رادیو حماسه نگاران [وطن تر از قبل].mp3
زمان:
حجم:
2.3M
رادیو حماسه نگاران تقدیم میکند:
"وطنتر از قبل"
صدا و تنظیم: عارفه یزدانی
#قسمتاول
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم
چند بخشه؟
پاک کن توی دستش را روی کاغذ می کشد و می برد بالا و می پرسد.
_ مامان پاک کن چند بخشه؟
دستهایم را بالا و پایین می برم و برایش بخش می کنم و می گویم دو بخش.
_ مامان ایران چی؟ چند بخشه؟
باز هم همان را تکرار می کنم و جوابش را می دهم.
_ مامان ای لشکر صاحب زمان، آماده باش چی؟ اون چند بخشه؟
باز برایش بخش می کنم و با خودم می گویم چه زود دایره ی واژگانش وسعت پیدا کرده.
مریم شیدا ، اسفند ۱۴۰۴ شب ۲۱ رمضان
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
شنبه ابدی
همین که حجم گوشی از نا محتملترین نقطه کیفم درون انگشتانم جا گرفت آن را از بازار شام بیرون کشیدم. پایم روی آخرین پله از محلی بود که اداره من را آنجا فرستاده بود؛ صدای همیشه آشنای آن سوی خط به من گفت : برگرد، پروژه ملغی شده و بعد از آن خبر هول آور دیگری داد. گوشیام را به دریای اشیای سرگردان داخل کیفم برگردادندم و با شتاب بخشی به قدمهای کم نایی که از شنیدن خبر برایم مانده بود خودم را به اتوبوس شرکت واحد رساندم. در راه آماج پوزخند رهگذرانی قرار گرفتم که نگاهشان را روی من و سایر زنانی که چهار متر و نیم پارچه بیش از سایر البسه بانوان بر تن داشتند، تکرار میشد. زیر لب تکههای کلامی را هم چاشنی نگاهشان میکردند. موبایلم هر شماره ای که از تهران داشت را ممتد و بیوقفه میگرفت و در برابر آن همه تماس حتی یک پاسخ نیز دریافت نکرد. تشنه و گرسنه به خانه رسیدم. گوشی خالی از شارژم به دنیای الکترونیک وصل کردم و خودم را به عالم خواب. روز رونمایی از کتاب یادداشتهای شخصی شهیده معصومه کرباسی مصادف با تولدش بود. صدای لرزان مادرش از آن سوی خط خبر آشوب ساز دیگری را مثل پتک آهنگران قهار روی مغزم فرود آورد. سراسر تنم در هم کوبیده شد و بند بند جگرم سوخت. بیرون زدم. مستقیم راه شاه گنبد فیروزه ای شهرم را گرفتم. لباس خادمیام را به تن کردم و رفتم سر پست گیت بازرسی شاهچراغ. بانویی روبرویم رسید.. چادر سفید گلداری به سر داشت . رد ریزش ریملهایش باریکه راهی سیاه روی گونههای لرزانش کشیده بود. من اشک میریختم و او نیز چشمانش بی وقفه تکرار چشم های من بود . دو ایدئولوژی متفاوت روبروی هم میگریست، برای سوگی مشترک و دلهره ای عذاب آور که آینده ایران من و او بدون رهبری زیر آوار بمب ها چه خواهد شد.
✍زلیخا بنی ایمان
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله الرحمن الرحیم
عملیات بدر اسفند ماه1363 در هورالهویزه و شرق دجله آغاز شده بود.در ابتدا نیروهای دلاورسپاه و ارتش به پیشروی وموفقیتهای خوبی دست یافتند . ولی در ادامه به علت فشاروحجم بیش از حدآتش نیروهای عراق بعضی از یگان ها مجبور به عقب نشینی شدند.
نیروهای رزمنده لشکر17 علی ابن ابی طالب (ع )از استان مرکزی وقم ولشکر خط شکن 33 المهدی (عج) از استان فارس در منطقه صفین و نزدیکی جاده خندق در شرق دجله در نوک منطقه عملیات قرار داشتند .
از روز 24 اسفند دشمن متجاوزبا بیش از 700 تانک و بمباران شدید هواپیما هایش پاتکی را به فرماندهی عدنان خیرالله وزیر دفاع وقت عراق شروع کرد.و درمقابله با آنها نیروهای دو لشکر ایران با شجاعت تمام از این منطقه دفاع می کردند.
صبح روز 26 اسفند محسن رضایی فرمانده وقت کل سپاه در تماس بی سیمی با فرمانده لشکر 33 المهدی (عج ) محمد جعفر اسدی اعلام کرد که شما امروز شاهد نبرد قهرمانانه ایی با نیروهای صدام هستید. فرمانده لشکر سر را به سوی آسمان بلند کرد و گفت :من فکر نمی کنم امروز به پایان برسد.
اوضاع لحظه به لحظه سختر می شدو بیم سقوط خط و محاصره همه نیروهای شرکت کننده در عملیات می رفت. سنگر تاکتیکی لشکر المهدی (عج) در روی تپه دیده بانی (متعلق به نیروهای عراقی ) مستقر بودو ورودی آن روبروی مواضع نیروهای دشمن بعثی قرار داشت وبه شدت زیر آتش نیروهای عراقی بود.
بین ساعت 9 تا 10 صبح جلسه اضطراری در جلو سنگر با حضور رحیم صفوی از فرمانده هان سپاه ، ،غلامرضا جعفری فرمانده لشکر 17 حضرت علی ابن ابی طالب ،محمد جعفر اسدی فرمانده لشکر ، محمود ستوده جانشین لشکر33 المهدی ، فرماندهی تیپ 55 هوابرد و تنی چند از دیگر فرماندهان جنگ پیرامون مقابله با پاتک سنگین عراق تشکیل گردیده و رحیم صفوی (که رهبر شهید انقلاب او را آقای آقا رحیم)خطاب می کرد) در حال توجیه فرمانده هان بود. در همین حین متوجه شدیم غلامرضا جعفری فرمانده لشکر 17 با رحیم صفوی اهسته صحبت می کند. ایشان بلافاصله صحبت خود را قطع و از جوان خوش سیمایی که در کنار جعفری ایستاده بود معذرت خواهی کرد که ببخشید من شما را نشناختم . ما از اینکه فرزند رئیس جمهوری اسلامی ایران در خطرناکترین موقعیت جبهه در کنار ما ایستاده است، احساس غرور می کنیم و این حضور شما باعث دلگرمی ما می باشد. این جوان خوش سیما کسی نبود جز رزمنده بسیجی دلاور لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)،حضرت آیه الله سید مجتبی حسینی خامنه ایی فرزند حضرت آیه العظمی سید علی خامنه ایی رئیس جمهوری اسلامی وقت ایران که با سادگی هر چه تمامتر در کنار رزمندگان اسلام در خط مقدم جبهه می جنگید.که اکنون در پی شهادت قائد و امام عظیم الشان جهان اسلام حضرت آیه العظمی امام خامنه ایی که توسط شقی ترین شیاطین زمان ترامپ کودک خوار و نتانیاهو کودک کش به ارزوی دیرینه خود یعنی فوض عظیم شهادت رسید درشب نوزدهم ماه رمضان( 17 اسفندماه 1404 )توسط مجلس خبرگان رهبری به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد.
✍از خاطرات رزمنده و جانباز لشکر 33 المهدی (عج) محمد کریم مشغول
#سید_مجتبی_خامنهای
#حماسه_نگاران
#روایت_صبح
#عملیات_بدر
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
Fesliyan Studios Background Musicشلمچه.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
همسفر شلمچه
بعضی خاطرهها عجیب سمجند؛ میروند بهترین کنج ذهنت جا خوش میکنند و اقامت ابدی برای خودشان صادر میکنند. هر بار که از جلوی چشمهای باطنت عبور میکنند یادآور بی رحمانه نبودنها و ندیدنهای تلخ میشوند. در سفرها همراه ما بود؛ مردانه و صبور. وقت پانتیموم بازی کردن هم خوب در جلد نقشش فرو میرفت و هم خوب از پس پرسش ها بر میآمد. مردانه زندگی کردن مردانه رفتن هم میخواهد. من که رسیدم جمعیت زیاد بود. به زحمت خودم و چادرم را از زیر دست و پاها بیرون کشیدم تا بتوانم به او خودم را برسانم. پدرش به آدم هایی که برای بدرقه پسرش آمده بودند گل نرگس هدیه میداد. همان گل سپید رنگ که عطر انتظار داشت. من هم یک گل گرفتم و هم پای او و آن ها شدم تا گلزار شهدا آرامگاه ابدی حسین دهقان برادر مراقب مان در سفرهای سبز راهیان نور؛ هر چند که او دست آخر با پیراهن سرخ از میان مان پر کشید. خاطره اش ابدی شد.
🖋زلیخا بنی ایمان
با صدای نجمه عباسی
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
شهید رمضان
از وقتی یادم میاد ،حتی قبل از اینکه به سن تکلیف برسم، میگفتن :رمضان ماه میهمانی خداست .
ولی چه رمضانی شد امسال !
ما میزبان خدا شدیم !
مگه نه اینکه میگن :خدا در دلهای شکسته جا داره و چه دلی شکسته تر از دل ایرانی ها در غم رهبر عزیزشهیدشون 🖤
مریم مسرور،خبرنگار شهرستان کنگاور
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
«جهان تولد دوباره ی ایران را به تماشا می نشیند »
همیشه به من میگفتن :اشکت کف دستته !
فیلم میدیدم ،کسی برام درددل میکرد ...فورا گریه م میگرفت
اما وقتی خبر شهادت حضرت آقا رو شنیدم فقط بغض کردم .
از اون بغض ها که میگن خطرناکه و ممکنه طرف سکته کنه !
خانواده برام انواع مداحی ها و روضه خوانی ها رو گرفتن بلکه گریه م بگیره ،اما من همچنان در بهت و حیرت عجیب خودم مونده بودم .
لحظه ی اعلام رهبر سوم انقلاب ،بغضم ترکید !
اونی که از چشمم میریخت ،اشک نبود !سیل بود !
آخه کم اتفاقی که نیفتاده بود !
آقا جانمان دوباره زنده شده بود 🖤 جوان هم شده بود .
و برای من تولد دوباره ی ایران بود
مریم مسرور ،خبرنگار شهرستان کنگاور
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
خدای علی
در روز شهادت علی
این مرد شکست ناپذیر تاریخ
تو شاهدباش
معلمان فرهیخته شیراز
در روزی که پیامک واریز حقوقهای ۱۴میلیونی و ۱۲ میلیونی را دریافت کردند
مسئولیت تاریخی خود را در این کارزار حق و باطل فراموش نکردند.
فراموش نکردند همچون همیشه پیشگام جامعه باشند و به عنوان اولین صنف اجتماعی شیراز با علمدار سوم انقلاب بیعت بستند.
و امروز
با قطره قطره خونم آمدم
بیعت ببندم که تربیت کننده نسلی باشم که شکوه ایران اسلامی را به جهانیان نشان خواهد داد.
انشاءالله
🖊ساجده تقیزاده
https://eitaa.com/yaddashthayeyekzan
#روزنوشت
#تجمع_بیعت_معلمان_شیرازی
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
کلاسهای درس ما تعطیل شد
تا
تاریخ را از نو بنویسیم!
سوال امتحان خرداد:
در کدام موج وعده صادق ۴ اسرائیل برای همیشه از روی نقشه محو شد؟
🖊ساجده تقیزاده
https://eitaa.com/yaddashthayeyekzan
#روزنوشت
#تجمع_بیعت_معلمان_شیرازی
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
به نام خدا
"خونش ما را وا داشت"
تازه فهمیدم. اینکه چقدر دوستش دارم را میگویم. هر وقت به نبودنش فکر میکردم سریع پیچ فکرم را پِر میدادم که" نه! انشالله عمرش طولانی باد. حالا وقت این فکرها نیست." هیچ وقت فکر نمیکردم نبودنش اینچنین حفرهای در دلم ایجاد کند که همچون چشمه گاهوبیگاه جوشش پیدا کند. این را همان شب که صدای هلهله و شادی همسایههایمان را شنیدم، فهمیدم. همان سحر که با دیدن نوار قرمز اطلاعیه شهادت قائد امت پایین شبکه خبر نفسم بالا نمیآمد. یا سفره سحری که تا ساعت ده صبح پهن بود و کسی نبود که جمعش کند. از چشمانی که از شدت سر درد مجال باز شدن نداشت و در پس اشکهایش فقط تصویر او را میدید. از امید به زندگی و کارهای روزمره که دیگر نداشتم. دیگر بلند شدن فقط برای خواندن نماز بود و فلج شده بودم. به چشمانی که تا پوسترش را میبیند نگاهش خشک میشود. به گوشهایی که تا صدایش را میشنود سراپا جان میشود برای شنیدنش. از دستهایی که هر روز خودش را میرساند به موسسه* برای رنگ زدن کلیشه روی پرچمهای عزایش و اگر نرسد دستش به کار دیگر نمیرود. از پاهایی که هر شب سر قرار با عاشقانش حاضر میشود. خونش ما را وا داشت تا دوست داشتنش را هر شب در هر کوی و برزن جار بزنیم. بله! من تازه فهمیدم که نمیدانستم تا این حد دوستش دارم.
🖊زینب نادرینسب(زن)
*موسسه نشر فرهنگ شهادت
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
به نام خدا
"آره، هستم"
حسرتش بر دلمان مانده بود. حسرت روزهای نوجوانی و جوانی که فقط یک جور میگذشت.
_ امروز تبلیغات جلسه داریم میای؟
_آره میام.
_فردا شب هیئت هستی؟
_آره کلاس آخر مهم نیست زود میام.
_ آخر هفته دیدار خانواده شهید داریم، هستی؟
_ آره هستم.
_اونایی که برای زدن نمایشگاه هستن، بگن؟
_من هستم.
_نشریه رو کی میرسونه چاپخونه؟
من می برم.
و....
مسیر زندگی ما منتهی بود به فلکه گاز موسسه نشر فرهنگ شهادت. تلفن همراه نبود ولی پیدا کردنمان هم سخت نبود.
با اینکه همهی حسرتها مجالِ بازتجربه پیدا نمیکنند اما این روزها دوباره داریم تا حدودی آن روزها را باز، تجربه میکنیم.
_امروز میخوایم پرچم بدوزیم رفقا میایید؟
_آره من میام.
_چادر مشکی زیاد رسیده به دستمون کیا با چرخ میان؟
_ ما هستیم.
_کیا فردا میان برای رنگ زدن کلیشهها؟
_من هستم.
_کی میره لولهها رو بگیره؟
_ میگیرم نگران نباش.
_رنگ داریم تموم میکنیم.
_ من میخرم میام.
مدتی بود که هر روز میهمان خانه شهدا نبودیم ولی شهید شدن آقا دوباره هر روز دور هم جمعمان کرد. فهمیدیم که چه آن موقع که مجرد بودیم و چه اکنون با شوهر و بچه و هزاران کار هنوز خون شهید محرک زندگیمان است و ما را پای جهاد میکشاند.
و این میشود زیباترین مکالمه همسنگران:
_ فردا هستی؟
__آره، هستم.
🖊زینب نادرینسب (زن)
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روز دوازدهم نبرد آخرالزمانی
دامن کشمیر فون بلندی پوشیده بود. چهارخانههای زرد و طوسی ملایم و برش خوب و منظمش، شیکترش کرده بود.
بلوز موهرش طوسی بود و خطوط طوسی دامن را تکمیل میکرد.
موهایش را مثل اینکه برای عید باستانی تازه به دست خانوم آرایشگر سپرده بود و او هم معلوم بود که نقاش وارد و خوش سلیقهای بوده است.
تمام سرش باز بود و در این روزهای سرد، حتی شالگردن نداشت. با کلیپس کوچکی، آبشار نازکی از موهای لختش را روی دریای موهایش روان کرده بود. چهل ساله به نظر میرسید.
دست چپش را در نیم حلقه دست همسرش که در جیب کاپشن چرمش بود، قفل کرده بود و دست راستش پرچم ایران بود که با شور و حرارت در هوا می چرخاند و حتی یکی از شعارها را از دست نمیداد.
وقتی سرود ملی خواندند هم سلام نظامی داد.
تمام مدت که آنجا ایستاده بودم، به این جمله فکر میکردم که سیاست ما عین دیانت ماست، یعنی چه؟
واقعا کسی که سیاستش تو زرد از آب در بیاید، دینش به عافیت و سلامت خواهد ماند؟
به نظرم نه!
نمونههای قریب و بعید را در ذهنم ردیف میکردم.
داشتم فکر میکردم شاید انتخاب صراط مستقیم در سیاست، نه تنها کمک میکند از دایره دین خارج نشود، بلکه شاید کمک کند تا مرحله به مرحله تمام شئونات دین در زندگیاش جاری شود.
خدا به آنهایی رحم کند که در مسیر سیاست، جاده انحرافی را ترجیح دادهاند و ثانیه به ثانیه بیشتر سرعت میگیرند و دینشان هم به گردویی میماند که مغزش را کِرم خورده!
یاد آن پیرزنی افتادم که سالها پیش بعد از نماز جمعه نصیحتم میکرد مرگ بر آمریکا نگویم و ثواب نمازم را ضایع نکنم.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_دوازدهم
#بیستم_اسفندماه_۰۴
#یک_عاشقانه_۳۸۷_نفره
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله