eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎁🎁🎁🎁🎁🎁 سلام دوستان عزیز! به مناسبت » محصولات تخفیف 10درصدی همراه با ارسال رایگان دارد 🎊💐🎊💐🎊💐🎊💐🎊💐 جااااااانمونید💃 محصولات معدود است 👌🏻 اولویت با واریزیهاست🤩 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاهویک یک هفته دیگه رو هم پشت سر گذاشتم و بالاخره روز مهمونی که رادین گفته بود، رسید.
_یعنی چی که معلوم نیست بتونم بپوشم؟! با شیطنت ابرویی بالا انداخت و بی توجه به سوالم در رو بست. لباسم رو عوض کردم و بیرون اومدم. رادین یکی از لباس هایی که پرو کرده بودم و پوشیده تر بود رو انتخاب کرد و روی میز گذاشت و روبه فروشنده گفت: +لطفا این یکیم حساب کنید. با تعجب نگاهش کردم: _ولی قرار نبود اینو بخریم! +من که گفتم یکی دیگه‌ام بردار...گوش نکردی خودم مجبور شدم برات انتخاب کنم. با حرص نفسم رو فوت کردم ، از اونجایی که توی مغازه نمیتونستم حرفی بزنم سکوت کردم و منتظر شدم تا لباس هارو حساب کنه‌. بعد از خرید کفش و کیف سِت با لباس ها، راهی خونه شدیم. تا به خونه برسیم حرصم از حرف رادین فروکش کرد و چون به نظرم اومد که به شوخی گفت، ترجیح دادم اهمیتی به حرفش ندم و چیزی نگم. هوا کم کم تاریک میشد که شروع کردم به آماده شدن. آرایش سبک و ملایمی کردم که همون هم کلی تغییرم داد. موهام رو با اتو مو صاف کردم و دورم ریختم. لباسی که خریده بودم رو با ذوق پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. از استایلم راضی بودم و تقریبا کار تموم شده بود فقط کفش هام مونده بود. شال حریر آبی آسمونی رو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. رادین روی مبل پا روی پا انداخته بود و سرش توی گوشی بود. با صدای پاشنه کفشم سرش رو بلند کرد و چند ثانیه‌ای خیره نگاهم کرد. _من آماده‌ام بریم... نگاهش رو ازم برداشت و از جا بلند شد و توی یک قدمیم ایستاد. با نگاهی موشکافانه لباسم رو از بالا تا پایین برانداز کرد و یکدفعه مثل برق گرفته ها گفت: +ایناها پیداش کردم.. با تعجب پرسیدم: چیو پیدا کردی؟! با حالت سرزنش کننده ای گفت: +اینطوری میخواستی بیای مهمونی؟ واقعا که..از تو بعید بود...این نخ چیه از لباست آویزونه؟! _کوووو؟ من چرا ندیدم؟! کجاست؟ +ایناها دیگه... و چرخی زد و پشت سرم ایستاد. +پشت لباسه خودت نمیتونی ببینی...صبرکن الان قیچی میارم درستش میکنم. با استرس گفتم: _واای راست میگی؟ خیلی بده که... توروخدا زودتر درستش کن...خوب شد گفتی ممنون. +خواهش میکنم... وظیفه ما هم همینه دیگه. و چشمکی زد و قیچی رو آورد. چند ثانیه‌ای درگیر پیدا کردن دوباره ی نخ اضافه لباس بود که بالاخره پیدا شد. _وای رادین زود باش...مگه جراحی قلب باز انجام میدی؟! یه نخ پاره کردن انقد طول نمیکشه... +عههه ببین حواسمو پرت نکن...این پولکاش اجازه نمیده ببینم. از یک جا ایستادن خسته شدم، کمی جا به جا شدم تا پاهام از خشکی دربیاد که یکهو صدای داد رادین بلند شد... +ای بابا گفتم تکون نخور....بیا لباس پاره شد.. جیغ زدم: _چجوریییی لباس پاره شد رادییین؟!! تو که فقط میخواستی یه نخ پاره کنی... حالا من چطوری بیام مهمونی؟؟ +فکر کنم باید اون یکی لباس رو بپوشی... نگاهی به قیافه‌ی ظاهرا مظلومانه ای که به خودش گرفته بود انداختم و با حرص گفتم: _حیف که وقت نداریم بعدا حسابتو میرسم... ناچارا لباسی که رادین انتخاب کرده بود رو پوشیدم و راه افتادیم.... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
در اين شب زيبـا براتون دعـا میکنم شبـی سـراسـر ..... آرامش داشته باشید و هرآنچه از خوبی هایی کـه آرزو داریـد را خـــــدا برای فردای شما آماده کنه شبتون پر از مـهـر خـــــــدا شـب بخیر💫💖 @hameshejavan
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 💚 صُبحے کھ دلم ، در پـےِ دیدار تو باشد ؛ آن صُبح ، دلآرام‌ترین صُبح جَهان اَست..؛🌱!' ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اَُِلَُِلَُِهَُِمَُِ َُِعَُِجَُِلَُِ َُِلَُِوَُِلَُِیَُِکَُِ َُِاَُِلَُِفَُِرَُِجَُ ──┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅── @hameshejavan 🌺 🌺 🌺 🌺
پودر سفید کننده دندان،لارا😍 سفیدی دندان را با پودر دندان لارا تجربه کنید👍💪 پودر( جرم گیر ) سفید کننده دندان ترکیبی از صدف دریایی و عدس الملک اثر دهی همان بار اول تضمینی قطعی و دایمی👌 کاملا گیاهی (اورگانیک)🌱☘ 50gr عالی و با بهترین کیفیت💪 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
⭕️لوسیون رنگ دهنده و فرم دهندەی لب 💯 گیاهی لارا 😍لبهای صورتی وخوش فرم را با این لوسیون تجربە کنید 👄فرم دهنده لب 👄صورتی کننده لب 👄رفع تیرگی لب 👄حجم دهی فوری لب 👄ضد لک و ترک لب 👄براق کننده لب 👄خوش حالت کردن لب 👄نرم کننده پرطرفدار 👄ضد خشکی و ترک لب 😍حاوی شاه توت،روغن انار ، لبوی سرخ و ... 😍کاملا گیاهی و ارگانیک ثبت سفارش: @Mj_Rz1378 آیدی کانال: @hameshejavan کانال رضایتها: @Rezayat_hameshe_javan
وقتی دندان هایت را به ما بسپاری این میشه نتیجه کار میشه این 👍💋❤️💋❤️💋❤️ بهترین ها نزد ماست، برای زیبای و شادابی پوستت به خانواده بزرگ لارا بپیوند💋❤️💋❤️💋❤️💋 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاهودو _یعنی چی که معلوم نیست بتونم بپوشم؟! با شیطنت ابرویی بالا انداخت و بی توجه به سو
چند ساعتی توی راه بودیم که بالاخره رادین، ماشین رو جلوی یه خونه‌ی ویلایی خیلی بزرگ نگه داشت. در پارکینگ اتوماتیک باز شد و مسیر سنگفرش شده ی حیاط تا پله های ورودی رو با ماشین طی کردیم. با ورودمون به داخل خونه، مرد جا افتاده ای همراه با زن شیک پوشی که به نظر می‌اومد همسرش باشه به استقبالمون اومدن. که بعد متوجه شدم سهام دار شرکت و میزبان مهمونی هستند. بعد از خوش آمدگویی گرم و صمیمی شون به سمت دیگه‌ای راهنماییمون کردن تا ازمون پذیرایی بشه. نگاه کنجکاو و اغلب حسادت آمیز خانم هایی که اونجا بودن رو نمیشد نادیده گرفت. بعد از چند دقیقه پسر سرزنده و خنده رویی به طرفمون اومد : +سلااام رادین خان...از این طرفا...مشتاق دیدار... _مسخره بازی درنیار شایان..بذار اینجا دوزار آبرو واسمون بمونه. +عه دستت دردنکنه حالا دیگه من آبرو میبرم؟! نگاهش به من که گوشه ای ایستاده بودم و تماشاشون میکردم افتاد. با کنجکاوی جلو اومد و دستش رو روبه من دراز کرد: سلام. شما باید زیبا خانوم باشین؟ خیلی از رادین تعریفتونو شنیدم. خیلی خوشحالم از دیدنتون. دستم رو توی دستش گذاشتم : _بله خودمم. رادین لطف داره. ممنون منم همینطور. رادین جلوتر اومد و به شایان اشاره کرد و روبه من گفت : +شایان از دوستای صمیمی منه‌..و همزمان آچار فرانسه ی شرکتم هست. شایان بادی به گلوش انداخت و با لحن بانمکی گفت: _کیه که قدر بدونه. شایان پسر خوش صحبت و خونگرمی بود و خیلی زود باهم صمیمی شدیم. بعد از چند دقیقه ای که صحبت کردیم و حسابی بهمون خوش گذشت، شایان گفت: +بریم به بچه ها یه سلامی بکنیم زشته چند دقیقه اس اینجا وایسادیم. _اره بریم. زیبا توام میای باهامون؟ +اگه میشه من نیام چون کسی رو نمیشناسم معذب میشم. من همینجا منتظرتون میمونم. _باشه هرطور راحتی. پس من و شایان میریم زود برمیگردیم. بعد ازم دور شدن و به طرف دیگه‌ی سالن رفتن‌. حالا بیشتر فرصت داشتم به اطرافم نگاهی بندازم و اونجا رو آنالیز کنم. زرق و برق و تجملات اون محیط، اولین چیزی بود که به چشم می‌خورد. چند دقیقه ای گذشته بود و محو تماشای اطراف بودم که با صدای غریبه‌ای سرم رو برگردوندم و به پسری که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. +سلام...مزاحمتون که نشدم؟ _سلام.. خواهش میکنم بفرمایید؟ خیلی راحت میشد حدس زد که علت هم صحبت شدنش با من چیه. فکر کردم شاید نمیدونه که من همراه رادین هستم، اما با جمله بعدیش تمام افکارم بهم ریخت. +شما با مهندس فروتن اومدین؟ _بله.... +راستش از همون اول که اومدین تو، من نتونستم چشم ازتون بردارم..میخواستم اگه ممکنه باهم آشنا بشیم.. لب باز کردم تا جوابش رو بدم اما صدای عصبی رادین، که فهمیدم مخاطبش همون پسره‌اس، بهم اجازه نداد چیزی بگم: +کاری داشتی سامی جان؟؟! 𝓳𝓸𝓲𝓷↝ @hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_پنجاهوسه چند ساعتی توی راه بودیم که بالاخره رادین، ماشین رو جلوی یه خونه‌ی ویلایی خیلی بز
با لحن عصبی رادین، هردو به طرفش برگشتیم. نگاهم با استرس بینشون می‌چرخید. سامی دستش رو جلو آورد و با خونسردی‌ای که اصلا توقع نداشتم گفت : _سلام رادین جون. چه خبر؟ رادین بی توجه به دست دراز شده ی سامی، هردو دستش رو توی جیبش فرو برد و با چشم‌های ریزشده، با بدبینی بهش خیره شد. +خبرا پیش توئه..با من کار داشتی میومدی پیش خودم..من اون طرف بودم. _نه اتفاقا این دفعه با تو کار نداشتم.. نگاه تحسین آمیزی به من انداخت: _میخواستم با خانوم زیبایی که همراهت اومده آشنا بشم... رادین تو یه حرکت غافلگیر کننده جلو اومد و یقه ‌ی سامی رو گرفت و فریاد زد: +چه غلطی میخواستی بکنی؟ همه‌ی نگاه ها به طرفمون برگشت. با کنجکاوی میخواستن بفهمن چه اتفاقی افتاده. سامی جوری که فقط ما میشنیدیم کنار صورت رادین لب زد: _لازم نیست نقش نامزدای غیرتی رو بازی کنی...من میدونم هیچ نسبتی باهم ندارین و فقط برای اینکه بقیه رو از سرت وا کنی همراهت اومده...شایان همه چیو بهم گفته.. سر رادین به طرف شایان چرخید و نگاه شماتت باری بهش انداخت. +بخدا از دهنم پرید...فکر کردم انقد مهم نباشه.. جرئتم رو جمع کردم و روبه رادین گفتم: _همه دارن نگاهمون میکنن.. توروخدا تمومش کنین.. رادین دستش رو از یقه سامی جدا کرد و با حرص صورتش رو جلو برد و لب زد: +به تو ربطی نداره من به چه دلیلی کسی رو با خودم میارم..به زنی که همراه منه حتی حق نداری نگاه بکنی...فهمیدی؟ سامی پوزخندی زد: _از کِی تا حالا؟ +تو فکر کن از همین الان... شایان دست رادین رو کشید و از سامی دورش کرد: _بیا بریم بیخیال..بریم یه آبی به صورتت بزن.. رادین عصبی دست شایان رو پس زد: +تو برو اون طرف... نمیخوام چشمم بهت بیفته... _باشه ببخشید من میرم..تو آروم باش. رادین بدون توجه به نگاه‌های سنگین اطرافیان و پچ پچ کردنشون به طرف روشویی رفت. شایان بهم اشاره کرد همراهش برم تا تنها نباشه. ترجیح میدادم توی اون جو سنگینی که درست شده بود نمونم، برای همین از خدا خواسته دنبال رادین رفتم.... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝ @hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸