✍روایت صبح
ساعت نزدیک دو نیمه شب نوزدهم رمضان مبارک بود که رسیدیم بیت الحسین. برای سحری هیات السابقون قیمه پخته بودیم. رسم هر ساله مان شده بود. تا غذاها را توی ظرفهای یکبار مصرف میکشیدیم راه میافتادیم سمت مراسم. برای همین یکی دو ساعتی بیشتر از مراسم احیا نصیبمان نمیشد.
وسط غذا کشیدن، تلوزیون خبر داد، سید مجتبی علمدار سوم انقلاب است. خیالمان راحت شد که تکلیفمان همان است.
بیت الحسین که رسیدیم چراغها روشن بود و سخنران روی منبر. با چهره های آشنا خوش و بشی کردم. بچهها گوشه حسینیه از سر و کول هم بالا می رفتند و دخترها و پسرهای نوجوان تند تند پذیرایی میکردند.
با امیرالمومنین در مسجد کوفه مناجات میخواندیم که از صدای انفجاری لرزیدیم. صدا دور بود. قلبم به تاپ تاپ افتاد. کمی بعد صدای افجار دیگری بلند شد و حسینیه را لرزاند. جمعیت بندهای مناجات را با سوز میخواندند. چند دقیقه بعد باز دو سه انفجار نزدیک و دور لرزاندمان. سه چهار تا از مادرها بلند شدند و بچههایشان را کنار خودشان نشاندند. روضه خواندیم و سینه زدیم. خیالمان راحت بود که در بیت الحسینیم. جای درست تاریخ نشسته و صاحب داریم.
موقع خداحافظی پچپچهایی بلند شد که فلانجا و فلانجا را زدند، یکی دور و دیگری نزدیک. قول و قرارهایمان را برای شب بیست و یکم گذاشتیم و به سمت خانه راه افتادیم.
✍فاطمه دهقانی، هجدهم اسفند ۱۴۰۴
#روایت_صبح
#شیراز
#صالح_بعد_صالح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🇮🇷روایت صبح
قَدَری که مُقدر شد
فکرش را هم نمی کردم روزی در میدان شهر بنشینم و دعا بخوانم. نگاهی به آسمان می اندازم. نمی دانم چرا امشب حال و روزش با بقیه شب ها فرق کرده است. باد در گلو انداخته و بوران به پا کرده است. نم نم باران چمن های میدان را تر کرده است.شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است و نه روز از جنگ می گذرد.تکیه به ستون های پل می دهم و همراه با مداح دعای جوشن می خوانم.
چندین فراز از جوشن را می خواند که ناگهان میان دعاهایش، تُن صدایش تغییر می کند،صدایش پشت میکروفون می لرزد و به جای فراز بعدی دعا شروع به تکبیر گفتن می کند.جمعیت هم با او همراه می شوند و یک صدا الله اکبر می گویند.نگاهی به اطرافیانم می اندازم و می پرسم:« چی شده؟» بدون کلامی فقط مات و مبهوت نگاه هم می کنیم. پیش خودم می گویم پس یا جنگنده بالای سرمان در حال چرخیدن است یا منطقه ای موشک خورده که مداح دعا را رها کرده و با تکبیر برای کسی خط و نشان می کشد.صدایش را بالاتر برد و گفت: « لطف خدا عیان شد خامنه ای جوان شد.مردم، آقا سید مجتبی خامنه ای سومین رهبر ایران شد.برای این نعمت بزرگ باید سجده شکر کرد.» این را که گفت موجی از خوشحالی در جمعیت چرخید.شکر این نعمت را که به جا آوردیم دوباره پرچم ها را به دست گرفتیم و شعار بر لب تاب دادیم. چه شب عجیبی بود امشب، قَدَری که خداوند برای این ملت می خواست چه شب مبارکی مُقدر شد.
✍سمانه تبریزی
#روایت_صبح
#شیراز
#صالح_بعد_صالح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🔅پدر
پدر پرچم سبز دستش بود، یکی از پسرهایش پرچم قرمز و دیگری پرچم ایران. بلند شعار میداد و هر دو جواب میدادند.
پدر همه داراییاش را به میدان آورده بود.
✍رقیه بابایی
#رهبر_شهیدم
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
۱۹_۱۲_۱۴۰۴
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در حالیکه جمعیت میگویند:
«نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا»
خانم کنار دستی ام با لهجه شیرازی میگوید:
«عامو بوگو:
نه سازش نه پوزش
با مُشت بزن تو پوزش!»
✍ #سارارمضانی
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
۱۸ اسفند ۱۴۰۴، شیراز، میدان شهدا،تجمع بیعت مردم با امام امت، آیتالله سید مجتبی خامنهای
https://eitaa.com/Ashar_Sara_Ramezani
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز یازدهم نبرد آخرالزمانی
هفت روز ابتدایی سخت از شهادت حضرت آقا گذشت. حالا دانشگاه اطلاعیهای منتشر کرده که کلاسها از هجدهم اسفندماه به شکل مجازی برقرار است. LMS که در روزهای عادی هم اوضاعش والذاریات بود حالا قرار است وسط شرایط جنگی ما را به وصال کلاس برساند.
هجدهم ۱۵ دقیقه قبل از شروع کلاس سامانه را امتحان کردم، وارد نمیشد. سر ساعت کلاس هم نشد. هیچ یک از ۳۹ دانشجوی کلاس هم نتوانستند وارد شوند و حسابی نگران بودند که چه کنیم و دست ما نیست و ... .
پیامی نوشتم که کلاس مجازی تعطیل هست و با آنکه خیلی علاقهمند بودم صدایتان را بشنوم و با هم گفتگو کنیم، اما نشد. موضوعی که باید در باب آن گفتگو میکردیم را در گروه قرار میدهم.
همین پیام را برای گروه بعدی هم فرستادم که دوباره دو ساعت بعد نخواهم عمرم را پای سیستم تلف کنم.
کلاس روز سهشنبه هم به همین منوال گذشت.
راستش ناراحت بودم که زمان گفتگو در این شرایط مهم را از دست داده بودم اما باید کاری میکردم که لااقل همه چیز هوا نشود.
تقریبا ساعت دو نیمه شب بود که میتوانستم به کلاس و درس و دانشگاه فکر کنم.
این ایام خیلی یاد جمله معروفی که احتمالا بسیاری از شما هم از بزرگترهای غیرانقلابیتان شنیدهاید افتادم که میگفتند "کار این انقلاب شیش ماه دیگه تمومه".
خدا رحمتشان کند، شش ماه، ۴۷ سال شد و خیلی از آنها در جوار رحمت حق (انشاءالله) آرام گرفتهاند.
فکر کردم که معلمهای آینده اصلا میتوانند دو خط در مورد چرایی این پدیدهی حقیقتا عجیب صحبت کنند که با تمام پستی و بلندیها واقعا چه شد که بر خلاف تمام انقلابهای دنیا، انقلاب اسلامی ایران، امروز مدعی قدرت اول جهان شده است و بوی افول شش ماههاش که هیچ، شصت ساله هم از آن به مشام نمیرسد؟
به هفتهای که گذشت و سالی که گذشت و دههای که گذشت فکر میکردم.
هر یک از اتفاقات همین یکسال اخیر، برای از پا درآمدن یک حکومت کفایت میکرد اما چرا ما به لطف خدا کماکان بهسوی قله در حرکت هستیم؟
این شد که لینک مستند "هزار و یک روز انقلاب" را برایشان ارسال کردم و تا جلسه بعدی کلاس قرار شد ببینند و بعد هم به یک سوال تحلیلی پاسخ بدهند و این بشود کلاس آفلاینشان در ایتا.
البته ادامه هم دارد.
شما هم اگر دوست داشتید، ببینید.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_یازدهم
#نوزدهم_اسفندماه_۰۴
#روایت_صبح
#شیراز
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا |بله
آخیش... خیالم راحت شد
انگار باری از دوش دلم برداشته شد مثل رزمندهای که بعد از شبهای طولانی نگهبانی، آفتاب پیروزی را ببیند
دیگه با بلاتکلیفی و گِینج و مَنگ،
صفحهی گوشی را بالا و پایین نمیکنم
انگار موجی که بیهدف به تختهسنگ میخورد، بالاخره راه دریا را پیدا کرده باشد
من و گوشیام، هردو از نفس افتاده بودیم
او از هَنگهای بیمعنا، و من از
خبرهای بیپایان
هربار که دل بیقرارم سراغ یقین را میگرفت، گوشی نفسش میبرید،
و من زنگ میزدم به آنان که همیشه مینشینند
و با چشمهایی خسته به «اخبار» خیرهاند
بیآنکه خبرِ دل را بشنوند...
اما حالا...
همه چیز عوض شده.
گوشی دیگر هَنگ نمیکند
حالاست که عشق میکند
صفحهاش جان دارد
و بالا و پایینش، پر از نور سید مجتبیست...
ای جانم♡
در دل این روزها، نوری تابید از تبار عشق
و آنجا که دلها به یقین رسیدند
صدای بیداری طنین انداخت:
سید علی جوان شد
سید مجتبی عیان شد
و من، میان این همه روشنی، حس میکنم
که دنیا دوباره نفس تازه کرده است...
🖊فریبا صادقی
#روایت_صبح
#شیراز
#صالح_بعد_صالح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
رادیو حماسه نگاران [وطن تر از قبل].mp3
زمان:
حجم:
2.3M
رادیو حماسه نگاران تقدیم میکند:
"وطنتر از قبل"
صدا و تنظیم: عارفه یزدانی
#قسمتاول
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم
چند بخشه؟
پاک کن توی دستش را روی کاغذ می کشد و می برد بالا و می پرسد.
_ مامان پاک کن چند بخشه؟
دستهایم را بالا و پایین می برم و برایش بخش می کنم و می گویم دو بخش.
_ مامان ایران چی؟ چند بخشه؟
باز هم همان را تکرار می کنم و جوابش را می دهم.
_ مامان ای لشکر صاحب زمان، آماده باش چی؟ اون چند بخشه؟
باز برایش بخش می کنم و با خودم می گویم چه زود دایره ی واژگانش وسعت پیدا کرده.
مریم شیدا ، اسفند ۱۴۰۴ شب ۲۱ رمضان
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
شنبه ابدی
همین که حجم گوشی از نا محتملترین نقطه کیفم درون انگشتانم جا گرفت آن را از بازار شام بیرون کشیدم. پایم روی آخرین پله از محلی بود که اداره من را آنجا فرستاده بود؛ صدای همیشه آشنای آن سوی خط به من گفت : برگرد، پروژه ملغی شده و بعد از آن خبر هول آور دیگری داد. گوشیام را به دریای اشیای سرگردان داخل کیفم برگردادندم و با شتاب بخشی به قدمهای کم نایی که از شنیدن خبر برایم مانده بود خودم را به اتوبوس شرکت واحد رساندم. در راه آماج پوزخند رهگذرانی قرار گرفتم که نگاهشان را روی من و سایر زنانی که چهار متر و نیم پارچه بیش از سایر البسه بانوان بر تن داشتند، تکرار میشد. زیر لب تکههای کلامی را هم چاشنی نگاهشان میکردند. موبایلم هر شماره ای که از تهران داشت را ممتد و بیوقفه میگرفت و در برابر آن همه تماس حتی یک پاسخ نیز دریافت نکرد. تشنه و گرسنه به خانه رسیدم. گوشی خالی از شارژم به دنیای الکترونیک وصل کردم و خودم را به عالم خواب. روز رونمایی از کتاب یادداشتهای شخصی شهیده معصومه کرباسی مصادف با تولدش بود. صدای لرزان مادرش از آن سوی خط خبر آشوب ساز دیگری را مثل پتک آهنگران قهار روی مغزم فرود آورد. سراسر تنم در هم کوبیده شد و بند بند جگرم سوخت. بیرون زدم. مستقیم راه شاه گنبد فیروزه ای شهرم را گرفتم. لباس خادمیام را به تن کردم و رفتم سر پست گیت بازرسی شاهچراغ. بانویی روبرویم رسید.. چادر سفید گلداری به سر داشت . رد ریزش ریملهایش باریکه راهی سیاه روی گونههای لرزانش کشیده بود. من اشک میریختم و او نیز چشمانش بی وقفه تکرار چشم های من بود . دو ایدئولوژی متفاوت روبروی هم میگریست، برای سوگی مشترک و دلهره ای عذاب آور که آینده ایران من و او بدون رهبری زیر آوار بمب ها چه خواهد شد.
✍زلیخا بنی ایمان
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم
عملیات بدر اسفند ماه1363 در هورالهویزه و شرق دجله آغاز شده بود.در ابتدا نیروهای دلاورسپاه و ارتش به پیشروی وموفقیتهای خوبی دست یافتند . ولی در ادامه به علت فشاروحجم بیش از حدآتش نیروهای عراق بعضی از یگان ها مجبور به عقب نشینی شدند.
نیروهای رزمنده لشکر17 علی ابن ابی طالب (ع )از استان مرکزی وقم ولشکر خط شکن 33 المهدی (عج) از استان فارس در منطقه صفین و نزدیکی جاده خندق در شرق دجله در نوک منطقه عملیات قرار داشتند .
از روز 24 اسفند دشمن متجاوزبا بیش از 700 تانک و بمباران شدید هواپیما هایش پاتکی را به فرماندهی عدنان خیرالله وزیر دفاع وقت عراق شروع کرد.و درمقابله با آنها نیروهای دو لشکر ایران با شجاعت تمام از این منطقه دفاع می کردند.
صبح روز 26 اسفند محسن رضایی فرمانده وقت کل سپاه در تماس بی سیمی با فرمانده لشکر 33 المهدی (عج ) محمد جعفر اسدی اعلام کرد که شما امروز شاهد نبرد قهرمانانه ایی با نیروهای صدام هستید. فرمانده لشکر سر را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :من فکر نمی کنم امروز به پایان برسد.
اوضاع لحظه به لحظه سختر می شدو بیم سقوط خط و محاصره همه نیروهای شرکت کننده در عملیات می رفت. سنگر تاکتیکی لشکر المهدی (عج) در روی تپه دیده بانی (متعلق به نیروهای عراقی ) مستقر بودو ورودی آن روبروی مواضع نیروهای دشمن بعثی قرار داشت وبه شدت زیر آتش نیروهای عراقی بود.
بین ساعت 9 تا 10 صبح جلسه اضطراری در جلو سنگر با حضور رحیم صفوی از فرمانده هان سپاه ، ،غلامرضا جعفری فرمانده لشکر 17 حضرت علی ابن ابی طالب ،محمد جعفر اسدی فرمانده لشکر ، محمود ستوده جانشین لشکر33 المهدی ، فرماندهی تیپ 55 هوابرد و تنی چند از دیگر فرماندهان جنگ پیرامون مقابله با پاتک سنگین عراق تشکیل گردیده و رحیم صفوی (که رهبر شهید انقلاب او را آقای آقا رحیم)خطاب می کرد) در حال توجیه فرمانده هان بود. در همین حین متوجه شدیم غلامرضا جعفری فرمانده لشکر 17 با رحیم صفوی اهسته صحبت می کند. ایشان بلافاصله صحبت خود را قطع و از جوان خوش سیمایی که در کنار جعفری ایستاده بود معذرت خواهی کرد که ببخشید من شما را نشناختم . ما از اینکه فرزند رئیس جمهوری اسلامی ایران در خطرناکترین موقعیت جبهه در کنار ما ایستاده است، احساس غرور می کنیم و این حضور شما باعث دلگرمی ما می باشد. این جوان خوش سیما کسی نبود جز رزمنده بسیجی دلاور لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)،حضرت آیه الله سید مجتبی حسینی خامنه ایی فرزند حضرت آیه العظمی سید علی خامنه ایی رئیس جمهوری اسلامی وقت ایران که با سادگی هر چه تمامتر در کنار رزمندگان اسلام در خط مقدم جبهه می جنگید.که اکنون در پی شهادت قائد و امام عظیم الشان جهان اسلام حضرت آیه العظمی امام خامنه ایی که توسط شقی ترین شیاطین زمان ترامپ کودک خوار و نتانیاهو کودک کش به ارزوی دیرینه خود یعنی فوض عظیم شهادت رسید درشب نوزدهم ماه رمضان( 17 اسفندماه 1404 )توسط مجلس خبرگان رهبری به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد.
✍از خاطرات رزمنده و جانباز لشکر 33 المهدی (عج) محمد کریم مشغول
#سید_مجتبی_خامنهای
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
#عملیات_بدر
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
Fesliyan Studios Background Musicشلمچه.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
همسفر شلمچه
بعضی خاطرهها عجیب سمجند؛ میروند بهترین کنج ذهنت جا خوش میکنند و اقامت ابدی برای خودشان صادر میکنند. هر بار که از جلوی چشمهای باطنت عبور میکنند یادآور بی رحمانه نبودنها و ندیدنهای تلخ میشوند. در سفرها همراه ما بود؛ مردانه و صبور. وقت پانتیموم بازی کردن هم خوب در جلد نقشش فرو میرفت و هم خوب از پس پرسش ها بر میآمد. مردانه زندگی کردن مردانه رفتن هم میخواهد. من که رسیدم جمعیت زیاد بود. به زحمت خودم و چادرم را از زیر دست و پاها بیرون کشیدم تا بتوانم به او خودم را برسانم. پدرش به آدم هایی که برای بدرقه پسرش آمده بودند گل نرگس هدیه میداد. همان گل سپید رنگ که عطر انتظار داشت. من هم یک گل گرفتم و هم پای او و آن ها شدم تا گلزار شهدا آرامگاه ابدی حسین دهقان برادر مراقب مان در سفرهای سبز راهیان نور؛ هر چند که او دست آخر با پیراهن سرخ از میان مان پر کشید. خاطره اش ابدی شد.
🖋زلیخا بنی ایمان
با صدای نجمه عباسی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
شهید رمضان
از وقتی یادم میاد ،حتی قبل از اینکه به سن تکلیف برسم، میگفتن :رمضان ماه میهمانی خداست .
ولی چه رمضانی شد امسال !
ما میزبان خدا شدیم !
مگه نه اینکه میگن :خدا در دلهای شکسته جا داره و چه دلی شکسته تر از دل ایرانی ها در غم رهبر عزیزشهیدشون 🖤
مریم مسرور،خبرنگار شهرستان کنگاور
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله