Longing 𓆩♡𓆪
پارت شیشم دریا تمام مسیر برگشت از مدرسه به یادداشت ناشناسی فکر میکرد که روی میزش پیدا کرده بود. «
سلام خوبی چرا از پارت 5 به بعد رمان رو نزاشتی ؟
.
سلام عزیزم گذاشتم که
پارت ۷۳ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با خودش تصمیم گرفت دیگه به اتفاقات اخیر فکر نکنه و مثل همیشه بخنده. نمیخواست آراد دوباره نگرانش بشه.
همینطور که با رها حرف میزد، آراد از دور نگاهش میکرد و از دیدن لبخندش خوشحال بود.
زنگ خورد و همه سر جاشون نشستن. معلم وارد کلاس شد و گفت:
معلم: خب بچهها، امروز امتحان نداریم؛ قراره تمرین نمایش رو ادامه بدیم!
دریا که فکر میکرد قراره امتحان داشته باشن، نفس راحتی کشید.
رها خندهش گرفت و گفت:
«وای، قیافهتو دیدم! فکر کردی قراره امتحان بدیم؟» 😂
دریا با خندهی کمرنگی گفت:
«خب آره دیگه! ترسیدم!»
معلم برگههای نمایش رو روی میز گذاشت و گفت:
«امروز میخوایم صحنهی اعتراف عاشقانه رو تمرین کنیم. آراد نقش پسری رو داره که بالاخره تصمیم میگیره احساسش رو بگه و دریا هم نقش دختری رو داره که فکر میکنه اون پسر دوستش نداره.»
سام آروم گفت:
«این نقشها خیلی اتفاقی انتخاب شدنها!» و رها با آرنج زد بهش که ساکت بشه.
معلم رو به آراد و دریا گفت:
«خب، شما دوتا بیاین جلوی کلاس. دریا، تو کنار پنجره وایسا و وانمود کن ناراحتی. آراد، تو باید آروم بهش نزدیک بشی.»
دریا رفت کنار پنجره و دستهاش رو روی سینهش جمع کرد. آراد چند قدم بهش نزدیک شد.
آراد: چرا از وقتی اومدم، حتی یه بارم نگام نکردی؟
دریا، درحالیکه صورتش رو برگردونده بود: چون دیگه نمیخوام منتظر حرفایی بمونم که هیچوقت نمیزنی!
آراد طبق توضیحات معلم، آروم دستش رو گرفت و گفت:
«پس الان بهت میگم… من دوستت دارم. بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.»
دریا باید سرش رو پایین میانداخت و وانمود میکرد باورش نشده. اما وقتی آراد این جمله رو با اون نگاه مهربون گفت، واقعاً خجالت کشید و گونههاش سرخ شد.
معلم گفت:
«خوبه! حالا آراد، یه قدم نزدیکتر شو. دریا، تو اول میخوای دستت رو آزاد کنی، ولی بعد مکث میکنی و دوباره بهش نگاه میکنی.»
آراد یک قدم نزدیکتر شد. دریا دستش رو کمی عقب کشید، اما وقتی آراد با لبخند نگاهش کرد، مکث کرد و سرش رو بالا آورد.
آراد آروم پرسید:
«یعنی هنوزم نمیخوای بهم یه فرصت بدی؟»
دریا با صدای آهسته جواب داد:
«شاید… اگه واقعاً منظورت همین باشه.»
معلم با رضایت سر تکون داد:
«آفرین! حالا آخر صحنه، آراد دست دریا رو میگیره و هر دو چند ثانیه به هم نگاه میکنین. بعد دریا لبخند میزنه و نمایش تموم میشه.»
آراد دست دریا رو گرفت و به چشمهاش نگاه کرد. دریا هم لبخند کوچیکی زد، اما بهمحض اینکه صدای خندهی سام و رها بلند شد، سریع نگاهش رو دزدید.
سام: خانم، ما هم میتونیم نقش بازی کنیم یا این دوتا کل نمایش رو گرفتن؟ 😂
رها از خنده سرش رو روی میز گذاشت و دریا با خجالت گفت:
«ساممم! ساکت شو!»
آراد خندید و دست دریا رو قبل از اینکه رهاش کنه، یه لحظه آروم فشرد.
آراد زیر لب گفت:
«خیلی خوب بازی کردی، جوجو.»
دریا لبخند زد، اما ته دلش میدونست سختترین قسمت ماجرا این بود که آراد دیگه فقط نقش بازی نمیکرد…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۴ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
بعد از تمرین نمایش، بچهها به کلاس بعدی رفتن. کلاسشون عوض شده بود و معلم گفته بود باید دونفره کنار هم بشینن.
آراد بدون معطلی رفت کنار دریا نشست. دریا مشغول گوش دادن به درس بود که مدادش افتاد زمین. خم شد تا برش داره، اما آراد سریع دستش رو روی میز گذاشت تا سر دریا به لبهی میز نخوره.
آراد آروم گفت:
«حواست کجاست، جوجو؟»
دریا صاف نشست و زیر لب گفت:
«مرسی.»
آراد با لبخند گفت:
«بیا بغلم، خانوم کوچولو!»
دریا از خجالت و معذب شدن، چیزی نگفت و فقط لبخند کمرنگی زد. آراد هم دستش رو دور شونههای دریا انداخت و اونو به خودش نزدیک کرد.
همون لحظه معلم برگشت و با اخم گفت:
«آقای آراد، درست بشین! دریا، برو اون طرف بشین و فاصلهتو رعایت کن.»
آراد کمی عصبی شد، اما چیزی نگفت. دریا هم آروم ازش فاصله گرفت و مشغول نوشتن جزوه شد.
چند دقیقه گذشت؛ دریا با دقت مینوشت، ولی آراد بهجای جزوه، مدام به صورتش نگاه میکرد.
معلم ناگهان صداش زد:
«آقای آراد! نمیخوای چیزی بنویسی؟»
آراد سریع سرش رو پایین انداخت و گفت:
«چرا استاد، الان مینویسم.»
معلم با شک نگاهش کرد:
«پس چرا تا الان فقط به دریا نگاه میکردی؟»
سام از پشت سر خندهش گرفت و رها آروم بهش زد که ساکت باشه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۵ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با شنیدن حرف معلم، از خجالت سرش رو پایین انداخت. گونههاش سرخ شده بود و نمیدونست باید به کجا نگاه کنه. گوشهی دفترش رو با انگشتهاش بازی میداد و سعی میکرد خودش رو مشغول نوشتن نشون بده.
آراد از گوشهی چشم نگاهش کرد و لبخند زد.
آراد، زیر لب: جوجو، چرا سرخ شدی؟ 🤭
دریا آروم گفت:
«آراد، توروخدا ساکت باش… همه دارن نگامون میکنن!»
آراد خندهش رو نگه داشت و گفت:
«باشه، خانوم کوچولو.»
سام از پشت سر زمزمه کرد:
«این دوتا رو باید از هم جدا کنن، وگرنه جزوهی آخر ترمشون میشه نامهی عاشقانه!» 😂
رها خندهش گرفت و دریا با نگاه بهش فهموند که دیگه چیزی نگه.
---
بالاخره زنگ خورد و همه از کلاس بیرون رفتن. دریا سریع وسایلش رو جمع کرد تا زودتر از کلاس خارج بشه، اما آراد کنارش ظاهر شد.
آراد: جوجو، چرا ازم فرار میکنی؟
دریا: فرار نمیکنم! فقط… یکم با این کارات معذب میشم.
لبخند آراد آروم محو شد. این بار جدی نگاهش کرد و گفت:
«باشه، قول میدم بیشتر حواسم بهت باشه. نمیخوام اذیت بشی.»
دریا از شنیدن حرفش لبخند کوچیکی زد.
آراد دستش رو به سمتش گرفت و پرسید:
«پس آشتی؟»
دریا دستش رو توی دست آراد گذاشت و گفت:
«آشتی!»
از پشت سر، صدای سام بلند شد:
«من شاهد این آشتی تاریخی بودم! حالا یکی بیاد منو هم آشتی بده با نمرههام!» 😂
رها زد زیر خنده و دریا هم بالاخره از ته دل خندید؛ خندهای که آراد دلش میخواست هیچوقت تموم نشه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۶ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
زنگ آخر که خورد، سام کیفش رو برداشت و جلوی آراد وایساد.
سام: خب آقای عاشق! امروز برنامه چیه؟ باز میخوای جوجوت رو برسونی خونه؟ 😂
آراد: سام، یه روز دهن تو ببندی، من به زندگی امیدوار میشم!
رها و دریا زدن زیر خنده. آراد هم دست دریا رو گرفت و چهارتایی راه افتادن.
توی راه، دریا داشت با رها حرف میزد که یهو پاش به جدول گیر کرد و نزدیک بود زمین بخوره. آراد سریع دستش رو گرفت.
آراد: جوجو! میخوای منو سکته بدی؟ یه دقیقه نمیتونی حواست رو جمع کنی؟
دریا با خنده گفت:
«خب ببخشید، آقای مراقب!»
سام: اسم جدید آراد رو ثبت کنید؛ محافظ شخصی دریا! 🤣
آراد یه نگاه بهش انداخت و گفت:
«سام، میخوای پیاده برگردی؟»
سام سریع رفت کنار رها:
«من اصلاً اینجا نیستم!»
---
عصر، خونهی دریا 🏠❤️
دریا تازه لباس راحتی پوشیده بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد. اسم آراد روی صفحه بود.
دریا: الو؟
آراد: سلام جوجو. رسیدی خونه؟
دریا: نه، هنوز وسط راهام! 😂
آراد: خیلی بامزهای! میپرسم خوبی یا نه.
دریا خندید و گفت:
«آره، خوبم. تو چی؟»
آراد: منم خوبم، ولی یه مشکلی دارم.
دریا نگران شد:
«چی شده؟»
آراد با خنده گفت:
«دلم برای صدات تنگ شده، خانوم کوچولو!»
دریا بالش رو برداشت و گذاشت روی صورتش تا کسی سرخی گونههاش رو نبینه.
دریا: آراددد! خجالتم نده!
آراد: باشه، باشه! فقط یه چیزی… فردا یه سورپرایز برات دارم.
دریا سریع بالش رو کنار زد:
«چه سورپرایزی؟!»
آراد: اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست، جوجو!
تماس رو قطع کرد و دریا با تعجب به گوشی نگاه کرد.
همون لحظه پیام جدیدی از آراد اومد:
«فردا آماده باش؛ قراره یه روز متفاوت داشته باشیم. ❤️»
دریا لبخند زد، اما هنوز نمیدونست سورپرایز آراد قراره چه ماجرایی براشون درست کنه…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۷ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
فردای اون روز…
آراد جلوی مدرسه منتظر دریا بود. همین که دیدش، لبخند زد و به سمتش رفت.
آراد: صبح بخیر، جوجوی من! آمادهای سورپرایزتو ببینی؟
دریا خندید: آره، دیگه بگو چیه!
آراد با شیطنت گفت:
«زنگ آخر میفهمی!»
سام از پشت سرشون گفت:
«منم میخوام بدونم! چرا فقط این خانوم باید سورپرایز بشه؟»
آراد: چون تو زیادی فضولی!
همه خندیدن و وارد مدرسه شدن.
---
سر کلاس…
معلم مشغول درس دادن بود که دریا ناگهان لبخندش محو شد. دستش رو روی قلبش گذاشت و چند لحظه همونطور موند.
آراد متوجه تغییر حالتش شد و آروم پرسید:
«جوجو؟ چی شد؟»
دریا سعی کرد عادی رفتار کنه.
«چیزی نیست… یکم قلبم درد گرفت.»
لبخند از صورت آراد محو شد.
«الان خوبی؟ میخوای بریم پیش مسئول مدرسه؟»
دریا سرش رو تکون داد:
«نه، خوب میشم.»
اما چند دقیقه بعد، دوباره دستش رو روی قلبش گذاشت و به دفترش خیره شد. آراد دیگه نتونست بیتفاوت بمونه.
آراد زیر لب گفت:
«دریا، لطفاً با من تعارف نکن. اگه هنوز درد داری، باید به یکی بگیم.»
دریا چیزی نگفت. فقط دستش رو از روی قلبش برداشت و سعی کرد به درس گوش بده.
آراد تمام مدت نگرانش بود و دیگه حتی به سورپرایز عصر هم فکر نمیکرد.
---
زنگ که خورد، آراد سریع وسایل دریا رو جمع کرد و رو بهش گفت:
«جوجو، اول مطمئن میشیم حالت خوبه، بعد میریم سراغ سورپرایز. باشه؟»
دریا به چشمهای نگرانش نگاه کرد و آروم گفت:
«باشه، آراد.»
آراد دستش رو گرفت و با هم از کلاس بیرون رفتن؛ بیخبر از اینکه این بار، نگرانی آراد خیلی جدیتر از همیشه بود…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۸ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
آراد دریا رو به دفتر مسئول مدرسه برد، اما دریا دستش رو کشید و گفت:
دریا: آراد، گفتم که چیزی نیست! چرا انقدر نگرانی؟
آراد با اخم نگران بهش نگاه کرد.
«چون میبینم حالت خوب نیست، جوجو! از صبح چند بار دستت رو گذاشتی روی قلبت.»
دریا نگاهش رو پایین انداخت.
«الان بهترم، واقعاً.»
آراد خواست چیزی بگه که دریا دوباره دستش رو روی قلبش گذاشت و صورتش توی هم رفت.
آراد سریع کنارش اومد.
«باز درد گرفت؟ دریا، بهم بگو چی شده!»
دریا با صدای آرومی گفت:
«یکم… ولی چیزی نیست.»
آراد این بار کوتاه نیومد. از مسئول مدرسه کمک خواست تا با مادر دریا تماس بگیرن و برای بررسی وضعیتش کمک پزشکی بگیرن.
دریا آروم گفت:
«نمیخواستم نگرانت کنم…»
آراد کنارش نشست و گفت:
«جوجوی من، لازم نیست برای اینکه من ناراحت نشم، دردت رو پنهون کنی. سلامتی تو از هر چیزی مهمتره.»
دریا چشمهاش رو پایین انداخت و دست آراد رو گرفت.
---
کمی بعد…
رها و سام باخبر شدن و خودشون رو رسوندن.
سام که این بار شوخی نمیکرد، پرسید:
«دریا، چیزی لازم نداری؟»
دریا لبخند کمرنگی زد.
«نه، ممنونم.»
آراد هنوز کنارش بود و دستش رو رها نمیکرد. سورپرایزی که برای دریا آماده کرده بود، کاملاً از یادش رفته بود.
وقتی مادر دریا رسید و کمک پزشکی در جریان قرار گرفت، آراد آروم به دریا گفت:
«سورپرایز بمونه برای یه روز دیگه، جوجو. فعلاً فقط میخوام حالت خوب بشه.»
دریا بهش نگاه کرد و برای اولین بار چیزی نگفت که دردش رو کوچیک جلوه بده؛ فقط دستش رو محکمتر گرفت.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۷۹ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
بعد از اینکه دریا از دکتر بیرون اومد، آراد همراهش راه افتاد. حالش کمی بهتر شده بود، اما هنوز گاهی درد احساس میکرد.
دریا با کنجکاوی به آراد نگاه کرد و گفت:
«خب، حالا که اومدیم بیرون، سورپرایزم چی بود؟» 🥹
آراد خندید:
«جوجو! تو هنوز به فکر سورپرایزی؟»
دریا با شیطنت گفت:
«خب معلومه! از دیشب منتظرم!»
آراد سرش رو تکون داد.
«باشه، خانوم کنجکاو! ولی اول قول بده اگه حالت بد شد بهم بگی.»
دریا سریع جواب داد:
«قول میدم! حالا بگو دیگه!»
اما چند دقیقه بعد، دوباره قلبش درد گرفت. صورتش برای لحظهای جمع شد، ولی این بار دستش رو روی قلبش نذاشت؛ میترسید آراد دوباره نگران بشه.
آراد که متوجه سکوتش شده بود، پرسید:
«چرا یهو ساکت شدی، جوجو؟»
دریا لبخند زورکی زد:
«هیچی! داشتم به سورپرایز فکر میکردم.»
آراد با تردید نگاهش کرد.
«دریا، مطمئنی؟»
دریا سرش رو تکون داد، اما آراد متوجه شد که لبخندش مثل همیشه نیست.
آراد آروم گفت:
«قرار نیست برای اینکه من نگران نشم، چیزی رو ازم پنهون کنی. اگه درد داری، بهم بگو.»
دریا نگاهش رو پایین انداخت و آهسته گفت:
«فقط نمیخوام همیشه نگرانم باشی…»
آراد دستش رو گرفت و گفت:
«من نگرانتم چون دوستت دارم، نه اینکه بخوام جلوت رو بگیرم. پس لطفاً چیزی رو ازم قایم نکن.»
دریا لبخند کوچیکی زد و سر تکون داد.
آراد هم بالاخره لبخند زد و گفت:
«خب، حالا بریم سورپرایزتو ببینیم!»
دریا با هیجان پرسید:
«کجا؟!»
آراد چشمکی زد:
«اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست، جوجوی من!» ❤️
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۰ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با کنجکاوی به آراد نگاه کرد و گفت:
— آراددد، حداقل یه راهنمایی بده! 😭
آراد خندید و دستش رو به طرفش گرفت.
— بیا خانوم کوچولو، فقط قول بده وسطش غر نزنی!
دریا دستش رو توی دست آراد گذاشت.
— من کی غر زدم آخه؟! 😒
آراد ابروهاشو بالا انداخت.
— همین الان!
دریا با حرص آرومی به بازوش زد و هر دو راه افتادن.
چند دقیقه بعد، آراد جلوی یه کافهی کوچیک و قشنگ ایستاد؛ کافهای که چراغهای ریز دور پنجرههاش روشن بودن و روی میز کنار پنجره، یه دسته گل رز قرمز دیده میشد. 🌹
دریا با تعجب به اطراف نگاه کرد.
— اینجا کجاست؟
آراد لبخند زد.
— یادت میاد یه بار گفتی دوست داری یه روز، بدون هیچ دلیل خاصی، یکی برات یه روز قشنگ بسازه؟
دریا آروم سرش رو تکون داد.
آراد ادامه داد:
— خب… امروز همون روزه. نه تولدته، نه سالگردمونه؛ فقط دلم خواست خوشحالت کنم.
چشمهای دریا برق زد.
— آراد… 🥹❤️
آراد گلها رو به طرفش گرفت.
— برای جوجوی خودم.
دریا گلها رو گرفت و لبخند زد، اما ناگهان نگاهش برای چند ثانیه تغییر کرد. دستش ناخودآگاه به سمت سینهاش رفت.
آراد فوراً متوجه شد.
— دریا؟ دوباره درد گرفت؟
دریا این بار نمیخواست پنهون کنه. آروم گفت:
— آره… یه کم.
لبخند آراد محو شد، اما سعی کرد آروم بمونه.
— باشه عزیزم، سورپرایز سر جاشه. الان اول باید مطمئن بشیم حالت خوبه. بیا با مامانت تماس بگیریم و طبق حرف دکتر پیش بریم.
دریا با نگرانی نگاهش کرد.
— یعنی روزت خراب شد؟
آراد دستش رو آروم فشرد.
— جوجو، من این روز رو برای خوشحال کردن تو ساختم، نه اینکه مجبور باشی به هر قیمتی خوشحال به نظر برسی.
دریا چند لحظه بهش خیره موند و بعد سرش رو روی شونهاش گذاشت.
— میدونی چیه؟ تو خیلی خوبی… ولی بعضی وقتا زیادی منو میترسونی.
آراد با تعجب پرسید:
— من؟! چرا؟!
دریا لبخند کوچیکی زد.
— چون دارم بیشتر و بیشتر دوستت دارم…
آراد برای لحظهای ساکت شد؛ بعد پیشونیش رو به پیشونی دریا تکیه داد و آروم گفت:
— پس بذار بیشتر دوستت داشته باشم… فقط دیگه دردت رو ازم پنهون نکن، باشه؟
دریا سر تکون داد.
و آراد، در حالی که هنوز دستش رو گرفته بود، با مامان دریا تماس گرفت تا برای قدم بعدی کمک بگیرن؛ چون برای اون، هیچ سورپرایزی مهمتر از سلامتی دخترش نبود…
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۸۱ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
آراد بعد از تماس با مامان دریا، کنارش نشست و دستش رو گرفت.
— جوجو، الان حالت چطوره؟
دریا لبخند کوچیکی زد.
— بهترم… ولی هنوز سورپرایزم تموم نشده؟ 🥹
آراد با تعجب خندید.
— تو واقعاً ولکن سورپرایز نیستی!
دریا شونه بالا انداخت.
— خب، کنجکاوم دیگه!
چند دقیقه بعد، با رسیدن مامان دریا و بررسی وضعیتش، آراد بالاخره اجازه داد گلها رو روی پاهاش بذاره و گفت:
— سورپرایز اصلی هنوز مونده، ولی باید یه شرط رو قبول کنی.
دریا چشمهاش رو ریز کرد.
— چه شرطی؟
— اینکه هر وقت حالت بد شد، بهم بگی. حتی اگه فکر کنی چیزی نیست.
دریا آروم سر تکون داد.
— قول میدم.
آراد لبخند زد و پاکتی کوچیک از جیبش بیرون آورد.
دریا با هیجان پرسید:
— این دیگه چیه؟!
— بازش کن، خانوم کوچولو.
دریا پاکت رو باز کرد. داخلش دو تا بلیت بود و یه یادداشت کوچیک:
«برای یه روز قشنگ، کنار کسی که قشنگترین اتفاق زندگی منه.»
دریا چند بار نوشته رو خوند و بعد با چشمهای برقزده به آراد نگاه کرد.
— آراد… اینا برای چیه؟
آراد لبخند زد.
— برای اجرای تئاتری که دوست داشتی ببینی. البته وقتی حالت خوب شد و با مامانت هماهنگ کردیم.
دریا از خوشحالی دستش رو روی دهنش گذاشت.
— تو یادت مونده بود؟!
— من چیزایی که تو رو خوشحال میکنن یادم میمونه، جوجو.
دریا سرش رو پایین انداخت تا لبخندش رو پنهون کنه.
— من واقعاً نمیدونم چی بگم…
آراد آروم گفت:
— لازم نیست چیزی بگی. فقط کنارم باش؛ با همون لبخندت.
دریا دستش رو گرفت و زیر لب گفت:
— دوستت دارم، آراد.
آراد برای لحظهای ساکت موند؛ بعد دستش رو آروم فشرد.
— منم دوستت دارم، دریا… بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی. ❤️
اما درست وقتی دریا خواست دوباره به بلیتها نگاه کنه، گوشی آراد زنگ خورد.
اسم تماسگیرنده رو که دید، لبخندش محو شد.
نازنین فرهمند…
دریا نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و بعد به آراد خیره شد.
— چرا نازنین بهت زنگ زده؟
پارت ۸۲ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
یه روز عادی توی مدرسه…
دریا کنار رها توی حیاط نشسته بود و باهاش حرف میزد. آراد و سام هم چند متر اونطرفتر ایستاده بودن و سر یه موضوع مسخره با هم بحث میکردن.
همهچی عادی بود تا اینکه نازنین با دو تا از دوستاش وارد حیاط شد.
چشمش که به دریا و آراد افتاد، اخماش توی هم رفت.
نازنین زیر لب گفت:
— واقعاً نمیفهمم آراد توی این دختر چی دیده!
یکی از دوستاش خندید.
— خب برو بهش بفهمون دیگه!
نازنین با عصبانیت به سمت دریا رفت.
— چه خبرته؟ فکر کردی چون آراد کنارت میچرخه، کسی شدی؟
دریا از جاش بلند شد و با تعجب نگاهش کرد.
— نازنین، من حوصلهی بحث ندارم. لطفاً برو.
همین جواب بیشتر عصبیش کرد.
نازنین با خشونت دریا رو هل داد. دریا تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد. دستش به زمین کشیده شد و زانوش محکم به کف حیاط خورد.
رها سریع جلو رفت.
— نازنین! دیوونه شدی؟!
اما دو تا از دوستهای نازنین جلوی رها رو گرفتن و یکیشون دریا رو دوباره هل داد.
دریا هنوز نتونسته بود بلند بشه که اون دو نفر شروع کردن به زدنش. نازنین کمی اونطرفتر ایستاده بود و با تمسخر نگاهش میکرد.
دریا دستهاش رو جلوی صورتش گرفته بود. گوشهی صورتش زخمی شده بود و دستها و زانوش درد میکردن.
با صدای لرزون گفت:
— توروخدا… بس کنین…
رها با تمام توانش فریاد زد:
— یکی بیاد کمک کنه! دارن دریا رو میزنن!
همون لحظه سام که صدای رها رو شنید، سرش رو برگردوند.
— آراد! اونجا رو نگاه کن!
آراد برگشت.
با دیدن دریا روی زمین، رنگ از صورتش پرید.
— دریا؟!
با عجله به سمتش دوید و سام و رها هم دنبالش رفتن.
آراد خودش رو بین دریا و اون دو دختر قرار داد و با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید، گفت:
— عقب وایسین!
دو دختر چند قدم عقب رفتن. نازنین هم لبخندش رو جمع کرد.
آراد بهش خیره شد.
— تو باهاش چی کار کردی؟!
نازنین با خونسردی گفت:
— خودش شروع کرد! من که کاری نکردم!
سام با عصبانیت جواب داد:
— خودمون دیدیم چی کار کردی، دیگه دروغ نگو!
اما آراد دیگه به حرفهای نازنین گوش نمیداد. سریع کنار دریا زانو زد.
— جوجو… منم، آرادم. نگام کن، عزیزم.
دریا بهسختی چشمهاش رو بالا آورد. همین که آراد رو دید، اشک توی چشمهاش جمع شد.
— آراد… درد میکنه…
قلب آراد از دیدن صورت زخمی و دستهای کبودش فشرده شد.
— میدونم عزیزم، میدونم… الان کمکت میکنیم.
دریا خواست بلند بشه، اما با احساس درد دوباره روی زمین نشست و دستش رو به سمت زانوش برد.
آراد فوراً گفت:
— بلند نشو، جوجو. لازم نیست تکون بخوری.
بعد رو به سام فریاد زد:
— برو مسئول مدرسه رو خبر کن! باید کمک پزشکی بیارن!
سام فوراً دوید.
رها کنار دریا نشست و دستش رو گرفت.
— من اینجام، دریا… نترس.
آراد نگاهش رو از دریا گرفت و به نازنین خیره شد. توی چشمهاش خشمی بود که نازنین تا اون روز ندیده بود.
— تو به کسی که من دوستش دارم دست زدی… بعد وایسادی و خندیدی؟
نازنین برای اولین بار جوابی نداشت.
آراد با صدای محکم ادامه داد:
— این موضوع همینجا تموم نمیشه. همهچی رو به مسئولای مدرسه میگم و نمیذارم این اتفاق بیپیگیری بمونه.
بعد دوباره رو به دریا برگشت. خشمش هنوز توی صورتش بود، اما وقتی باهاش حرف زد، صداش آروم شد.
— جوجوی من… فقط به من نگاه کن. کمک داره میرسه.
دریا با صدای ضعیفی گفت:
— آراد… نرو…
آراد دستش رو بهآرومی گرفت.
— هیچجا نمیرم. تا وقتی کمک برسه، همینجام.
چند لحظه بعد، مسئول مدرسه و کادر کمکهای اولیه رسیدن. وقتی زخم صورت و آسیب دست و پای دریا رو دیدن، تصمیم گرفتن وضعیتش رو جدی بررسی کنن و برای انتقالش به مرکز درمانی کمک بگیرن.
آراد کنار دریا راه افتاد و دستش رو رها نکرد.
اما درست وقتی میخواستن از حیاط بیرون برن، دریا با چشمهای اشکی به آراد نگاه کرد و آروم گفت:
— آراد… یه چیزی هست که هنوز بهت نگفتم…
آراد ایستاد.
— چی شده، جوجو؟
دریا لبهاش رو به هم فشار داد و اشک از گوشهی چشمش پایین اومد.
— نازنین… قبل از امروز هم تهدیدم کرده بود…
پارت ۸۳ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
دریا با صدای لرزون گفت:
— نازنین… قبل از امروز هم تهدیدم کرده بود…
آراد فکش رو محکم کرد، اما وقتی دید دریا از درد چشمهاش رو بسته، تمام عصبانیتش رو کنار گذاشت.
— الان فقط تو مهمی، جوجو. بعداً دربارهی اون حرف میزنیم.
دریا رو برای بررسی بیشتر به درمانگاه بردن. دستش زخمی شده بود، زانوش کبود شده بود و صورتش هم خراش برداشته بود. درد پاش اونقدر زیاد بود که نمیتونست درست روش بایسته.
آراد تمام مدت کنارش بود.
هر بار که دریا میخواست از جاش بلند بشه، از درد صورتش جمع میشد.
آراد نگران پرسید:
— پات خیلی درد میکنه؟
دریا با چشمهای خیس سر تکون داد.
— آره… اصلاً نمیتونم درست راه برم.
آراد آروم دستش رو گرفت.
— پس بهش فشار نمیاریم. اول باید مطمئن بشیم آسیب جدی ندیده.
بعد از بررسی پزشکی و رسیدگی به زخمهاش، مادر دریا رو در جریان گذاشتن. با توجه به درد شدید پا، قرار شد دریا برای ادامهی بررسی و مراقبت همراه مادرش به مرکز درمانی بره.
---
روز بعد، مدرسه…
دریا با وجود کبودی دست و پاش، با کمک مادرش به مدرسه اومده بود. هنوز موقع راه رفتن درد داشت و آراد از همون لحظهای که دیدش، نگران شد.
— جوجو، چرا اومدی مدرسه؟ هنوز پات درد میکنه!
دریا آروم جواب داد:
— دلم نمیخواست از درسهام عقب بیفتم… تازه امروز امتحان هم داریم.
آراد اخم کرد.
— درس رو میشه جبران کرد، ولی سلامتی تو شوخی نیست. اگه درد داری باید به مامانت بگی و استراحت کنی.
دریا لبخند کوچیکی زد.
— باشه، آقای نگران!
آراد خم شد تا همقدش بشه.
— آقای نگرانِ خودته! 😒❤️
دریا خندید، اما وقتی خواست روی صندلی بشینه، درد پاش باعث شد صورتش توی هم بره.
آراد فوراً صندلی رو براش عقب کشید.
— آروم، آروم… عجله نکن.
---
چند ساعت بعد…
زنگ آخر خورد و بچهها شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
دریا هنوز نشسته بود و به کیفش نگاه میکرد؛ چون حتی فکر راه رفتن تا در مدرسه هم پاش رو به درد میآورد.
آراد بلند شد، وسایلش رو جمع کرد و کولهش رو برداشت. بعد جلوی دریا ایستاد و پشتش رو به سمت اون کرد و کمی خم شد.
— بیا رو کولم!
دریا با تعجب چشمهاش رو گرد کرد.
— وااا! برا چی؟! 😂
آراد برگشت و با نگاه جدیای که تهش نگرانی بود، گفت:
— چون پات درد میکنه و نمیتونی راه بری، خانوم کوچولو! بیا برسونمت خونه.
دریا خجالتزده اطراف رو نگاه کرد.
— آراد، بچهها میبینن!
سام که از کنار نیمکت رد میشد، سریع پرید وسط حرفشون:
— خب ببینن! منم اگه یکی منو کول میکرد، همین الان ثبتنام میکردم! 😂
رها زد زیر خنده.
— سام، تو رو باید با جرثقیل ببرن!
— رهااا! چرا همیشه من؟! 😭
دریا خندید، اما بعد با نگرانی به آراد نگاه کرد.
— سنگینم، خسته میشی…
آراد با تعجب برگشت سمتش.
— جوجو، تو الان واقعاً نگران سنگینی خودتی؟! پات درد میکنه، بعد داری به فکر خستگی منی؟
دریا لبش رو گاز گرفت و چیزی نگفت.
آراد نرمتر ادامه داد:
— اگه خودت راحتی، بیا. اگه نه، با هم یه راه دیگه پیدا میکنیم. فقط نمیخوام با اون پا به خودت فشار بیاری.
دریا چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد دستهاش رو دور شونههای آراد گذاشت.
— باشه… ولی اگه افتادم چی؟!
آراد خندید.
— اونوقت من و تو با هم میریم توی تاریخ مدرسه! 😂
— آراددد! 😭😂
دریا آروم روی پشتش قرار گرفت و آراد با احتیاط بلند شد. کولهی خودش رو روی یک شونه انداخت و کولهی دریا رو هم به دست گرفت.
سام از پشت سر داد زد:
— آراد! مواظب باش گنج مدرسه رو داری میبری!
آراد بدون اینکه برگرده، جواب داد:
— تو هم مواظب باش یه روز بالاخره ساکت بشی!
رها و سام از خنده ریسه رفتن.
دریا سرش رو نزدیک گوش آراد برد و آهسته گفت:
— ممنون که هوامو داری…
آراد قدمهاش رو آروم برداشت و جواب داد:
— همیشه، جوجو. فقط یه قول بده.
— چی؟
— دیگه وقتی درد داری، به خاطر هیچکس وانمود نکنی حالت خوبه.
دریا دستهاش رو کمی محکمتر دور شونههاش حلقه کرد.
— قول میدم…
آراد لبخند زد و راهش رو به سمت خروجی ادامه داد؛ بیخبر از اینکه پشت پنجرهی طبقهی دوم، نازنین با چهرهای پر از حسادت داشت نگاهشون میکرد…
و توی ذهنش نقشهی تازهای شکل میگرفت.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…