eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
💥 مژه و ابروهات کم پشته😢 انقدر مداد کشیدی به ابروهات خسته شدی😔 مژه هاتم که اکستنشن میکنی فقط ۳ هفته میمونه بعدش یا اذیتت میکنه یا بابد بری پول بذی ترمیم کنی😒 ابروهارم یا باید تاتو بزنی یا کاشت ابرو که کلی درد داره😒 اینارو ولشکن 😐 من یه چیزی بهت معرفی میکنم که بی نیازت میکنم از هر مداد ابرو و ریملی😌😌😌 @hameshejavan 💥👇
❇️ تقویت‌کننده مژه و ابرو 💠روغن تقویت مژه و ابرو بی نظیر تاثیر گذار روی سلول‌های فولیکولی مژه بوده و باعث رشد و استحکام هر چه بیشتر آن‌ها میشود. ⚜️پررنگ‌تر کردن مژه‌ها ⚜️رطوبت‌رسانی مناسب ⚜️افزایش رشد و استحکام مژه ها ⚜️افزایش طول و ضخامت مژه ها @Mj_Rz1378 @hameshejavan
ای جــــــــــــــــــون دلــــــــم رضـــــایت داریم از محصول خوبمون به روایت تصویر و به گفته خود مشتری مژه هاشون پر تر شده و ابروشون تغییر کرده خوشحالی ما رضایت شماست❤️💜❤️💜❤️💜❤️ لارا یعنی بر آورده شدن آرزوی شمـــــــا😉😍😉😍😉😍 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_سیوچهار از ترس قدرت حرکتم رو از دست داده بودم، فقط چشمامو بستم تا چیزی نبینم. منتظر بودم
هردو ساکت نگاه میکردیم. رادین در حالی که سعی میکرد صداشو کنترل کنه تا بلند نشه با اخم‌های درهم روبه سوگند کرد و پرسید: _گفتم اینجا چه خبره؟ این چه حالیه سوگند؟! سوگند که دست و پاشو گم کرده بود سریع به خودش مسلط شد و قیافه مظلومی به خودش گرفت که اصلا بهش نمیومد، روبه رادین کرد و یکدفعه زد زیر گریه! +رادین بخدا من...داشتم..‌میومدم خونه تو...این دختر جلومو گرفت نذاشت برم تو... یکدفعه هم بهم حمله کرد...من فقط داشتم از خودم دفاع میکردم...باور کن رادین..من... از این همه دروغی که گفت زبونم بند اومده بود و نمیتونستم از خودم دفاع کنم.. رادین گفت: _خیلی خب کافیه...فهمیدم...زیبا تو برو داخل. به حرفش گوش کردم و فوری داخل خونه رفتم. از این نگران بودم که چون سوگند رو میشناسه نکنه حرف اونو باور کنه. چند دقیقه بعد رادین هم اومد. حرفی نزدم و صبر کردم تا رادین چیزی بگه. روی مبل روبه روییم نشست و گفت: _من واقعا ازت معذرت میخوام...میدونم اخلاق سوگند چطوریه...خیلی که اذیتت نکرد؟ +نه...مهم نیست...تو چرا معذرت میخوای؟ _سوگند بخاطر من اینطوری باتو رفتار میکنه...بهش توجه نکن...باشه؟ +گفتم که واقعا مهم نیست...حتما براش خیلی سخت بوده که از تو جدا شده...سعی میکنم درکش کنم. _ممنون از این که انقد مهربونی.. لبخندی بهش زدم که گفت: _تا لباساتو عوض نکردی بریم بیرون. ناهار هم بخوریم...نظرت چیه؟ +ما که تازه از بیرون اومدیم...چرا دوباره بریم. _تو بیا بهت میگم...سوپرایزه... +باشه بریم. سوار ماشین شدیم و بیرون اومدیم. اطراف خونه چشم چرخوندم اما خبری از سوگند نبود، فهمیدم رفته و یه نفس عمیق کشیدم. از این دختر واقعا می‌ترسیدم..! +نمیگی کجا قراره بریم؟ _دختر چقد عجولی...صبر کن میفهمی. بعد چند دقیقه رادین جلوی یه پاساژ بزرگ نگه داشت و بهم گفت پیاده شم. وارد پاساژ که شدیم متوجه شدم تمام مغازه های داخل پاساژ مربوط به موبایل و تجهیزات تلفن همراهه. وارد یه مغازه شدیم و رادین رو به فروشنده که پسر جوانی بود و فهمیدم با رادین آشناست سلام و احوالپرسی کرد و گفت: _بهنام جان باکیفیت ترین و جدیدترین گوشی‌تونو بیار برامون. پسر جوون چشمی گفت و یه مدل گوشی روی میز گذاشت و جعبه شو باز کرد. مشخص بود که خیلی گرون قیمته. رادین گوشی رو جلوی من گرفت و پرسید: _چطوره؟ خوشت میاد؟ +من؟! خندید و گفت: _اره دیگه..پس کی؟ باید یه گوشی داشته باشی تا وقتایی که پیشم نیستی کمتر نگرانت بشم و حداقل بتونم بهت زنگ بزنم.... نگاه قدردانی بهش کردم و گفتم: 𝓳𝓸𝓲𝓷↝ @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_سیوپنج هردو ساکت نگاه میکردیم. رادین در حالی که سعی میکرد صداشو کنترل کنه تا بلند نشه با
نگاه قدردانی بهش کردم و گفتم: +نمیدونم چطوری باید ازت تشکر کنم‌... نگاهش شیطون شد و در گوشم لب زد : _میتونی با یه بوس تشکر کنی ... مثل برق گرفته ها سرم رو عقب کشیدم و با تعجب بهش زل زدم. زیرچشمی نگاهی بهم انداخت و یکدفعه زد زیر خنده. نگاه چپ چپی بهش کردم که گفت : _ببخشید منظوری نداشتم... ناراحت نشو... حالا به شوخیای من عادت میکنی. خواستم جوابش رو بدم که با صدای پسر فروشنده حرفمو خوردم: _این مدل بهترینشه که تازه وارد کشور شده.. مثلش رو هیچ کجا پیدا نمیکنید... از گوشی واقعا خوشم اومده بود و خواستم بگم همین خوبه که صدای سوگند تو سرم پیچید که بهم میگفت تو دنبال پول رادین اومدی! گوشی رو روی میز گذاشتم و گفتم: +نه... ممنون... نمیخوام... _اگه از این خوشت نیومده میگم یکی دیگه بیاره... اینجا چیزی که زیاده گوشی موبایل...هر مدلی خواستی بگو ... +واقعا لازم نیست... احتیاجی ندارم بهش... خیلی ازت ممنونم رادین موشکافانه تمام اجزای صورتم رو از نظر گذروند. _چیزی شده زیبا؟ +نه چیزی نشده...فقط نمیخوام بخاطر من همچین گوشی گرون قیمتی بخری... واقعا لازم نی.... _لازمه....من میگم لازمه...مگه قانونمون این نبود که توی خرید کردن بگی چشم و فقط بپسندی؟ +اره..ولی... _دیگه ولی و اما و اگر نداریم قبول کن لطفا چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم: باشه ولی هروقت خواستم برم باید پسش بگیری.. لبخندش جمع شد و با صدای گرفته ای گفت: _خیلی خب تا اون موقع یه کاریش میکنیم... و بعد کارت بانکی اش رو از کیف پولش بیرون کشید و بدون اینکه قیمت بپرسه به فروشنده گفت گوشی رو میخریم. بعد از خریدن گوشی از پاساژ بیرون اومدیم. _یه جای خوب میشناسم بریم اونجا ناهارمونو بخوریم؟ +بریم.. سوار ماشین شدیم و رادین به طرف رستوران حرکت کرد. 𝓳𝓸𝓲𝓷↝ @hameshejavan
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا