پارت ۶۷ | نیمهی ناآشنای من 🥀🤍
ساعت از ظهر گذشته بود، اما آراد هنوز همونجا، جلوی در اورژانس ایستاده بود.
نه چیزی خورده بود، نه حاضر شده بود حتی برای چند دقیقه از اون راهرو دور بشه.
سام کنارش نشست و گفت:
ـ داداش، حداقل یه لیوان آب بخور.
آراد بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
ـ نمیخوام.
ـ آراد، تو هم از صبح هیچی نخوردی!
ـ سام، خواهش میکنم الان چیزی نگو.
صدای آراد اونقدر گرفته بود که سام دیگه ادامه نداد.
رها چند قدم اونطرفتر با مادر دریا تماس گرفته بود و سعی میکرد آروم توضیح بده چه اتفاقی افتاده. اما وقتی گفت دریا هنوز به هوش نیومده، صدای گریهی مادرش از پشت تلفن بلند شد.
آراد سرش رو بالا آورد.
ـ رها… مامانش چی گفت؟
رها گوشی رو پایین آورد و با چشمهای خیس جواب داد:
ـ داره میاد بیمارستان…
آراد دستش رو روی صورتش کشید.
چطور باید به مادر دریا نگاه میکرد و میگفت دخترش رو به بیمارستان آورده، درحالیکه خودش هم نمیدونست چه اتفاقی قراره بیفته؟
---
بالاخره در اتاق باز شد.
پزشک بیرون اومد و اسم دریا رو صدا زد.
آراد تقریباً دوید سمتش.
ـ آقای دکتر! خواهش میکنم بگین حالش چطوره!
پزشک پرونده رو در دستش جابهجا کرد و گفت:
ـ بررسیهای اولیه نشون میده که احتمالاً با یک مسمومیت غذایی شدید روبهرو هستیم. بهخاطر استفراغ و کمآبی بدنش، وضعیتش نیاز به مراقبت جدی داره. فعلاً تحت درمانه و باید به دقت تحت نظر بمونه.
آراد با نگرانی پرسید:
ـ یعنی خطرش رفع شده؟
ـ هنوز نمیتونیم با قطعیت بگیم. باید واکنش بدنش به درمان رو ببینیم.
سام دستش رو روی شونهی آراد گذاشت.
آراد چند لحظه ساکت موند، بعد با صدای آرومی پرسید:
ـ میتونم ببینمش؟
پزشک بعد از توضیح شرایطش، اجازه داد برای مدت کوتاهی وارد بشه.
---
دریا روی تخت دراز کشیده بود. سرم به دستش وصل بود و دستگاه کنار تخت، مرتب وضعیتش رو نشون میداد.
آراد با قدمهای آهسته نزدیک شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد صندلی رو کنار تخت کشید و نشست.
ـ سلام، فرشتهی بداخلاق من…
صدای خودش رو که شنید، لبخند تلخی زد.
ـ میدونی چقدر دلم میخواست الان چشماتو باز کنی و بهم بگی خفه شو؟
دست دریا رو با احتیاط گرفت.
ـ حتی حاضرم بذارم تمام روز بهم فحش بدی… فقط دیگه نترسونم، باشه؟
چند لحظه گذشت.
آراد سرش رو پایین انداخت و انگشتهای دریا رو آروم نوازش کرد.
ـ من هنوز کلی حرف بهت نزدم. هنوز اون قدمزدن دونفرهمون مونده… هنوز باید با هم کلی بخندیم، هنوز باید دوباره سر سام دعوا کنیم…
صداش لرزید.
ـ تو نمیتونی همینجوری وسط همهی اینا منو تنها بذاری، دریا…
همون لحظه، انگشتهای دریا خیلی ضعیف تکون خورد.
آراد سرش رو با عجله بالا آورد.
ـ دریا؟!
پلکهای دریا کمی لرزیدن. چند ثانیه طول کشید تا چشمهاش رو بهسختی باز کنه.
نگاهش تار بود و انگار هنوز نمیفهمید کجاست.
آراد فوراً دکمهی احضار پرستار رو زد و دوباره دستش رو گرفت.
ـ دریا، عزیزم! صدای منو میشنوی؟
دریا با زحمت نگاهش کرد.
لبهاش کمی تکون خوردن و صدای ضعیفی ازش بیرون اومد:
ـ آراد…؟
چشمهای آراد پر از اشک شد.
ـ جانم! خودمم، اینجام!
دریا چند لحظه بهش خیره موند و بعد خیلی آروم پرسید:
ـ چرا… گریه میکنی؟
آراد سریع صورتش رو پاک کرد.
ـ من؟ گریه؟ نه بابا، چیزی نیست!
دریا حتی با اون حالش هم اخم کوچیکی کرد.
ـ دروغگو…
آراد خندید؛ خندهای که با اشک قاطی شده بود.
ـ باشه، دروغگو. فقط تو خوب شو، بعداً هرچی خواستی بهم بگو.
پرستار وارد اتاق شد و وضعیت دریا رو بررسی کرد. به آراد گفت که بیدار شدنش نشونهی امیدوارکنندهایه، اما هنوز باید تحت نظر بمونه و استراحت کنه.
دریا دوباره چشمهاش رو بست.
آراد خم شد و آروم گفت:
ـ بخواب عزیزم. من همینجام.
اما درست قبل از اینکه خوابش ببره، دریا دستش رو کمی فشرد و با صدای ضعیفی گفت:
ـ آراد… نرو…
آراد دستش رو محکمتر گرفت.
ـ نمیرم، دریا. قول میدم.
---
چند دقیقه بعد، مادر دریا با عجله وارد بیمارستان شد.
همین که آراد رو کنار تخت دخترش دید، جلو اومد و با نگرانی پرسید:
ـ عزیزم، چی شد؟ دکتر چی گفت؟!
آراد از جاش بلند شد و با احترام جواب داد:
ـ خانم نیکفر، دریا تازه چشمهاش رو باز کرد. هنوز باید تحت نظر باشه، ولی پزشکها دارن مراقبتش میکنن.
مادر دریا دست دخترش رو گرفت و اشک توی چشمهاش جمع شد.
ـ دخترم…
آراد چند قدم عقب رفت تا مادر و دختر تنها باشن.
اما وقتی نگاهش دوباره به دریا افتاد، متوجه شد که دریا هنوز دستش رو به سمت جایی که اون ایستاده بود، دراز کرده.
مادر دریا به آراد نگاه کرد و با مهربونی گفت:
ـ بیا کنار تختش بمون. معلومه که حضورت آرومش میکنه.
آراد دوباره نشست و دست دریا رو گرفت.
این بار، نفس راحتی کشید.
پارت ۶۸ | نیمهی ناآشنای من 🤍🥹
چند ساعت از وقتی دریا چشمهاش رو باز کرده بود میگذشت. حالش هنوز کاملاً خوب نشده بود، اما درمان کمکم اثر کرده بود و دیگه مثل قبل بیحال نبود.
مادرش کنار تخت نشسته بود و دستش رو گرفته بود. آراد هم روی صندلی کناری، با چشمهای خسته مراقبش بود.
دریا چشمهاش رو باز کرد و آروم گفت:
ـ مامان…؟
لیلا فوراً خم شد سمتش.
ـ جان مامان؟ قربونت برم، بیدار شدی؟ چیزی لازم داری؟
دریا لبخند کمرنگی زد.
ـ نه، فقط میخواستم ببینم کجایی…
مادرش پیشونیش رو بوسید.
ـ همینجام عزیزم. دیگه نترسونم، باشه؟
دریا نگاهش رو چرخوند و آراد رو دید که سرش رو به دیوار تکیه داده بود و چشمهاش بسته بود.
آروم پرسید:
ـ مامان، این چرا این شکلیه؟ مرده؟ 😐😂
آراد با شنیدن صداش فوراً صاف نشست.
ـ ببخشید؟! من این همه ساعت بالای سرت بیدار موندم، اونوقت اولین حرفت اینه؟!
دریا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ خب قیافهت شبیه مردههاست!
آراد دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ خانم نیکفر، شما همین الان از یه مسمومیت شدید برگشتین و هنوزم دست از اذیت کردن من برنمیدارین؟
ـ من که کاری نکردم! 😇
ـ آره، فرشتهای تو اصلاً!
دریا خندید، اما خندهش خیلی زود تبدیل به اخم شد و دستش رو روی شکمش گذاشت.
آراد فوراً نگران شد.
ـ چی شد؟ دوباره حالت بد شد؟
دریا سر تکون داد.
ـ نه، فقط شکمم یه کم درد گرفت.
مادرش زنگ پرستار رو زد و آراد هم دیگه شوخی نکرد. پرستار اومد، وضعیت دریا رو بررسی کرد و گفت باید هر تغییری رو به کادر درمان اطلاع بدن.
بعد از بررسی، پزشک توضیح داد که دریا هنوز به استراحت و مراقبت نیاز داره و بهتره تا وقتی علائمش کنترل نشده، چیزی رو بدون هماهنگی کادر درمان نخوره.
آراد با دقت گوش داد و پرسید:
ـ یعنی اگه همینطور بهتر بشه، میتونه برگرده هتل؟
پزشک جواب داد:
ـ فعلاً برای تصمیم گرفتن زوده. باید ببینیم طی چند ساعت آینده وضعیتش چطور پیش میره.
دریا آه کشید.
ـ یعنی هنوز باید اینجا بمونم؟ 😭
آراد لبخند زد.
ـ آره خانوم، فعلاً خبری از فرار از بیمارستان نیست!
ـ من فرار نمیکنم، فقط حوصلهم سر رفته!
ـ باشه، پس وقتی بهتر شدی، خودم برات یه برنامهی تفریحی میچینم.
دریا با شک نگاهش کرد.
ـ با تو؟ آخرش میرسیم به یه جای عجیبغریب و دوباره من باید ازت مراقبت کنم!
آراد خندید.
ـ ببخشید؟! این من بودم که امروز تا مرز سکته رفتم، خانوم!
دریا ساکت شد. لبخندش کمکم محو شد و دستش رو به سمت آراد دراز کرد.
ـ آراد…
ـ جانم؟
ـ واقعاً خیلی ترسیدی؟
آراد چند ثانیه نگاهش کرد. بعد دستش رو گرفت و آروم گفت:
ـ دریا، وقتی چشماتو باز نمیکردی، من حتی نمیدونستم باید به چی فکر کنم. فقط دلم میخواست یه بار دیگه صداتو بشنوم.
چشمهای دریا خیس شد.
ـ ببخشید…
آراد سریع سرش رو تکون داد.
ـ نه، نه عزیزم. تو که تقصیری نداشتی. فقط از این به بعد اگه حالت بد شد، حتی اگه فکر میکنی چیز مهمی نیست، بهمون بگو. قول میدی؟
دریا سرش رو تکون داد.
ـ قول میدم.
بعد انگشتهای آراد رو گرفت و با صدای آرومی گفت:
ـ ولی تو هم قول بده دیگه اینقدر نترسی!
آراد خندید.
ـ اون یکی رو نمیتونم قول بدم، خانوم. وقتی پای تو وسط باشه، دست خودم نیست.
دریا خجالت کشید و پتو رو تا زیر چونهش بالا کشید.
ـ وای، باز شروع کردی! مامان اینو از اتاق بنداز بیرون! 😂
لیلا که بالاخره خیالش کمی راحتتر شده بود، خندید و گفت:
ـ نه عزیزم، فعلاً بذار بمونه. فکر کنم خودش بیشتر از تو به استراحت احتیاج داره!
آراد با اعتراض گفت:
ـ خانم نیکفر، من از صبح دارم از دخترتون مراقبت میکنم، این انصافه؟!
دریا از زیر پتو گفت:
ـ بله! کاملاً انصافه! 😌
و برای اولین بار بعد از اون همه اضطراب، صدای خندهی هر سه نفر توی اتاق پیچید.
---
چند ساعت بعد، پزشک دوباره دریا رو معاینه کرد. حالش بهتر شده بود، درد و تهوعش کمتر شده بود و میتونست کمی آب رو طبق توصیهی پزشک تحمل کنه. با این حال، قرار شد تا وقتی پزشک مطمئن نشده، تحت نظر بمونه.
آراد کنار تخت نشست و آروم پرسید:
ـ چیزی میخوای؟
دریا کمی فکر کرد.
ـ آره.
ـ چی؟
دریا دستش رو به سمتش دراز کرد.
ـ دستتو بده، میخوام بخوابم.
آراد لبخند زد و دستش رو گرفت.
ـ بفرما، خانوم بداخلاق من.
دریا چشمهاش رو بست و زیر لب گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ ممنون که تنهام نذاشتی…
آراد دستش رو آروم فشرد.
ـ تو هم اگه صد بار دیگه منو گوساله و گاو صدا کنی، بازم تنهات نمیذارم.
دریا با چشمهای بسته خندید.
ـ خب، پس گاوِ موردعلاقهمی! 😂❤️
آراد چند لحظه ماتش برد، بعد خندید و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
ـ واقعاً عاشق یه آدم غیرقابلتحمل شدم!
دریا درحالیکه کمکم خوابش میبرد، زمزمه کرد:
ـ منم دوستت دارم، گاو جان…
آراد لبخند زد.
پارت ۶۹ | نیمهی ناآشنای من 🤍
بالاخره بعد از معاینههای بیشتر، حال دریا به اندازهای بهتر شده بود که پزشک اجازهی ترخیصش رو داد؛ البته با تأکید روی استراحت، غذای سبک طبق توصیههاش و مراقبت دقیق.
از اونجایی که لیلا بهخاطر کارش نمیتونست تماموقت کنار دریا باشه، با هماهنگی خانوادهها قرار شد دریا چند روز پیش آراد بمونه تا تنها نباشه.
آراد هم از اردو برگشته بود و قرار شد تا چهار روز، صبحها با هم برن مدرسه و بعد از مدرسه هم با هم برگردن.
روز اول
صبح، آراد جلوی خونهی دریا منتظرش بود. همین که دریا بیرون اومد، با دیدن کولهی سنگینش اخم کرد.
ـ دریا، اون کیف چیه؟ مگه نمیدونی نباید به خودت فشار بیاری؟
دریا شونه بالا انداخت.
ـ دوتا کتابه فقط!
آراد کیف رو از دستش گرفت.
ـ بده من. تو فعلاً فقط مسئول غر زدن باش.
دریا خندید.
ـ اتفاقاً تو این مسئولیت رو خیلی خوب انجام میدی، گاو جان!
آراد در ماشین رو براش باز کرد.
ـ بفرما، فرشتهی مسمومیتزدهی من! 😂
ـ آراددد! جلوی مردم آبرومو نبر!
ـ چشم، خانوم!
و راه افتادن سمت مدرسه.
---
چهار روز تقریباً همینطوری گذشت.
آراد هر روز حواسش بود دریا صبحونه بخوره، آب کافی بنوشه و اگه دوباره حالت تهوع یا درد داشت، بهش بگه. توی مدرسه هم هر وقت زنگ تفریح میشد، یه سراغی ازش میگرفت.
دریا اولش از این همه مراقبت کلافه میشد، اما ته دلش از اینکه یکی اینقدر حواسش بهش بود، خوشحال بود.
البته این باعث نمیشد دست از اذیت کردن آراد برداره!
یه روز وسط راه برگشت، دریا گفت:
ـ آراد؟
ـ جانم؟
ـ تو اگه یه روز منو نبینی، چیکار میکنی؟
آراد نگاهی بهش انداخت.
ـ احتمالاً یه روز کامل رو با سام میگذرونم و آخرش میفهمم زندگی بدون تو چقدر ساکته!
دریا خندید.
ـ یعنی من روی مختم؟
ـ نه عزیزم؛ تو روی قلبمی. فقط گاهی از مسیر قلب میای روی مخم! 😂❤️
دریا با خنده زد به بازوش.
ـ خیلی بیشعوری!
ـ ولی دوستداشتنیام.
ـ از نظر خودت!
ـ نظر تو مهمتره، خانوم.
---
شب چهارم
دریا هنوز کاملاً به حالت عادی برنگشته بود و گاهی بعد از غذا احساس ناراحتی خفیفی توی شکمش داشت. اون شب هم بعد از اینکه طبق توصیهی پزشک غذای سبکی خورد، روی تخت اتاق آراد دراز کشید.
آراد از حموم بیرون اومد، موهاش رو با حوله خشک کرد و وقتی دید دریا ساکت به سقف خیره شده، کنارش نشست.
ـ باز شکمت درد میکنه؟
دریا دستش رو روی شکمش گذاشت.
ـ یه کم اذیتم میکنه. خیلی شدید نیست.
آراد نگران شد.
ـ حالت تهوع هم داری؟ سرگیجه چی؟
ـ نه، فقط یه ناراحتی کوچیکه. اینقدر نگران نباش.
آراد گوشیش رو برداشت و گفت:
ـ اگه درد ادامه پیدا کنه یا بدتر بشه، باید با پزشک تماس بگیریم. نمیخوام دوباره چیزی رو پشت گوش بندازی.
دریا دستش رو گرفت.
ـ باشه، آقای دکتر!
آراد لبخند زد.
ـ من دکتر نیستم؛ دوستپسر نگرانتم!
دریا فوراً صورتش رو با بالش پوشوند.
ـ وای خدا! کی بهت اجازه داده اینقدر حرفای خجالتآور بزنی؟!
ـ خودت، وقتی گفتی دوستم داری!
دریا بالش رو برداشت و بهش نگاه کرد.
ـ من کی همچین چیزی گفتم؟!
آراد با شیطنت گفت:
ـ شب بیمارستان. گفتی «منم دوستت دارم، گاو جان»!
دریا از خجالت پتو رو کشید روی صورتش.
ـ اون موقع تب داشتم! حساب نیست!
آراد خندید.
ـ باشه، پس وقتی کاملاً خوب شدی، دوباره ازت میپرسم.
ـ اصلاً نپرس!
ـ چشم، فعلاً نمیپرسم.
---
چراغ اتاق خاموش شد و هر دو برای خوابیدن آماده شدن. دریا سمت آراد چرخید و با صدای آرومی گفت:
ـ آراد؟
ـ هوم؟
ـ میشه امشب بغلم بخوابی؟ هنوز یه کم احساس ضعف میکنم.
آراد لبخند مهربونی زد و کنارش دراز کشید. دستش رو دور شونههای دریا گذاشت و اون رو بهآرومی به خودش نزدیک کرد.
ـ اینطوری راحتی؟
دریا سرش رو روی بالش گذاشت و گفت:
ـ آره…
چند لحظه بعد، دوباره دستش رو روی شکمش گذاشت و اخم کرد.
آراد متوجه شد.
ـ هنوز اذیتت میکنه؟
ـ یه ذره.
آراد با احتیاط پرسید:
ـ دوست داری یه بالش زیر زانوهات بذاریم که راحتتر باشی؟ یا بهتره با پزشک تماس بگیریم؟
دریا سرش رو تکون داد.
ـ اول بالش رو امتحان کنیم.
آراد بالش کوچیکی آورد و کمکش کرد راحتتر دراز بکشه. بعد پتو رو مرتب کرد و دستش رو گرفت.
ـ بهتر شد؟
ـ آره، یه کم.
دریا خودش رو به آراد نزدیکتر کرد و سرش رو روی شونهش گذاشت.
ـ میدونی چیه؟
ـ چی، خانومم؟
ـ این چهار روز، با اینکه همش غر میزدی که مراقب خودم باشم، خیلی خوب بود.
آراد لبخند زد.
ـ من غر میزنم؟! تو هر روز حداقل پنج بار بهم میگی گاو!
ـ چون گاوی!
ـ ولی گاوی که دوستت داره.
دریا لبخند زد و دستش رو دور بازوی آراد حلقه کرد.
ـ میدونم…
آراد پیشونیش رو آروم بوسید و گفت:
ـ حالا بخواب. فردا هم با هم میریم مدرسه، ولی اگه صبح حالت خوب نبود، هیچ اجباری نیست بری. سلامتی تو مهمتره.
دریا چشمهاش رو بست.
ـ باشه… شب بخیر، گاو جان.
ـ شب بخیر، فرشتهی من.
چند دقیقه بعد، نفسهای دریا آروم و منظم شد و خوابش برد.
آراد همونطور که کنارش دراز کشیده بود، مطمئن شد راحت خوابیده و بعد چراغ خواب رو کمنورتر کرد.
اون شب، برای اولین بار بعد از روزهای پراضطراب اردو و بیمارستان، اتاقشون آروم بود.
اما آراد هنوز نمیدونست که فردا صبح، یه اتفاق کوچیک قراره دوباره همهی حواسش رو به دریا جمع کنه…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
ـ وااای! ما اینجا داشتیم سکته میکردیم، آقا وسط بحران رفت سراغ بوسهی عاشقانه؟! 😂
آراد بدون اینکه دریا رو از آغوشش جدا کنه، با اخم ساختگی گفت:
ـ سام، یه بار دیگه حرف بزنی، خودت رو از این مدرسه منتقل میکنم!
سام دستهاش رو بالا برد.
ـ چشم! من هیچی ندیدم، هیچی نشنیدم! فقط یه سؤال… حالا که فهمیدیم خانوم قلبش مشکل داره، میتونیم حداقل مطمئن بشیم این گاو عاشق هم قلب داره یا نه؟!
دریا با وجود اشکهاش خندید و سرش رو دوباره روی شونهی آراد گذاشت.
اما آراد هنوز دستهاش رو دورش نگه داشته بود.
چون حالا بیشتر از هر چیزی میخواست دریا بدونه که قرار نیست به خاطر بیماریش، عشقش رو از دست بده.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۰ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
چند هفتهای از ماجرای اردو و مسمومیت دریا گذشته بود. هر روز چهارتایی با هم به مدرسه میرفتن و بعد از تعطیلی هم با کلی خنده و شوخی برمیگشتن خونه.
البته طبق معمول، سهم سام از این جمع فقط مسخرهبازی بود و سهم دریا هم حرص خوردن از دستش! 😂
یه روز سر زنگ تفریح، سام به آراد نگاه کرد و گفت:
ـ داداش، یه سؤال مهم دارم.
آراد بیحوصله جواب داد:
ـ باز چی شده؟
ـ تو چطوری هر روز به قیافهی این دختر نگاه میکنی و هنوز زندهای؟ من روزی ده بار میبینمش، فشارم میافته!
دریا یه دستمال کاغذی مچاله کرد و پرت کرد طرفش.
ـ سام، یه بار دیگه حرف بزنی، خودم فشار خونت رو میرسونم به صفر!
رها از خنده گفت:
ـ این دوتا رو باید از هم جدا کنیم، یه روز مدرسه رو با خاک یکسان میکنن!
آراد دستش رو دور شونهی دریا انداخت.
ـ نه بابا، من به غرغرهاش عادت کردم. تازه، اگه یه روز غر نزنه نگران میشم!
دریا با خجالت آروم به بازوش زد.
ـ خفه شو دیگه! 😂❤️
همهچی مثل همیشه بود؛ تا اینکه چند روز بعد، اتفاقی افتاد که هیچکدوم انتظارش رو نداشتن.
---
از عصر روز قبل، دریا دیگه جواب پیامهای آراد و رها رو نداده بود. تماسهاشون رو هم جواب نمیداد.
آراد چندین بار بهش زنگ زد، اما هر بار گوشی خاموش بود.
سام با نگرانی گفت:
ـ شاید گوشیش خراب شده؟
آراد با اخم به صفحهی گوشی نگاه کرد.
ـ از دیشب تا حالا؟ حتی یه پیام هم نداده!
رها لبش رو گاز گرفت.
ـ من میترسم یه اتفاقی براش افتاده باشه…
آراد چیزی نگفت، اما تمام شب رو با نگرانی گذروند.
فردای اون روز، سهتایی توی حیاط مدرسه ایستاده بودن که ناگهان دریا وارد شد.
اما این بار خبری از لبخند همیشگیش نبود.
با چهرهای جدی و چشمهایی که انگار تمام شب گریه کرده بودن، مستقیم به سمت آراد رفت.
حتی به رها و سام هم سلام نکرد.
جلوی آراد ایستاد و گفت:
ـ بیا از هم جدا بشیم.
سکوت.
رها با دهان باز به دریا خیره شد. سام حتی شوخی کردن رو هم فراموش کرده بود.
آراد چند لحظه فقط نگاهش کرد.
ـ چی؟!
دریا نگاهش رو ازش گرفت.
ـ شنیدی چی گفتم.
آراد یه قدم جلو اومد.
ـ برای چی؟ چی شده، دریا؟
دریا لبهاش رو به هم فشار داد. بغضش کمکم بالا اومد.
ـ آراد، من…
آراد با نگرانی گفت:
ـ تو چی؟ حرف بزن، داری دیوونهم میکنی!
دریا بالاخره سرش رو بلند کرد. چشمهاش پر از اشک شده بود.
ـ آراد، من مریضی قلبی دارم…
انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد.
رها دستش رو جلوی دهنش گرفت.
ـ چی؟!
سام با ناباوری گفت:
ـ دریا، داری چی میگی؟!
آراد هیچ حرفی نمیزد. فقط به دریا نگاه میکرد؛ انگار هنوز نمیتونست حرفش رو باور کنه.
دریا با صدایی لرزون ادامه داد:
ـ من نمیخوام به خاطر مریضیم بیشتر از این ناراحتت کنم. نمیخوام هر روز نگرانم باشی، هر لحظه بترسی یه اتفاقی برام بیفته…
بغضش شکست.
ـ شاید حتی مدرسهمو هم عوض کنم…
رها فوراً جلو اومد و دستش رو گرفت.
ـ نه، دریا! تو رو خدا این حرفو نزن! من بدون تو حتی یه ثانیه هم نمیتونم این مدرسه رو تحمل کنم!
سام هم با صدایی که دیگه هیچ شوخیای توش نبود، گفت:
ـ دریا، نه… اگه تو نباشی، ما دیگه با کی کلکل کنیم؟ با کی بخندیم؟ تو نمیتونی همینجوری از زندگیمون بری!
اشک از چشمهای دریا پایین اومد.
آراد بالاخره به خودش اومد. جلو رفت و دریا رو توی آغوشش گرفت.
دریا اول مقاومت کرد، اما چند ثانیه بعد صورتش رو توی سینهی آراد پنهون کرد و شروع کرد به گریه کردن.
آراد با صدای گرفته پرسید:
ـ چرا زودتر بهم نگفتی، دریا؟
دریا بین گریههاش گفت:
ـ خودمم دیروز فهمیدم… برای همین از دیروز جواب هیچکدومتون رو ندادم. نمیدونستم چطوری بهتون بگم…
آراد محکمتر بغلش کرد.
ـ گوش کن به من، خوب گوش کن…
دریا سرش رو کمی بلند کرد.
آراد با چشمهایی که از اشک برق میزدن، گفت:
ـ من هیچوقت نمیخوام ازت جدا بشم؛ مگه اینکه خودت واقعاً دیگه منو نخوای. ولی اینکه مریضی، دلیل نمیشه من ترکت کنم! فکر کردی عشق من فقط برای روزهای خوبه؟
دریا با گریه سرش رو تکون داد.
ـ من فقط نمیخوام اذیت بشی…
آراد دستش رو روی صورتش گذاشت و اشکهاش رو پاک کرد.
ـ ناراحتی من اینه که تو تنهایی با این ترس روبهرو شدی و فکر کردی باید ازم دور بشی. من میخوام کنارت باشم، دریا. تو مجبور نیستی همهچی رو تنهایی تحمل کنی.
بعد آروم پیشونیش رو بوسید و گفت:
ـ من دوستت دارم. با همهی روزهای خوب و بدت. پس دیگه به جای من تصمیم نگیر که چی برام بهتره، باشه؟
دریا با چشمهای خیس بهش نگاه کرد.
ـ آراد…
آراد این بار خیلی آروم لبهاش رو روی پیشونی دریا گذاشت و بعد، وقتی دریا با رضایت بهش نزدیک شد، بوسهی کوتاهی روی لبهاش زد.
رها با چشمهای گرد شده دستش رو روی دهنش گذاشت.
سام هم چند ثانیه ماتش برده بود، اما ناگهان زد زیر خنده!
پارت ۷۱ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
چهار نفری داشتن به سمت خونه میرفتن که یه موتوری جلوی اونا وایساد و رو به آراد گفت:
«جون!»
آراد عصبانی شد و با اخم گفت:
«کوفته جون، مرتیکه! گمشو برو!»
مرد با دیدن عصبانیت آراد ترسید و سریع از اونجا دور شد.
سام زد زیر خنده و دریا هم لبخند خیلی کوچیکی زد، اما سریع لبخندش رو محو کرد.
آراد نگاهش کرد و گفت:
«دریا، خوبی؟»
دریا توی فکر و خیال بود و اصلاً متوجه حرف آراد نشد.
آراد چند بار صداش زد تا اینکه دریا به خودش اومد و برگشت.
دریا: بله، آراد؟
آراد: خوبی؟
دریا: آره، خوبم.
آراد دستش رو دور کمر دریا حلقه کرد و اونو به خودش نزدیک کرد.
سام با خنده گفت:
«کبوترهای عاشق! فاصلهی اجتماعی رو رعایت کنید!» 😂
آراد یه نگاه معنیدار به سام انداخت و چیزی نگفت.
بالاخره به خونهی دریا رسیدن. آراد روبهروش ایستاد و با صدای آرومی گفت:
«مواظب خودت باش، جوجوی من.»
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۲ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
سام با دیدن آراد که به دریا گفته بود «جوجوی من»، خندید و گفت:
سام: اووووه! آراد راد رمانتیک شده! یکی بیاد این لحظهی تاریخی رو ثبت کنه! 😂
آراد یه نگاه تهدیدآمیز بهش انداخت و گفت:
«سام، خفه شو!»
سام همچنان میخندید و رها هم زیر لب خندید.
فردای اون روز…
دریا تنها به سمت مدرسه میرفت. سرش پایین بود و غرق فکر بود؛ اونقدر که متوجه اطرافش نمیشد.
اون طرف خیابون، آراد و سام و رها ایستاده بودن. همین که دریا رو دیدن، براش دست تکون دادن، اما دریا اصلاً متوجهشون نشد.
دریا بدون اینکه حواسش به خیابون باشه، قدم برداشت.
صدای بوق ماشین بلند شد.
آراد با دیدن صحنه، وحشتزده دوید سمتش و دستش رو گرفت و سریع به عقب کشید.
آراد با نگرانی و عصبانیت گفت:
«حواست کجاست، دریا؟ نزدیک بود ماشین بهت بزنه!»
دریا با صدای آرومی گفت:
«ببخشید… حواسم نبود.»
آراد چند لحظه به چشماش نگاه کرد. اخمش کمکم باز شد و با مهربونی گفت:
«دستتو بده من.»
دریا بدون حرف دستش رو توی دست آراد گذاشت و آراد دستش رو محکم گرفت و با هم از خیابون رد شدن.
رها و سام بهشون رسیدن.
رها: سلام، دریای من! خوبی؟
دریا لبخند زورکیای زد و گفت:
«سلام… آره، خوبم.»
آراد متوجه لبخند مصنوعی و حال گرفتهی دریا شد، اما چیزی نپرسید.
کمی بعد، سر کلاس…
زنگ خورد و معلم وارد کلاس شد.
معلم: بچهها، امروز قراره برای جشن مدرسه یه نمایش کوتاه تمرین کنیم. نقش دختر و پسر داستان رو هم خودم انتخاب میکنم.
چند نفر با هیجان به هم نگاه کردن.
معلم اسم آراد و دریا رو خوند.
سام و رها همزمان لبخند شیطنتآمیزی زدن و سام زیر لب گفت:
«وای، این دیگه از اون اتفاقاست که نباید از دستش داد!» 😂
دریا که حسابی دستپاچه شده بود، بلند شد و گفت:
«خانم، میشه من شرکت نکنم؟»
معلم قاطع جواب داد:
«نه دریا جان، همه باید همکاری کنن.»
دریا با ناامیدی نشست و آراد از گوشهی چشم نگاهش کرد.
آراد آروم بهش نزدیک شد و زیر لب گفت:
«نگران نباش، جوجو… من کنارتم.»
دریا چیزی نگفت، فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت؛ اما نازنین که از دور صحنه رو میدید، از عصبانیت داشت منفجر میشد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
Longing 𓆩♡𓆪
پارت شیشم دریا تمام مسیر برگشت از مدرسه به یادداشت ناشناسی فکر میکرد که روی میزش پیدا کرده بود. «
سلام خوبی چرا از پارت 5 به بعد رمان رو نزاشتی ؟
.
سلام عزیزم گذاشتم که
پارت ۷۳ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با خودش تصمیم گرفت دیگه به اتفاقات اخیر فکر نکنه و مثل همیشه بخنده. نمیخواست آراد دوباره نگرانش بشه.
همینطور که با رها حرف میزد، آراد از دور نگاهش میکرد و از دیدن لبخندش خوشحال بود.
زنگ خورد و همه سر جاشون نشستن. معلم وارد کلاس شد و گفت:
معلم: خب بچهها، امروز امتحان نداریم؛ قراره تمرین نمایش رو ادامه بدیم!
دریا که فکر میکرد قراره امتحان داشته باشن، نفس راحتی کشید.
رها خندهش گرفت و گفت:
«وای، قیافهتو دیدم! فکر کردی قراره امتحان بدیم؟» 😂
دریا با خندهی کمرنگی گفت:
«خب آره دیگه! ترسیدم!»
معلم برگههای نمایش رو روی میز گذاشت و گفت:
«امروز میخوایم صحنهی اعتراف عاشقانه رو تمرین کنیم. آراد نقش پسری رو داره که بالاخره تصمیم میگیره احساسش رو بگه و دریا هم نقش دختری رو داره که فکر میکنه اون پسر دوستش نداره.»
سام آروم گفت:
«این نقشها خیلی اتفاقی انتخاب شدنها!» و رها با آرنج زد بهش که ساکت بشه.
معلم رو به آراد و دریا گفت:
«خب، شما دوتا بیاین جلوی کلاس. دریا، تو کنار پنجره وایسا و وانمود کن ناراحتی. آراد، تو باید آروم بهش نزدیک بشی.»
دریا رفت کنار پنجره و دستهاش رو روی سینهش جمع کرد. آراد چند قدم بهش نزدیک شد.
آراد: چرا از وقتی اومدم، حتی یه بارم نگام نکردی؟
دریا، درحالیکه صورتش رو برگردونده بود: چون دیگه نمیخوام منتظر حرفایی بمونم که هیچوقت نمیزنی!
آراد طبق توضیحات معلم، آروم دستش رو گرفت و گفت:
«پس الان بهت میگم… من دوستت دارم. بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.»
دریا باید سرش رو پایین میانداخت و وانمود میکرد باورش نشده. اما وقتی آراد این جمله رو با اون نگاه مهربون گفت، واقعاً خجالت کشید و گونههاش سرخ شد.
معلم گفت:
«خوبه! حالا آراد، یه قدم نزدیکتر شو. دریا، تو اول میخوای دستت رو آزاد کنی، ولی بعد مکث میکنی و دوباره بهش نگاه میکنی.»
آراد یک قدم نزدیکتر شد. دریا دستش رو کمی عقب کشید، اما وقتی آراد با لبخند نگاهش کرد، مکث کرد و سرش رو بالا آورد.
آراد آروم پرسید:
«یعنی هنوزم نمیخوای بهم یه فرصت بدی؟»
دریا با صدای آهسته جواب داد:
«شاید… اگه واقعاً منظورت همین باشه.»
معلم با رضایت سر تکون داد:
«آفرین! حالا آخر صحنه، آراد دست دریا رو میگیره و هر دو چند ثانیه به هم نگاه میکنین. بعد دریا لبخند میزنه و نمایش تموم میشه.»
آراد دست دریا رو گرفت و به چشمهاش نگاه کرد. دریا هم لبخند کوچیکی زد، اما بهمحض اینکه صدای خندهی سام و رها بلند شد، سریع نگاهش رو دزدید.
سام: خانم، ما هم میتونیم نقش بازی کنیم یا این دوتا کل نمایش رو گرفتن؟ 😂
رها از خنده سرش رو روی میز گذاشت و دریا با خجالت گفت:
«ساممم! ساکت شو!»
آراد خندید و دست دریا رو قبل از اینکه رهاش کنه، یه لحظه آروم فشرد.
آراد زیر لب گفت:
«خیلی خوب بازی کردی، جوجو.»
دریا لبخند زد، اما ته دلش میدونست سختترین قسمت ماجرا این بود که آراد دیگه فقط نقش بازی نمیکرد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۴ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
بعد از تمرین نمایش، بچهها به کلاس بعدی رفتن. کلاسشون عوض شده بود و معلم گفته بود باید دونفره کنار هم بشینن.
آراد بدون معطلی رفت کنار دریا نشست. دریا مشغول گوش دادن به درس بود که مدادش افتاد زمین. خم شد تا برش داره، اما آراد سریع دستش رو روی میز گذاشت تا سر دریا به لبهی میز نخوره.
آراد آروم گفت:
«حواست کجاست، جوجو؟»
دریا صاف نشست و زیر لب گفت:
«مرسی.»
آراد با لبخند گفت:
«بیا بغلم، خانوم کوچولو!»
دریا از خجالت و معذب شدن، چیزی نگفت و فقط لبخند کمرنگی زد. آراد هم دستش رو دور شونههای دریا انداخت و اونو به خودش نزدیک کرد.
همون لحظه معلم برگشت و با اخم گفت:
«آقای آراد، درست بشین! دریا، برو اون طرف بشین و فاصلهتو رعایت کن.»
آراد کمی عصبی شد، اما چیزی نگفت. دریا هم آروم ازش فاصله گرفت و مشغول نوشتن جزوه شد.
چند دقیقه گذشت؛ دریا با دقت مینوشت، ولی آراد بهجای جزوه، مدام به صورتش نگاه میکرد.
معلم ناگهان صداش زد:
«آقای آراد! نمیخوای چیزی بنویسی؟»
آراد سریع سرش رو پایین انداخت و گفت:
«چرا استاد، الان مینویسم.»
معلم با شک نگاهش کرد:
«پس چرا تا الان فقط به دریا نگاه میکردی؟»
سام از پشت سر خندهش گرفت و رها آروم بهش زد که ساکت باشه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۵ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با شنیدن حرف معلم، از خجالت سرش رو پایین انداخت. گونههاش سرخ شده بود و نمیدونست باید به کجا نگاه کنه. گوشهی دفترش رو با انگشتهاش بازی میداد و سعی میکرد خودش رو مشغول نوشتن نشون بده.
آراد از گوشهی چشم نگاهش کرد و لبخند زد.
آراد، زیر لب: جوجو، چرا سرخ شدی؟ 🤭
دریا آروم گفت:
«آراد، توروخدا ساکت باش… همه دارن نگامون میکنن!»
آراد خندهش رو نگه داشت و گفت:
«باشه، خانوم کوچولو.»
سام از پشت سر زمزمه کرد:
«این دوتا رو باید از هم جدا کنن، وگرنه جزوهی آخر ترمشون میشه نامهی عاشقانه!» 😂
رها خندهش گرفت و دریا با نگاه بهش فهموند که دیگه چیزی نگه.
---
بالاخره زنگ خورد و همه از کلاس بیرون رفتن. دریا سریع وسایلش رو جمع کرد تا زودتر از کلاس خارج بشه، اما آراد کنارش ظاهر شد.
آراد: جوجو، چرا ازم فرار میکنی؟
دریا: فرار نمیکنم! فقط… یکم با این کارات معذب میشم.
لبخند آراد آروم محو شد. این بار جدی نگاهش کرد و گفت:
«باشه، قول میدم بیشتر حواسم بهت باشه. نمیخوام اذیت بشی.»
دریا از شنیدن حرفش لبخند کوچیکی زد.
آراد دستش رو به سمتش گرفت و پرسید:
«پس آشتی؟»
دریا دستش رو توی دست آراد گذاشت و گفت:
«آشتی!»
از پشت سر، صدای سام بلند شد:
«من شاهد این آشتی تاریخی بودم! حالا یکی بیاد منو هم آشتی بده با نمرههام!» 😂
رها زد زیر خنده و دریا هم بالاخره از ته دل خندید؛ خندهای که آراد دلش میخواست هیچوقت تموم نشه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…