از وقتی فهمیده آقاجانش شهید شده، چشم‌های معصومش بارها ابری شده و برایش باریده. در سکوت هم باریده. در نگاهش به تصاویر آقا، یک‌عالمه درد می‌بینم. حالا از صبح که فهمیده آقا سید مجتبی خامنه‌ای رهبر جدید ماست و عکسش را دیده، چشمانش دوباره پُر از ستاره شده‌اند، برق می‌زنند. بارها با اشتیاق گفته: «کو عکس آقا؟ دوباره نشونم بده.» می‌خواهد مطمئن شود که شبیه آقاجانش است. وقتی تماشا می‌کند، شادی همه‌ی وجودش را نوازش می‌دهد. می‌خندد. دخترم خوشحال است که باز آقاجانش آمده. جوان شده و حالا‌حالاها پیر نمی‌شود. امید دارد که شاید روزی بتواند او را از نزدیک ببیند و بغل کند و ببوسد و... خدا را بابت‌اش شکر می‌کنم. جورچینِ خدا چقدر قشنگ است. شهادت حضرت‌آقا چقدر خیر و برکت داشت برای ایران. مردم ایران را مبعوث کرد. به‌رسالت رساند. حماسه‌آفرینِ‌شان کرد. طوری‌که دنیا به رسالت‌شان ایمان آورد. همان‌طور که خدا وعده‌‌اش را داده بود. حالا هم دشمنی که می‌خواست نظام را تغییر دهد، حتی نتوانست شعارمان را تغییر دهد. باز همه‌ی ایران، یک‌صدا فریاد می‌زنند: _لبیک یا خامنه‌ای ✍صدیقه بذرافشان... با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
حماسه نگاران📚🌱
دلدادگی در هوایِ یار امروز صبح که پرده را کنار زدم، آسمان انگار رنگِ دیگری داشت. ابری بود، اما نه ابری که نویدِ باران دهد ابری که انگار خودش هم دلتنگِ خورشید بود و گردَش می‌چرخید گل‌های آفتابگردانِ تویِ باغچه، که همیشه سرشان به سمتِ نور بود، امروز انگار گردنشان را کج کرده بودند و با نگاهی عاشقانه، خورشید را می‌بوسیدند. به خودم گفتم: عجب هوایی شده، انگار تمامِ دنیا منتظرِ اتفاقِ خوبی هستند. دلم هوایِ کوار کرده بود، تا در هیاهویِ جشن و سرورِ مردمی، ندایِ الله‌اکبرمان را برای رهبرِ عزیزمان، سید مجتبی، سر دهیم؛ تا با چشمکِ چراغِ ماشینمان و تکان دادنِ پرچمِ سه‌رنگِ ایران، عشق و ارادتمان را فریاد کنیم دخترم، که آن طرف‌تر با عروسکش مشغول بود، صدا زد: مامان! منم می‌خوام الله اکبر بگم پسرم هم که کنارِ پنجره ایستاده بود و چراغِ چشمک‌زنِ ماشینمان را تماشا می‌کرد، گفت: «مامان! کی دوباره می‌ریم جایی که همه پرچم تکون می‌دن اشک در چشمانم حلقه زد. گفتم: عزیزای دلم، حتی اگه نتونیم بریم اونجا، عشقِ آقامون سید مجتبی همیشه تو دلمونه. همینجا هم می‌تونیم با هم جشن بگیریم سریع عکسِ آقامون سید مجتبی را برداشتیم. نورِ ملایمی رویِ عکس افتاده بود و انگار خودش لبخند می‌زد. پسرم گفت: وای مامان! ببین چقدر خوشگل شده! انگار همین الان داره نگامون می‌کنه دخترم بغلم پرید و گفت: آره مامان! چقدر ماهه! وقتی عکسشو می‌بینم، دلم گرم می‌شه. انگار یه نورِ امید تو دلم روشن می‌شه. با بغض گفتم: واقعاً که! چقدر دل آدم با دیدنش گرم می‌شه. انگار بال درمیارم و پرواز می‌کنم. خدا حفظش کنه برایِ ما و در آن لحظه، با وجودِ دوری از همهمه و شورِ مردمی، در خانه‌ی کوچکمان، در میانِ خنده‌هایِ شیرینِ فرزندانم، عطرِ عشق و وفاداری پیچیده بود. عشقی که نه با حضور در یک مکان، که با تمامِ وجود احساس می‌شد. آری، او ماه است ماهِ شب‌هایِ تاریکِ ایران. 🖊فریبا صادقی الله اکبر خامنه ای دیگر با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
امروز روز ١٠ جنگ است؛ سوار مترو شدم که به سمت ميدان نيلوفر بروم؛ تا اگر شرايط فراهم بود از مناطق اسيب ديده عكاسي كنم. امروز شهر رنگ و بوي ديگري دارد.. از بعد از اعلام كردن آیت الله مجتبي خامنه‌ای به‌عنوان رهبر سوم جمهوري اسلامي ایران، انگار اميد به شهر تزريق شد. از شلوغي مترو هر چه بگويم كم است. مثل اينكه همه فراموش كرده‌اند هنوز در جنگ هستيم. دلم ميخواست از رشادت اين مردم در اين ١٠ روز بنويسم. از هر شب كف ميدان بودن با وجود تهديد هاي پی در پی. مي‌گفت مي‌خواستند ايران را تجزيه كنند؛ حتی نتوانستند شعارمان را هم تغيير دهند. آری دوباره با صدای رساتر ميگوييم لبيک يا خامنه‌ایی. این بار با رهبری بیعت می‌کنیم که با آمریکا پدر کشتگی دارد و ما تا آخرین قطره خونمان برای نابودی اسرائیل و آمریکا و تا زمانی که پرچم بدست مولا و صاحبمان حضرت بقیه الله برسد (عج) کنارشان مبارزه می‌کنیم. ۱۹ رمضان ۱۴۴۷ 🖊 فاطمه همتی _ عکاس با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
عکس را توی گروه می‌فرستد و می‌گوید: مهدی‌یار شش‌ساله‌ام کنار سالن خونه برامون مقبره حضرت آقا درسته کرده... . https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
🔅مشتلق یک شیشه عطر یاس از عزیزی هدیه گرفته بودم و توی کیفم بود. دختری که خبر رهبری آقا سید مجتبی را برایمان آورد بین نوجوان‌های هیئت پیدایش کردم. عطر را به طرفش گرفتم و گفتم: اینم مشتلقت! سرش را پایین انداخت و نمکی خندید. 🖊رقیه بابایی https://eitaa.com/roghayeybabaie7 با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
📸 منفورترین آدم دنیا بوده‌ست همدستِ نتانْیاهوی رسوا بوده‌ست از صلح و صفا نگو به شیطان بزرگ او قاتلِ حاج قاسم ما بوده‌ست شاعر: سارا رمضانی طراح: هانی بهمنی 🔸 @Soleimany_ir با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله
اَللّهُمَّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَالِهِ وَغَیْبَةَ وَلِیِّنا...🤲 «پیشوند سرخ» دارد به اشک می گذرد روزگارمان مگذار جانِ فاطمه! چشم انتظارمان دلتنگ عطر یاس تو ماندیم قرن‌هاست کی می‌رسد زمانِ قرار ‌و مدارمان؟ پاییزِ رخوت است جهان بی ظهور تو ای عید، بی‌نصیب مخواه از بهارمان خود را اگرچه منتظرت خوانده‌ایم، حیف بالا نرفته از خودمان انتظارمان پَرمی‌کشند یک به یک اینک به سوی تو آن ها که بوده‌اند دَمی هم‌قطارمان کی می شود که نقش ببندد به عشق تو آن پیشوند سرخ به روی مزارمان ✍ https://eitaa.com/Ashar_Sara_Ramezani با ما همراه باشید: 📲 ایتا | بله