روز دوازدهم نبرد آخرالزمانی
دامن کشمیر فون بلندی پوشیده بود. چهارخانههای زرد و طوسی ملایم و برش خوب و منظمش، شیکترش کرده بود.
بلوز موهرش طوسی بود و خطوط طوسی دامن را تکمیل میکرد.
موهایش را مثل اینکه برای عید باستانی تازه به دست خانوم آرایشگر سپرده بود و او هم معلوم بود که نقاش وارد و خوش سلیقهای بوده است.
تمام سرش باز بود و در این روزهای سرد، حتی شالگردن نداشت. با کلیپس کوچکی، آبشار نازکی از موهای لختش را روی دریای موهایش روان کرده بود. چهل ساله به نظر میرسید.
دست چپش را در نیم حلقه دست همسرش که در جیب کاپشن چرمش بود، قفل کرده بود و دست راستش پرچم ایران بود که با شور و حرارت در هوا می چرخاند و حتی یکی از شعارها را از دست نمیداد.
وقتی سرود ملی خواندند هم سلام نظامی داد.
تمام مدت که آنجا ایستاده بودم، به این جمله فکر میکردم که سیاست ما عین دیانت ماست، یعنی چه؟
واقعا کسی که سیاستش تو زرد از آب در بیاید، دینش به عافیت و سلامت خواهد ماند؟
به نظرم نه!
نمونههای قریب و بعید را در ذهنم ردیف میکردم.
داشتم فکر میکردم شاید انتخاب صراط مستقیم در سیاست، نه تنها کمک میکند از دایره دین خارج نشود، بلکه شاید کمک کند تا مرحله به مرحله تمام شئونات دین در زندگیاش جاری شود.
خدا به آنهایی رحم کند که در مسیر سیاست، جاده انحرافی را ترجیح دادهاند و ثانیه به ثانیه بیشتر سرعت میگیرند و دینشان هم به گردویی میماند که مغزش را کِرم خورده!
یاد آن پیرزنی افتادم که سالها پیش بعد از نماز جمعه نصیحتم میکرد مرگ بر آمریکا نگویم و ثواب نمازم را ضایع نکنم.
🖊مینا فیاضی
https://eitaa.com/joinchat/313852151C989f804283
#روز_دوازدهم
#بیستم_اسفندماه_۰۴
#یک_عاشقانه_۳۸۷_نفره
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
ما همدیگر را داریم
مثل هربار با دیدن پرچم بیرون زده از ماشین روبرویی، سراپا ذوق میشوم.
_بریم کنارش! بریم پرچم و بگیریم بیرون مارو ببینه.
میخندند. پدرم دنده را عوض میکند و نزدیک تر میشویم
_باز دوباره یه ماشین انقلابی دید.
شیشه را پایین میدهم. عَلَم چوبی و سنگین پرچم را به سختی کف ماشین جا میدهم. به سر نشینان میگویم علامت پیروزی نشان دهند. از کنار ماشین به کندی رد میشویم. پرچم را از شیشه بیرون میدهم. همانطور که به رقص پرچم نگاه میکنم میگویم:
_باید به همدیگه امید بدیم. باید حضورمونو به هم نشون بدیم. همدیگرو متوجه کنیم که تنها نیستیم.
علم را بالاتر میگیرم. آرنجم را به در تکیه میدهم. پرچم را با قدرت بیشتری در باد تکان میدهم.
🖊فاطمه پیروی نژاد
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🔅بشارت
امشب شب دوازدهم جنگ است. جنگی که به قول مادرم هیچ شباهتی با جنگ هشت ساله ندارد؛ نعمت فراوان است، مردم مشغول زندگیاند و ایران قدرتش را هر روز بیشتر به رخ میکشد.
امشب وقتی توی تجمع داشتم به حرکت پرچم سه رنگمان در بالای پل میدان معلم نگاه میکردم با تمام وجود احساس خوشبختی کردم. دلم میخواست تکتک مردم را در آغوش میگرفتم و میگفتم که چقدر دوستشان دارم، چقدر قدرشان را میدانم.
سالها چه آزادگانی که دوست داشتند تاج عزت، استقلال و سربلندی وطنشان را بر سر بگذارند و ما این شبها داریم زندگیاش میکنیم. شبهایی که همه کاره خود مردماند. خودشان شعار میدهند. خودشان لیدر هستند. خودشان آب و چای میدهند. خودشان به هم لبخند میزنند و خودشان دل هم را گرم میکنند. اصلا گره کور این جنگ برای دشمنانمان همین ما مردم شدهایم. خواهرم میگفت به چهرهها نگاه کن. چقدر همه خوشحالاند!
راست میگفت. منشا این خوشحالی چیست نمیدانم. اما هر چه هست فقط میدانم ایندنیایی نیست. جنس این خوشحالی از جنس بشارتهایی است که بارها در قرآن خواندهایم. وقتی خداوند به مجاهدانِ در جنگ فرمود: "و اخری تحبونها نصر من الله وفتح قریب و بشر المؤمنین" صف۶۱
🖊رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#بیستم_اسفندماه_۰۴
#رهبر_شهیدم
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
رادیو حماسه نگاران[قدری که مقدر شد] .mp3
زمان:
حجم:
3.4M
رادیو حماسه نگاران تقدیم می کند:
"قدری که مقدر شد"
صدا و تنظیم: عارفه یزدانی
#قسمتدوم
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
Fesliyan Studios Background Musicشنبه_1.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
همین که حجم گوشی ازنا محتملترین نقطه کیفم درون انگشتانم جاگرفت آن راازبازارشام بیرون کشیدمپایم روی آخرین پله از محلی بودکه اداره من راآنجا فرستاده بود؛صدای همیشه آشنای آن سوی خط به من گفت:برگردپروژه ملغی شده وبعداز آن خبرهول آوردیگریداد. گوشیام رابه دریای اشیای سرگردان داخل کیفم برگردادندم وباشتاب بخشی به قدمهایکم نایی که از شنیدن خبربرایم مانده بودخودم رابه اتوبوس شرکت واحدرساندم.در راه آماج پوزخندرهگذرانی قرار گرفتم که نگاهشان را روی من و سایر زنانی که چهارمتر و نیم پارچه بیش از سایر البسه بانوان بر تن داشتندتکرار میشدزیر لب تکههای کلامی را هم چاشنی نگاهشان میکردندموبایلم هر شماره ای که ازتهران داشت راممتد و بیوقفه میگرفت ودر برابرآن همه تماس حتی یک پاسخ نیزدریافت نکرد.تشنه و گرسنه به خانه رسیدم گوشی خالی ازشارژم به دنیای الکترونیک وصل کردم و خودم را به عالم خواب.روزرونمایی ازکتاب یادداشتهای شخصی شهیده معصومه کرباسی مصادف با تولدش بودصدای لرزان مادرش ازآن سوی خط خبرآشوب سازدیگری رامثل پتک آهنگران قهارروی مغزم فرودآورد. سراسرتنم درهم کوبیده شد وبند بند جگرم سوخت.بیرون زدم مستقیم راه شاه گنبدفیروزه ای شهرم راگرفتم. لباس خادمیام رابه تن کردم و رفتم سرپست گیت بازرسی شاهچراغ بانویی روبرویم رسید.چادرسفید گلداری به سرداشت.ردریزش ریملهایش باریکه راهی سیاه روی گونههای لرزانش کشیده بودمن اشک میریختم و او نیزچشمانش بی وقفه تکرارچشم های من بوددو ایدئولوژی متفاوت روبروی هم میگریست برای سوگی مشترک ودلهره ای عذاب آور که آینده ایران من واو بدون رهبری زیر آواربمب ها چه خواهد شد.
حماسه نگاران📚🌱
همین که حجم گوشی ازنا محتملترین نقطه کیفم درون انگشتانم جاگرفت آن راازبازارشام بیرون کشیدمپایم روی
✍زلیخا بنی ایمان
با صدای نجمه عباسی
#رهبر_شهیدم
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
_ در این چند وقت افرادی را دیدم که
یا با لطایف الحیلی خود را به خیابان
رسانده اند یا اگر مستقیما شرایط
نداشتند در هر صورت خود را
شریک در خیابان کرده اند...
بعضی از مجاهدت ها را شب های گذشته نوشتم اما این یکی که امشب دیدم دیگر تیر آخر بود (:
داشتم شعار میدادم که خانمی را دیدم
همراه جمعیت راهپیمایی میکند و
صفحه گوشی اش در حالت تماس تصویری!
حین راهپیمایی با آن عزیز ندیده
تماس گرفته بود تا در راهپیمایی شریک باشد...
این مدلی را ندیده بودم که به لطف خدا دیدم،مصداق بارز یا راهی خواهم یافت
یا راهی خواهم ساخت (:
آمریکا و اسرائیل اگر این قاب را میدیدند
دست در دست هم در افق محو میشدند
@dardekhastani
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
تا حرکت کردیم، دیدمشان. یکیشان پرچم ایران کوچکی به فرمان دوچرخهاش وصل کرده بود. از ما جلو زدند. خیال کردم گذری از روی پل چهارراه زندان رد میشوند. بعد از یک ساعت و نیمی که توی خیابانها راندیم و شعار دادیم و با پرچمهایمان کوچه به کوچه را قرق کردیم، مقصدمان شد مزار شهدای گمنام دارالرحمه. مردی اشاره کرد به سمت راستش و توی بلندگو گفت: (سه تا نوجوون افغانستانی، از اولی که ما توی ماشینامون راحت نشسته بودیم، با دوچرخههاشون رکاب زدن و همراهمون اومدن تا همین جا. یه صلوات برای سلامتیشون بفرستین. جایزشونم پیش من محفوظه.)
تازه از پشت ستون، نصف دوچرخه یکیشان را با تعجب دیدم.
🖋طاهره کوهکن
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
🔅پک عمیق
ساعت از یازده و نیم گذشته بود. ماشین بزرگ صوت که هر شب زیر پل میایستاد رفت. مردم خودشان شروع کردند به شعار دادن. چند دقیقه بعد ۲۰۶ سفیدی وارد میدان شد. جای ماشین قبلی ایستاد و پسری مو فرفری با شلواری بگ پیاده شد.
معلوم بود از آن سیستمبازهای حرفهای است. توی ماشینش پر از استیکر بود و صندلیها آنقدر پایین بود که پیدا نبود. درهای ماشین و صندوق عقب را باز کرد و صوت اللهالله حسین طاهری را پخش کرد. مردم دوباره جان گرفتند و پرچمها را بالا بردند. پسر به ماشینش تکیه داد و پک عمیقی به سیگارش زد.
🖊رقیه بابایی
https://eitaa.com/roghayeybabaie7
#بیستم_اسفندماه_۰۴
#رهبر_شهیدم
#جنگ_رمضان
#خدا_با_ماست
#شیراز
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
رادیو حماسه نگاران[جنگ های تاریخ ساز] .mp3
زمان:
حجم:
3.9M
📻رادیو حماسهنگاران تقدیم میکند:
"جنگهای تاریخساز"
صدا و تنظیم: عارفه یزدانی
#قسمتسوم
#روایت_صبح
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
بسم الله النور
کهکشانی از نور
🌹راهیان کربلا را بنگر که خون اقای شهیدمان در قلبشان دمیده شده و هر شب با چیدن ستاره ها کنج آسمان، آسمان دلشان یکهوا میشود.
و تک به تک شبیه ستاره ها جمع میشوند در چهار راه دفاع مقدس و محراب بندگی و جهادشان رو به خدا رو به راه میشود.
🍃 از آن کهن مردی که چروک دستان و خم شانه اش میان کت و کلاه و شال کاموایی که تا روی دهانش را پوشانده، دستان یخ کرده اش را به هم میمالد و هم قطارِ نوجوانان، لبه باغچه روی حصیری که امشب با خود آورده کنار همسرش که از سرما چادر را به دور خود پیچیده مینشیند.
و با دم گرفتن شعار "مرگ بر آمریکا" دستی به زانو سرما را میشکند و حبیب وار همقدم با جوانان میایستد و مشت های چروکیده اما با صلابت حیدریش را بالا میبرد و بعد از شعار "مرگ بر آمریکا و مرگ براسراییل" همنوا با خیل ستاره هایی که حالا جمع شان به هم گره خورده و کهکشانی از نور کف چهار راه دفاع مقدس به راه انداخته اند دم حیدر حیدر میگیرد.
✨ و چقدر خیبر نزدیک است و چقدر فتحش قریب ،وقتی دلها رنگ آسمان بگیرد، رنگ توحید....
✍صدیقه صادقی
#روایت_فتح
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله
روایت یک صبح دیگر از دفاع
حوزه هنری فارس شاعران را
در سوگ رهبر شهیدمان
دعوت کرده بود به من هم اطلاع دادن دعوت کردن شرکت در مراسم و همراه با افطاری را که رفتم .
وارد مراسم شدم در حال شروع شدن و کم کم به شعر خوانی پرداختند ومن همگوش
می دادم به اشعار ی که برای رهبر شهید خوانده میشد و اشک
می ریختم
تلفنم پبام آمد، دوستم از حلال احمر بود نوشته بود زلیخا وای خبر داری ؟
آقای دهقان
شهید شده ،پیام نوشتم کدام آقای دهقان؟ پیام را نصفه گذاشتم رها کردم
با دوستم تماس گرفتم ،گفتم چی شده گفت: میگن آقای دهقان شهید شده !
کدام اقای دهقان
گفتم همسفر شلمچه مان ؟
گریه ام گرفت وگفتم به
همسرش زنگ می زنیم تا مطمئن بشیم ، گفت خودش هست الان عکسش از ایتا می فرستم تلفن قطع کردم .سمت شبکه ایتا رفتم و باورم شد که شهید داریم .
شروع کردم عکسهایی که از شلمچه از ایشون گرفته بودم نگاه کردن و یاد خاطره شهید دهقان ،چه انسان خوب با اخلاق و متعهد به کارش و وطنش بود.یاد خاطره موقع برگشت از شلمچه افتادم ، چند نفری پانتومیم بازی می کردیم و ایشون همیشه هم خوب هم بازی
اجرا میکرد و هم خوب جواب می داد
وعکس رهبرم هم در دستم بود را محکم گرفتم سمت صورتم هم برای رهبرم گریه کردم هم برای شهید اقتدار حسین دهقان
و منتظر شدم ،صبح که شد رفتم سمت ماشین که
شهید دهقان بود ، پدرش را دیدم بالای سرشهید به همه با دادن شاخه گل وگلبرگی تبرک می کرد میداد دست مردم
من هم دستم به سمت عکس شهید دهقان وپدرش گرفتم ویک گل سفید به یادگار گرفتم .
وبه سمت گلزار شهدا شیراز حرکت کردم ...
✍زلیخا بنی ایمان
#روایت_صبح
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#حماسه_نگاران
با ما همراه باشید:
📲 ایتا | بله