هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
گـــــــــزارشی ویژه برای کسانی که از شل و آویزان بودن سینه هایشان به عمل فکر میکنند🙊🙊
تو هم اگه خسته شدی و دل رو زدی به دریا و حاضر به جراحی شدی #همین_الان_تاهرکجارفتی_رودیگه_ادامه_نـــــــده
چون مــــــا معجزه ای از دل طبیعت برای شما بانوان عزیز به ارمغان آورده ایم #شیاف_حجم_دهنده_سینه_لئون محصولی بینظیر از شرکت لارا ❤️💋❤️💋❤️💋❤️
این همه تغییر فقط طی #دوهفته_استفاده از محصول رخ داده این یعنی شاهکار لئون💦😍😍
مشاوره رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_بیست_و_یک محکم توی بغلم گرفتمش و کنار گوشش زمزمه کردم: نترس ... من اینجام ... هیچ آسیبی به
#پارت_بیست_و_دو
"محمدحسین"
جلسه بعدی بازپرسی رسیده بود و بیرون از اتاق بازپرس منتظر اجازه ورود بودم.
طبق معمول همون سوال های تکراری که ناپدید شدن هانا رو گردن من مینداخت و جواب منم همون بود و میگفتم که از هانا خبری ندارم ...
_به علت نبودن مدارک کافی فعلا نمیشه حکمی صادر کرد ، تا جمع شدن مدارک و شواهد کافی شما با قید وثیقه آزاد هستید...
اما اجازه خارج شدن از شهر رو ندارید و باید در دسترس باشید....
+چشم... حتما..
از اتاق بازپرسی بیرون اومدم و با آقاجون تماس گرفتم تا سند حجره و کارگاه فرشبافی رو بیاره.
چند دقیقهای از تماس نگذشته بود که آقاجون به سرعت خودش رو رسوند به کلانتری، و بعد از هماهنگی و کارهای اداری، وسایلم رو تحویل گرفتم و همراه آقاجون از کلانتری خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم.
به محض ورودم به خونه با استقبال مامان روبه رو شدم.
_الهی قربون قد و بالات برم عزیزدلم...خوش اومدی...
همزمان با خوندن ذکر و صلوات ، اسفند رو چند دور ، دور سرم چرخوند.
سرشو بوسیدم و گفتم:
+خدانکنه... انشالله صدسال سایتون بالا سرمون باشه مامان جان...
بعد از ابراز دلتنگی ، دوش گرفتم و لباس عوض کردم تا بیرون برم.
_کجا مادر تو که تازه اومدی... خستگی در میکردی بعد میرفتی...
+نمیتونم دست رو دست بذارم و تو خونه بشینم مادرجان....باید هانا رو پیدا کنم و این وضعیت رو درستش کنم...
_باشه مادر...پس خیلی مراقب خودت باش...
+چشم...نگران نباشید...
_خدا به همراهت...
در و بستم و به اولین جایی که به ذهنم رسید و هانا هم اونجا گم شده بود فکر کردم. باید از همونجا شروع میکردم شاید سر نخی پیدا میشد.
سوار ماشین شدم و فقط از خدا خواستم کمکم کنه تا بفهمم چه اتفاقی برای هانا افتاده.....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
☀️☀️☀️
سلام رفقا🤝
صبح شد خیر است....💓
به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫
بگشای خدایا
که گشاینده تویی🕊❤️
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
💥 NOTAN 💥
🔸 پکیج لاغری و چربیسوزی
معجزه لاغری گیاهی نوتن + استپ شکن نوتن
🔘 بهترین پکیج لاغری و بلغم زدای گیاهی موجود در بازار با فرمولاسیون پیشرفته و بهبود یافته 🔘
کاهش ۳ الی ۸ کیلوگرم درماه
- کاهش اشتها
- افزایش سوخت و ساز بدن
- رفع بلغم بدن
- رفع یبوست
- رفع چربی شکم و پهلو
- بدون نیاز به ورزش و رژیم سنگین
کاملا گیاهی و بدون عوارض 😍
کپسول لاغری: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: یکماهه
کپسول مکمل استپ شکن: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: بیست روزه
🔸 با خیال راحت به وزن دلخواه برسید
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
کانال معرفی محصول:
@hameshejavan
کانال رضایتها:
@Rezayat_hameshe_javan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک تغییر بی نظیر با یک محصول بی نظیر 😍😍😍
#کاهش_وزن ۶ کیلویی و #کاهش_سایز عالی طی یک دوره مصرف #کپسول_لاغری #نوتن 👌👌👏🏻👏🏻
کاهش وزنی اصولی و بدون عوارض
محصولی کاملا گیاهی و اورگانیک
کاهش سایز فوری طی یک دوره
کاهش اشتهای عالی
همه ی این کارایی ها در یک محصول خلاصه شده و تورو به یک اندام ایده آل میرسووونه
چرا راه های پر خطر و محصولات شیمیایی پر عوارض❌❌
نوتن اینجاست یه محصول گیاهی و درمانی عالی
کافیه اراده کنی تا به ارزوهای دست نیافتنیت برسی 😍
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
مشاوره رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_بیست_و_دو "محمدحسین" جلسه بعدی بازپرسی رسیده بود و بیرون از اتاق بازپرس منتظر اجازه ور
#پارت_بیست_و_سه
به طرف جنگل حرکت کردم. یه چراغ قوه و جهت یاب و وسایل مورد نیازم هم همراهم برده بودم تا اگه لازم شد شب رو اونجا بمونم.
مصمم بودم تا هانا رو پیدا نکنم به خونه برنگردم.
باید ته و توی این ماجرا رو میفهمیدم تا هم خودمو نجات بدم، هم هانا رو.
توی راه به این فکر میکردم که دفعه قبلی با چه هدفی این مسیر رو طی کردم و حالا با چه هدفی دارم طی میکنم.
انقدر این چند روز سخت گذشت که به نظرم رسید سالها از اون روز میگذره.
به مقصد رسیدم و توی همون محدودهای که دفعه قبل اسکان داشتیم ایستادم.
همه جا رو با دقت از نظر گذروندم و تصمیم گرفتم اول داخل جنگل بشم و تا قبل از تاریک شدن هوا اونجا رو ببینم و بعد اطراف جنگل رو بگردم.
بعد از چند ساعت بیهوده گشتن، خسته و ناامید، روی تخته سنگ بزرگی نشستم، که متوجه گودال بزرگی در کنارش شدم که با برگ پوشیده شده بود.
حدس زدم باید برای تله و شکار کنده باشن.
از روی کنجکاوی جلو رفتم و داخل گودال رو نگاه کردم که متوجه چند قطره خون روی سنگ کوچیکی گوشهی گودال شدم.
تپش قلبم تند شده بود و نفسم به شماره افتاد..
مطمئن بودم که این قطره خون برای هاناست...
حسی بهم گفت اگه هانا اینجا بوده پس حتما باید یه نشونی ازش پیدا بشه.
شروع کردم به خاکها رو زیر و رو کردن، و با پیدا کردن تلفن همراه هانا که خاک تماما روی اونو پوشونده بود، از اینکه اتفاق بدی برای هانا افتاده مطمئن شدم.
بلند شدم و با اطمینان بیشتری اون منطقه رو گشتم اما چیز دیگه ای پیدا نکردم.
از جنگل بیرون اومدم و با طی کردن یه مسیر یک ساعته به منطقه مُسَطّح و بازی رسیدم، که فقط یه کلبه چوبی نسبتا بزرگ اونجا بود.
به فکرم رسید که اگه هانا زخمی شده بوده پس نمیتونسته تا اینجا این مسیر طولانی رو بیاد پس گشتن اینجا بیفایده بود.
اما حسی بهم میگفت شاید کسایی که اینجا زندگی میکنن هانا رو دیده باشن و بهتره ازشون بپرسم...
به طرف کلبه رفتم و چندباری محکم در زدم ...
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan