eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#داستان_جذاب و #هیجان_انگیز ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بهش نزدیک شدم و طوری که فقط خودش صدامو بشنوه لب زدم : شایدم چون تو از خود بی خود میشی باید جلوت حجابمو رعایت کنم، اگه اینطوریه بگو .... با این حرفم یه لحظه سرشو آورد بالا که دیدم چشماشو خون گرفته و رگ‌های پیشونیش بیرون زده. یکم از این حالتش ترسیدم ولی پررو تر از این حرفا بودم که به روی خودم بیارم. دوباره سرشو انداخت پایین و گفت چون خدا گفته ، ما فقط باید از دستورات خدا اطاعت کنیم ... همون لحظه رعنا وارد حیاط شد و من رو که دید، محکم زد تو صورتش و گفت : خاک بر سرم هانا این چه وضعیه؟! محمد حسین رو به رعنا گفت : زن داداش با اجازه اگه کاری ندارین بامن دیگه میرم. _نه آقا محمد حسین زحمت کشیدی به مامان جون هم سلام برسون. خدا به همراهت. _بزرگیتونو میرسونم. همین که خواست به سمت در بره، جلوی در ایستادم و گفتم ولی من هنوز جوابمو نگرفتم ... همونطور که نگاهش خیره به زمین بود گفت : دفعه بعد که دیدمتون یه قرآن بهتون میدم جوابتونو از اونجا بگیرید.. خدانگهدار. بعدشم در حیاط رو بدون توجه به من که جلوش ایستاده بودم باز کرد و رفت. _پسره ی تحفه به من میگه برات قرآن میارم انگار من قرآن ندیده‌ام ... همینطوری که با صدای بلند غر میزدم با احساس سوزش بازوم برگشتم که دیدم رعنا کنارم وایساده و بازومو گرفته. درحالی که منو با خودش میکشوند داخل خونه با حرص گفت میدونی اگه مامان تو این وضعیت میدیدت تیکه بزرگَت گوشِت بود.... حداقل بذار این چند روز که رضا ماموریته و من اینجام آرامش تو این خونه برقرار باشه... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☀️☀️☀️ سلام رفقا🤝 صبح شد خیر است....💓 به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫 ‌بگشای خدایا که گشاینده تویی🕊❤️ @hameshejavan
کرم جوانساز دست لارا در بسته بندی جدید😍😍 💫دارای گواهی ایزو9001 💫و هولوگرام اصالت کالا👌 🔴جوانساز و احیا کننده پوست دست 🔴ضدچروک 🔴 آبرسان عمیق پوست ترکیبات: بره مو،روغن شاه تره،روغن آرگان اصل..... مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش:👇 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_دو بهش نزدیک شدم و طوری که فقط خودش صدامو بشنوه لب زدم : شایدم چون تو از خود بی خود میشی ب
نصیحت‌های رعنا که تموم شد رفتم تو اتاقم. دلم برای کیارش تنگ شده بود. از آخرین امتحانِ ترم آخر دانشگاه دیگه ندیده بودمش. گوشی رو برداشتم و ویدئو کال رو زدم. چند دقیقه طول کشید تا جواب بده. ویدیو کال که وصل شد تازه فهمیدم این دلتنگی چقدر بیشتر بوده. موهای ژولیده اش و چشمای خواب آلودش جذاب تر و خواستنی ترش کرده بود. _سلام خانووم کجایی شما ... نمیگی یه عاشق در به در اینجا داری که دلش پر میزنه برات ... _کیارش خیلی دلم برات تنگ شده... کی این دوری تموم میشه؟ _خیلی زود...اول باید مامانمو راضی کنم ... قول میدم همه چی درست میشه. صدای مامان که از پایین اومد فهمیدم از مراسم برگشته و الانِ که صدام کنه و سرزنش‌ها شروع بشه. که انتظارم خیلی طول نکشید : _هاناااا... بیا پایین ببینم. _کیارش من باید برم. _عزیزم غصه ‌ی هیچی رو نخور ... ما مال همیم. سرمو پایین آوردم و بوسه ای روی صفحه گوشی گذاشتم. ویدیو کال رو قطع کردم و پایین رفتم. مامان تا منو دید گفت: کجا غیبت زد یهو؟؟ _حوصله نداشتم زود برگشتم. حالا چی شده مگه؟ با ذوق خاصی گفت: اعظم خانوم همون اول که اومدی تورو دید و پسندید، اومد برای خواهرزادش که مهندسه خواستگاری کرد... _خب؟ _خب که خب... تا کی میخوای ازدواج نکنی؟ _من میخوام درس بخونم. _مگه شوهر کنی نمیتونی درس بخونی؟ _مامان گیر نده دوباره... اصلا من نمیخوام ازدواج کنم.... _به درک انقد بمون که بوی ترشی تمام خونه رو برداره... دیگه نموندم به بقیه حرفای مامان گوش بدم و رفتم تو اتاقم.... ساعت 14:00 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan