قد و وزنتون رو به هم وصل کنید ببینید در چه وضعیتی هستید
اگه در محدوده آبی بودید یعنی لاغرید
سبز یعنی نرمال
زرد یعنی اضافه وزن
قرمز یعنی چاق
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
💥 NOTAN 💥
🔸 پکیج لاغری و چربیسوزی
معجزه لاغری گیاهی نوتن + استپ شکن نوتن
🔘 بهترین پکیج لاغری و بلغم زدای گیاهی موجود در بازار با فرمولاسیون پیشرفته و بهبود یافته 🔘
کاهش ۳ الی ۸ کیلوگرم درماه
- کاهش اشتها
- افزایش سوخت و ساز بدن
- رفع بلغم بدن
- رفع یبوست
- رفع چربی شکم و پهلو
- بدون نیاز به ورزش و رژیم سنگین
کاملا گیاهی و بدون عوارض 😍
کپسول لاغری: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: یکماهه
کپسول مکمل استپ شکن: 60 عدد کپسول گیاهی
دوره مصرف: بیست روزه
🔸 با خیال راحت به وزن دلخواه برسید
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
مشاوره تخصصی رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
کانال معرفی محصول:
@hameshejavan
کانال رضایتها:
@Rezayat_hameshe_javan
#کاهش_وزن ۵ کیلویی با #پک_چربیسوز #نوتن 😍😍
چربیسوزی بدون عوارض با #پک_لاغری نوتن 💪💪
اعلام رضایت بانوی عزیز و مشتری ثابتمون از #پک_لاغری #نوتن 👍
#کاهش_وزن ۴ الی ۵ کیلو در کمتر از یک دوره و سفارش مجدد محصول 😍
کاهش وزنی بدون عوارض و بدون رژیم های سخت رو با نوتن تجربه کن ! 👍
سلامتی و زیبایی حق شماست ...
صد در صد گیاهی🌱
صد در صد تضمینی 💯
#نوتن اندامی نو زندگی نو 🍃
مشاوره رایگان وثبت سفارش:
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهل +هرچی باشه قبوله... روی مبل راحتی کنارش نشستم: +خب؟ باید چیکار کنم؟ _آخر هفته بچه
#پارت_چهلویک
با دیدن اسم فیلمی که روی صفحه تی وی نمایش داده شد با التماس به رادین نگاه کردم :
+نههه... فیلم ترسناک نهههه...
با خنده ای که تو صداش آشکار بود گفت :
_خیلیم خوبه...آدرنالین میره بالا واسه سلامتی مفیده..
+کی گفتههه؟
_دکتر رادین فروتن..
+خیلی مسخرهای...بخدا من میترسم.
_میدونم
+رادیییییین....
قهقهه ای زد و گفت :
_هیسس فیلم شروع شد...
ناچار سکوت کردم. اما چند دقیقهای که از فیلم گذشت با رادین همراه شدم و بخاطر هیجان زیاد فیلم، بدون پلک زدن به تی وی چشم دوخته بودم.
از حضور رادین خیالم راحت بود و با کنجکاوی اتفاقات فیلم رو دنبال میکردم.
تو ماجرای فیلم غرق شده بودم و اصلا متوجه اطرافم نبودم، که با صدای بلندی درست کنار گوشم، جیغ بنفشی کشیدم و با استرس به سمت صدا برگشتم.
_نترس...کنترل تی وی بود از دست من افتاد..
نفسم رو از سینه بیرون دادم و دستم رو روی قلبم گذاشتم که بالا و پایین میپرید.
+اخه این چیه نگاه میکنی؟ نزدیک بود قلبم وایسه...
_هه هه....پس اونی ام که با ذوق داشت فیلمو نگاه میکرد من بودم؟!
+پشت چشمی نازک کردم و بلند شدم:
_نخیر...من اصلا نگاه نکردم...
قیافم رو مظلوم کردم و لب ورچیدم :
+حالا میشه بیخیال شی...من گرسنمه...
_الان از بیرون پیتزا سفارش میدم...خوبه؟
+عااالیه...
هوا تاریک شده بود که پیتزا رسید و شام رو خوردیم.
روی مبل راحتی جلوی تی وی لم دادم که رادین از جا بلند شد:
_من خیلی خستم میرم بخوابم...فردا کلی کار دارم.
+باشه برو..منم چند دقیقه دیگه میرم بخوابم...شبت بخیر
_شب توام بخیر...خوب بخوابی...
بعد از رفتن رادین حوصلهام سر رفت و تی وی رو خاموش کردم و به اتاق رفتم.
خودم رو روی تخت پرت کردم و چشم هامو بستم اما با ظاهر شدن تصاویر ترسناک فیلم به سرعت چشم هامو باز کردم و روی تخت نشستم.
توی تاریکی به هر طرف نگاه میکردم تصویر ترسناکی توی ذهنم ساخته میشد.
خودم رو لعنت کردم که چرا اون فیلم رو دیدم.
یک ساعتی با خودم کلنجار رفتم تا بتونم بخوابم اما فایده ای نداشت.
با ضربهی چیز نامعلومی که به شیشهی پنجره خورد با هر دو دست جلوی دهنم رو گرفتم و جیغ بنفش توی گلوم رو خفه کردم.
دیگه طاقت نیاوردم و از اتاق بیرون اومدم.
جلوی در اتاق رادین ایستادم. میدونستم الان حتما خوابیده اما نمیتونستم تو این وضعیت توی اتاق بمونم.
بی سروصدا دستگیره رو پایین کشیدم و روی پنجه پا وارد اتاقش شدم.
همونطور که حدس زدم غرق خواب بود.
چاره ای نداشتم و شب رو باید توی اتاق رادین میموندم..
نمیتونستم روی زمین بخوابم، به تخت دو نفرهی رادین نگاهی کردم و آروم پتو رو کنار زدم تا گوشه ی تخت بخوابم که ....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلویک با دیدن اسم فیلمی که روی صفحه تی وی نمایش داده شد با التماس به رادین نگاه کردم :
#پارت_چهلودو
نمیتونستم روی زمین بخوابم، به تخت دو نفرهی رادین نگاهی کردم و پتو رو کنار زدم تا گوشه ی تخت بخوابم که رادین غلتی زد و به طرف من برگشت.
همونطور که پتو توی دستم بود بی حرکت ایستادم و نفسم رو حبس کردم.
کمی توی خواب تکون خورد، و درست همون لحظهای که فکر میکردم تکون خوردنش تموم شده دستش رو سمت دیگهی تخت که خالی بود گذاشت و توی همون حالت موند.
درمونده به رادین و دست دراز شدهاش روی تخت نگاه کردم.
چاره ای نداشتم هرطور بود باید تا صبح سر میکردم.
ترس از تنها موندن اجازه نمیداد به اتاقم برگردم.
چهار دست و پا روی تخت رفتم و بدون اینکه سروصدایی ایجاد کنم سرم رو روی بالش گذاشتم.
بالاخره نفس حبس شدهام رو بیرون دادم و با خیال راحت چشمهام رو بستم و خداروشکر کردم همه چی به خیر گذشت که این دفعه رادین کامل به سمت من برگشت و دست و پاش رو دور من قفل کرد.
کاملا تو حصار آغوشش گیر کرده بودم و نمیتونستم جُم بخورم.
صورتش با فاصله یک سانتی متری از صورتم قرار داشت و نفس هاش گردنم رو قلقلک میداد.
خودم رو لعنت میکردم که چرا توی همچین وضعیتی قرار گرفتم، چون با این شرایط دیگه محال بود بتونم بخوابم.
سعی کردم دستش رو از دورم باز کنم اما طوری چسبیده بود که زورم نرسید و بیخیال شدم.
اونقدر توی همون وضعیت موندم که خسته شدم و نفهمیدم کی خوابم برد.
──────⊱◈◈◈⊰──────
"رادین"
صبح با گزگز و درد دستم از خواب بیدار شدم.
_اخخخ...دستم....
خواستم دستم رو بلند کنم که چیزی مانع شد.
چشم بسته با دست دیگهام سعی کردم دست خواب رفتهم رو بلند کنم که به چیز سفتی برخورد کرد.
چشمهام رو باز کردم که با دیدن زیبا که روی دست من خوابیده بود به کلی خواب از سرم پرید.
چندباری پلک زدم تا مطمئن بشم درست میبینم....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
💞سرم رفع تیرگی وگودی دور چشم لارا 💕
🔸 اولین درمان اصلاحی تیرگی وگودی دور چشم با اثر لیفتینگ دور تا دور چشم
🔸 برای تمامی نواحی دور چشم قابل استفاده می باشد
🌱ترکیبات سرم گودی وسیاهی👇👇
گل روناس واقاقیا
✅کاملا گیاهی و ارگانیک
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
@Rezayat_hameshe_javan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#روغن_کندش_لارا
محصولی بی نظیر و بی رقیب در کیفیت😎😎😎😎😎
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
☘ضدریزش قوی
🍀رویش مجددمو
🌱افزایش ضخامت مو
🍀تقویت و افزایش رشد مو
☘موثر در درمان ریزش مو
🌱پرپشت کننده مو
🍀تقویت پیاز مو
🔥مناسب برای تمام سنین وخانمها وآقایان👩⚖🧑⚖
@Mj_Rz1378روزگار
09379027455
https://eitaa.com/joinchat/1366360098C2f60aeb205
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلودو نمیتونستم روی زمین بخوابم، به تخت دو نفرهی رادین نگاهی کردم و پتو رو کنار زدم تا
#پارت_چهلوسه
چندباری پلک زدم تا مطمئن بشم درست میبینم.
با تعجب سوالم رو به زبون آوردم:
_چرا اینجا خوابیده؟!
خواستم آروم سرش رو بلند کنم تا بتونم دستم رو دربیارم که با ترس بلند شد و روی تخت نشست.
قیافه بامزه اش با موهای ژولیده و چشمهای خمار از خواب، خواستنی ترش کرده بود.
خواب آلود نگاهی به اطراف کرد و وقتی من رو دید با صدای خش دار لب زد:
+تویی رادین؟...
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه دوباره چشمهاشو بست و روی تخت ولو شد.
از حالتش خندهام گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم و از روی تخت بلند شدم.
نمیدونستم علت اینکه توی اتاق من خوابیده چیه اما معلوم بود که خیلی خستهاس، برای همین ترجیح دادم بعد از برگشتن از شرکت ازش علتش رو بپرسم.
دوش گرفتم و بعد از خوردن صبحانه مختصر همیشگی که شامل یه لیوان قهوه تلخ و بیسکوئیت بود، راهی شرکت شدم.
ماشین رو جلوی در نگه داشتم و سوویچ رو به نگهبان سپردم و با غرور وارد شرکت شدم.
سنگینی نگاه خانم هایی که توی شرکت بودن رو روی خودم احساس میکردم، از وقتی همه جدایی من و سوگند رو شنیده بودن این نگاه ها بیشتر هم شده بود.
برای همین مصمم تر شدم تا توی مهمونی آخر هفته زیبا رو با خودم ببرم تا از توجه های بیش از حدشون راحت باشم.
با ورودم به اتاق نشیمن منشی از روی صندلی بلند شد:
+سلام جناب مهندس صبحتون بخیر. الان میگم قهوه تونو بیارن.
_سلام. صبح شما هم بخیر خانم مهدوی. قهوه نمیخواد. لطف کنید به آقای مشکاتی بگین سریع تر بیاد اتاق من.
+چشم. حتما. الان بهشون خبر میدم.
چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و بعد از دیدن چهره خندون شایان جلوی در با تشر گفتم:
_تو هنوز یاد نگرفتی در بزنی بعد بیای تو؟!
+توام یاد نگرفتی اول سلام کنی عزیزم؟
_بیا تو انقد حرف نزن.
+چشممممم...شما امر کن.
شایان روی صندلی راحتی جلوی میز نشست و پاش رو روی پای دیگهاش انداخت.
_خب چیکار کردی؟ تونستی چیزی بفهمی؟
+نه...خیلی پرس و جو کردم ولی چیزی دستگیرم نشد...هیچ آگهی و گزارشی توی اون شهری که گفتی مبنی بر گمشدن یه دختر جوون توی روزنامه یا هرجای دیگهای پخش نشده. توی دو هفته اخیر فقط یه گزارش گمشده بود اونم برای یه دختربچه ۱۰ ساله بوده.
کلافه دستم رو لای موهام بردم و آرنجم رو به میز تکیه دادم.
+رادین معلومه داری چه غلطی میکنی؟ نکنه آدم ربایی کردی؟
_مضخرف نگو...
+پس این پرس و جوها برای چیه؟
راستی این مهمونت کیه که از وقتی اومده منو باهاش آشنا نکردی؟
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلوسه چندباری پلک زدم تا مطمئن بشم درست میبینم. با تعجب سوالم رو به زبون آوردم: _چرا این
#پارت_چهلوچهار
+پس این پرس و جوها برای چیه؟
راستی این مهمونت کیه که از وقتی اومده منو باهاش آشنا نکردی؟
_فرصت نشده...حالا آشنا میشید. توی مهمونی آخر هفته شرکت قراره همراهم بیاد، اونجا میبینیش.
+اوکی ولی تو کجا دیدیش؟
حوصله نصیحت های شایان رو نداشتم برای همین مجبور شدم فعلا بهش دروغ بگم.
کاری که اصلا دوست نداشتم انجام بدم، اونم به کسی که انقدر بهم نزدیکه و مثل برادرمه، اما چارهای نبود.
_از آشناهای قدیمیه...پدرو مادرش ایران نیستن، چند روزی اومده ایران تا کاراشو انجام بده. چون اینجا تنها بود و جایی نداشت من ازش خواستم بیاد پیش من.
+که اینطور...
میدونستم باور نکرده اما همینکه حرفی نمیتونست بزنه برام کافی بود.
با صدای ضربه به در اتاق بفرماییدی گفتم که خانم مهدوی با تعدادی پرونده و کاغذ توی دستش وارد اتاق شد.
+جناب مهندس اینا رو امضا کنین لطفا.
_باشه. بذارین رو میز.
شایان از جا بلند شد و رو به من گفت:
+رادین جان من دیگه میرم. میبینمت. فعلا.
_مراقب خودت باش. خداحافظ
پرونده ها رو جلو کشیدم و شروع به بررسیشون کردم. اما دائما صورت معصوم و دلنشین زیبا تو ذهنم میومد.
فکر اینکه تمام دیشب کنار من خوابیده، نمیذاشت روی کارم تمرکز کنم.
سعی کردم همهی این افکارم رو کنار بزنم و روی پرونده ها متمرکز بشم.
بالاخره بعد از تموم شدن امضاها و تکمیل پرونده ها و تحویلشون به خانم مهدوی از شرکت خارج شدم.
+آقای مهندس زود تشریف میبرید!!
با صدای رحیمی، مسئول مالی، به طرفش برگشتم.
_بله آقای رحیمی..کاری داشتید؟
+نه فقط تعجب کردم چون همیشه تا دیروقت توی شرکت میموندین و کار میکردین اما دو هفته ای هست که خیلی زود تشریف میبرید.
با حرفش به این فکر کردم که چرا تا حالا خودم متوجه نشدم، منی که هرکاری میکردم خونه نرم تا سکوت آزار دهنده اش مثل شلاق توی صورتم نخوره، حالا برای خونه رفتن عجله دارم.
لبخند سرسریای زدم و ازش خداحافظی کردم و سوویچ رو از نگهبان تحویل گرفتم.
زودتر از همیشه به خونه رسیدم و از آسانسور بیرون اومدم.
کلید انداختم و در خونه رو باز کردم. صدایی نمیومد، کنجکاو شدم و خواستم زیبا رو صدا بزنم که با دیدن مادرم، روی مبل سلطنتی توی سالن، صدام توی گلوم خفه شد ...
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸