@mer30tvمریم میخواد قصه بگه.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
#قصه_کودکانه
هر شب
یه قصه خوب و شیرین
برای کودک دلبند شما🥰
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
صبح شد خیر است....💓
به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫
@hameshejavan
💛✨💛
در روز عرفه
دست های خود را
به سوی آن بی نیاز
بالا می بریم
و پیوسته دعا می کنیم:
خدایا! غروب این روز را
با غروب گناهانمان یکی گردان
التماس دعا
در لحظات قشنگ خلوتتان 🦋
«روز عرفه التماس دعا»
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#سوپر_پک_منافذلئون
خوب خوب😎 نوبتی هم باشه نوبت معرفی سوپرقهرمان لئون هست که این روزا حرف اول رو توی بازار میزنه😍😍😍
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
#سوپرقهرمان پوست ما برای👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
🔥از بین برنده منافذ پوست پرتقالی، اسکار پوست
🔥ترمیم پوست های آسیب دیده و چاله چاله
🔥از بین برنده ی سلول های مرده ی پوست
🔥ترمیم آثارجوش
🔥شفافیت پوست
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
این پکیج شامل:
#پودرمنافذ
#محلول_منافذ
#کرم_رفع_منافذ
#صابون_لیمویی
💫کاملا گیاهی و ارگانیک
💫 اولین و معتبرترین برند موجود در بازار
💫دارای گواهی ایزو ۹۰۰۱
💫دارای هولوگرام اصالت کالا
مشاوره تخصصی وثبت سفارش👇
🆔 @Mj_Rz1378
مشاوره تلفنی👇
📞09379027455
📢 لینک کانال 👇
https://eitaa.com/joinchat/1366360098C2f60aeb205
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_چهلونه "هانا" دلم میخواست سر هر چیز الکی بزنم زیر گریه. بهونه گیر شده بودم و حتی علت
#پارت_پنجاه
فورا چشم هاش رو باز کرد و نشست.
برای لحظه ای دلخوریش ازم رو فراموش کرد و با نگرانی پرسید:
+چی شده؟ جاییت درد میکنه؟
خجالت دخترونهام اجازه نداد راستش رو بگم:
_سرم درد میکنه..
با انقباض و درد عضلات شکمم دوباره به جلو خم شدم.
رادین نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
+باشه الان برات میارم.
_ممنون
بعد از چند دقیقه گشتن بین داروها قرص مسکن رو بهم داد و با لحن سردی که نشون از ناراحتیش میداد گفت:
+من میرم بیرون... اگه چیزی خواستی زنگ بزن.
بغض کرده به رفتنش نگاه کردم تا وقتی در رو بست.
از اینکه بدون پرسیدنِ حالم تنهام گذاشت و رفت دنبال خوشگذرونی خودش، دلم شکست و دوباره اشکهام جاری شد.
از رفتار بدی که باهاش کردم پشیمون بودم، دلم نمیخواست از دستم دلخور باشه.
اما وقتی یاد این میفتادم که امشب تو این وضعیت تنهام گذاشته و مطمئن بودم رفته پی خوشگذرونیش یا شاید هم مهمونی، از دستش عصبانی میشدم و حق رو به خودم میدادم.
به این فکر کردم شاید سوگند هم توی همون مهمونی، باشه...اصلا شاید باهم رفته باشن...
از فکر کردن بهش هر لحظه عصبانی تر میشدم.
نیم ساعتی گذشته بود که ترجیح دادم بخوابم تا اینکه تو این شرایط اعصابم خرد بشه.
کلافه صورتم رو توی بالش فرو بردم و چشم هام رو بستم.
با شنیدن صدای چرخش کلید توی قفل در گوشهام رو تیز کردم.
با جهشی بلند شدم و سر جام نشستم.
_نکنه دزد اومده؟!
_خنگ دزد مگه کلید داره؟
_اخه رادین که رفته بود...پس این کیه؟
قبل از اینکه فکر دیگهای به ذهنم بیاد، چند ضربه به در اتاق و پشتش صدای رادین بلند شد:
+بیداری؟
با تعجب جواب دادم:
_بله...بیدارم..
+میتونم بیام تو؟
_اره بیا..
سرش رو داخل آورد و گفت:
+برات یه سری وسایل خریدم. فکر کردم لازم داشته باشی...
همونطور که پشت در ایستاده بود، یه نایلون مشکی رنگ و یک بسته قرص رو داخل اتاق گذاشت و گفت:
+قرص آهنه..حتما هرشب یدونهاشو بخور.
بعد هم بدون حرف دیگه ای در رو بست و رفت و من رو توی بهت و تعجب گذاشت.
داخل پاکت رو نگاه کردم، همون بود که حدس میزدم.
نمیدونستم از اینکه رادین تنهام نذاشته و اینا رو برام خریده و انقدر به فکرمه و بهم توجه میکنه خوشحال بشم یا خجالت زده...
بخاطر این همه فکرهای بدی که دربارهاش کردم عذاب وجدان گرفتم و خودم رو سرزنش کردم که انقد زود قضاوت کردم....
#ادامه_دارد
@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاه فورا چشم هاش رو باز کرد و نشست. برای لحظه ای دلخوریش ازم رو فراموش کرد و با نگرانی پ
#پارت_پنجاهویک
یک هفته دیگه رو هم پشت سر گذاشتم و بالاخره روز مهمونی که رادین گفته بود، رسید.
استرس داشتم و نمیدونستم چطور باید رفتار کنم. از اینکه برای رادین دردسر درست کنم میترسیدم و نمیدونستم قراره چی پیش بیاد.
قرار بود بعد از اومدن رادین، برای خرید لباس مهمونی بریم.
گوشی زنگ خورد و اسم رادین روی صفحه نقش بست.
_بله؟
+دم در منتظرتم...بیا پایین.
_الان اومدم...
در ماشین رو باز کردم و نشستم.
+خببب کجا بریم که سرکار عِلیه خوششون بیاد؟
ریز خندیدم و گفتم:
_نمیدونم...هرجا شما بگی..
+پس غرغر و شکایت نداریما...
چشم هامو گرد کردم:
_من کِی غرغر کردم؟!
+خلاصه من گفته باشم...به هرحال پیشگیری بهتر از درمان است.
_خیلی دیوونه ای...
یک ساعت بعد تو یه بوتیکِ شیکِ لباس زنونه در حال پرو کوهِ لباس هایی بودم که فروشنده بهم داده بود.
حدود ده تا لباس رو پرو کرده بودم و نیم ساعتی توی اتاق بودم.
بالاخره آخرین لباسی که پوشیدم چشمم رو گرفت. یه لباس آبی رنگ پولک دار که یه طرف بدون آستین بود و طرف دیگه با آستین بلند و قدش بالای زانوم بود.
محو تماشای زیبایی لباس شده بودم و توی آینه خودم رو برانداز میکردم.
ضربه ای به در اتاق زده شد و پشت بندش صدای رادین اومد:
+هنوز تموم نشده؟
با ذوق در اتاق رو باز کردم تا لباس رو به رادین نشون بدم:
_این چطوره؟
چرخی زدم و دوباره به رادین چشم دوختم تا نظرش رو بدونم.
با قیافهی درهم نگاهی به لباس انداخت و گفت:
+لباس دیگه ای به جز این نبود؟
حالم گرفته شد و با لب و لوچه آویزون پرسیدم:
_مگه این چشه؟ خوب نیست؟
+نه اتفاقا زیادی خوبه...عوضش کن.
با حسادتی که سعی میکرد پنهانش کنه گفت:
وقت ندارم کشته مرده هاتو جمع کنم.
_ولی من از همین خوشم اومده...
نفس عمیقی کشید و گفت:
+باشه حداقل یکی دیگه هم بردار...معلوم نیست بتونی اینو بپوشی...
_یعنی چی که معلوم نیست بتونم بپوشم؟!
با شیطنت ابرویی بالا انداخت و جوابی نداد، بعد هم در رو بست و من رو با کلی سوال تنها گذاشت....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
•🎉🐑•
.
عید است غبار سر راه تو توان شد
قربانیِ قربانِ نگاه تو توان شد
عیدتوووووون مبارک😍🎊
#عید_قربان
@hameshejavan