پارت ۹۸ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
زنگ تفریح…
رها و سام به بهانهی خرید خوراکی از کلاس بیرون رفتن و دریا و آراد تنها موندن.
آراد صندلیش رو کنار دریا کشید.
دریا: باز چی میخوای؟ 😂
آراد: هیچی. نمیشه آدم کنار دوستدخترش بشینه؟
دریا لبخند زد.
— میشه، ولی تو همیشه یه نقشهای داری!
آراد خندید.
— خب، یه نقشه دارم.
دریا: میدونستم! بگو ببینم.
آراد یه پاکت کوچیک از کیفش درآورد و بهش داد.
داخلش یه دستبند ظریف بود که یه قلب کوچولو بهش آویزون بود.
دریا با تعجب نگاهش کرد.
— آراد… این چیه؟
آراد: یه چیز کوچیک که هر وقت دیدیش، یادت بیاد یکی هست که میخواد حالت خوب باشه.
چشمهای دریا پر از اشک شد.
دریا: تو چرا اینقدر خوبی با من؟
آراد لبخند زد.
— چون تو برای من خاصی، جوجو. همین.
دریا دستبند رو بست و بعد آروم سرش رو روی شونهی آراد گذاشت.
دریا: دوستت دارم، آقای راد.
آراد چند لحظه ساکت موند؛ بعد لبخند زد و گفت:
— یه بار دیگه بگو!
دریا خندید.
— نه!
آراد: جوجووو!
دریا: دوستت دارم دیگه! حالا ساکت شو! 😭❤️
همون لحظه سام از پشت در سرک کشید.
سام: ببخشید مزاحم ابراز علاقهتون شدیم! خوراکی میخواین یا نه؟! 😂
دریا یه مداد به طرفش پرت کرد و آراد از خنده ریسه رفت.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۹۹ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
بعد از مدرسه… غروب 🌇
دریا همراه آراد، سام و رها به پارکی که نزدیک مدرسه بود رفت.
چهارنفر روی نیمکت نشسته بودن و سام طبق معمول داشت یه خاطرهی خندهدار تعریف میکرد.
رها: سام، تو چطوری هر روز یه سوتی جدید میدی؟!
سام: استعداد مادرزادمه! حسودیت میشه؟ 😂
دریا از خنده اشکش دراومده بود. آراد هم بهش نگاه میکرد و لبخند میزد.
دریا متوجه نگاهش شد.
— چیه؟!
آراد: هیچی… فقط دارم فکر میکنم.
دریا: به چی؟
آراد: به روزی که برای اولین بار توی مدرسه دیدمت. اون موقع اصلاً فکر نمیکردم یه روز اینقدر برام مهم بشی.
دریا آروم شد و بهش نگاه کرد.
آراد ادامه داد:
— تو وارد زندگی من شدی و همهچی فرق کرد. حتی روزایی که خودت حالت خوب نبود، باز یه جوری باعث میشدی بخندم.
دریا دستش رو گرفت.
— منم فکر نمیکردم یه روز به کسی اینقدر اعتماد کنم.
رها لبخند زد و گفت:
— خب، حالا که همه دارن حرفای قشنگ میزنن، منم بگم که خیلی خوشحالم شما دوتا رو کنار هم میبینم.
سام دستش رو بالا برد.
— منم خوشحالم، ولی بیشتر خوشحالم که بالاخره یکی پیدا شد آراد رو از حالت مجسمهی یخی دربیاره! 😂
همه خندیدن.
وقتی هوا تاریکتر شد، چهارنفری از پارک بیرون رفتن.
دریا برای اولین بار مدتها بود که به فردا فکر میکرد و نمیترسید.
چون فهمیده بود گذشته همیشه همراه آدم میمونه، اما قرار نیست آیندهش رو هم تعیین کنه.
𓆩♡𓆪 نیمهی ناآشنای من ادامه دارد…
پارت ۱۰۰ | نیمهی ناآشنای من 🥀❤️
چند ماه بعد…
حیاط مدرسه پر از صدای خنده بود.
دریا کنار رها ایستاده بود و باهاش حرف میزد که آراد از پشت سر نزدیک شد و آروم گفت:
آراد: خانوم راد!
دریا برگشت و با تعجب نگاهش کرد.
— چی گفتی؟!
آراد لبخند شیطنتآمیزی زد.
— گفتم خانوم راد! مگه بده؟ 😂❤️
دریا خندید.
— هنوز که ازدواج نکردیم، آقای راد!
آراد: خب، فعلاً تمرین میکنیم! 😂
رها از خنده خم شد و سام با صدای بلند گفت:
— یکی این دوتا رو از مدرسه بیرون کنه، دیگه نمیتونیم درس بخونیم! 😭
دریا دست آراد رو گرفت و گفت:
— میدونی چیه؟ من یه زمانی فکر میکردم هیچوقت نمیتونم دوباره از ته دل بخندم.
آراد آروم جواب داد:
— ولی خندیدی، جوجو. با وجود همهی سختیها.
دریا به دستبند قلبیرنگش نگاه کرد؛ همون هدیهای که آراد بهش داده بود.
دریا: ممنون که کنارم موندی.
آراد: ممنون که اجازه دادی دوستت داشته باشم.
دریا سرش رو روی شونهی آراد گذاشت و لبخند زد.
اونها هنوز مشکلاتی داشتن، هنوز روزهای سختی در انتظارشون بود؛ اما حالا یاد گرفته بودن که عشق، قرار نیست همهی دردها رو جادویی از بین ببره.
عشق یعنی وقتی دنیا سخت میشه، آدمهایی داشته باشی که کنارت بمونن؛ بهت گوش بدن و کمکت کنن دوباره خودت رو پیدا کنی.
و دریا بالاخره فهمیده بود که گاهی، درست وقتی فکر میکنی دیگه هیچ اتفاق قشنگی در انتظارت نیست، زندگی یه نیمهی ناآشنا رو سر راهت میذاره…
نیمهای که شاید از اول قرار بوده پیداش کنی. ❤️
پایان رمان «نیمهی ناآشنای من»
به قلم مطهره 🥀❤️
𓆩♡𓆪 بعضی داستانها تموم میشن، اما حسشون تا مدتها توی قلب آدم میمونه…