eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
654.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 💖 ســـلام 🌸صبح زیباتون بخیر 💖عیــدتون مبــارک 🌸 عمــــرتون بـلنـد 💖ایـمانـتون راســخ 🌸لبتون خندون 💖الله نگهدار تون 🌸مولا علی (ع) یارتون 💖دعای خیـروالدین همراهتون 🌸روزگارتون پـرمـهر، 💖جان و تنتون سلامت 🌸دلتـون خوش و 💖نـورانی به نور خدا 🌸 عید سعید غدیر مبارکـ 💖 جمعه تون شاد و زیبـا 🍃💐🍃 @hameshejavan
. از جا نمونید😉❌ تا امشب 10شب ادامه داره🤪جا نمونی😉❌ @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_شصتوهفت سعی کردم حسادت و بغض توی صدام رو مخفی کنم اما موفق نبودم: _پ...پس...تو کی میخوای
وسایل هام رو جمع کردم و کنار هم چیدم. وقت رفتن رسیده بود و تازه متوجه دلتنگی‌ای که روی سینه‌ام سنگینی میکرد، میشدم. رادین توی سالن منتظر بود تا چمدون لباس‌هام و جعبه‌های وسایل رو توی ماشین بذاره. به دور تا دور اتاقم نگاه کردم. همه چیز مثل روز اولی بود که به اونجا اومده بودم. فقط من دیگه همون آدم روز اول نبودم. در رو بستم و به رادین کمک کردم تا زودتر وسایل رو توی ماشین جا بده. توی جاده، هردو سکوت کرده و توی افکار خودمون غرق شده بودیم. از پنجره به مسیری که یک ماه پیش، توی راه رفت دیده بودم خیره شدم. و حالا همون مسیر توی راه برگشت چقدر فرق داشت. حس عجیبی داشتم، نمیتونستم حدس بزنم عکس العمل خانواده و دوستام وقتی من رو میبینن چیه؟ تو نبود من چطور بهشون گذشته؟ و امروز چطور قراره باهاشون روبه رو بشم؟ اونقدر به همه ی این سوالات فکر کردم که با صدای رادین که می‌گفت رسیدیم، به خودم اومدم. آدرس خونمون رو به یاد داشتم، به رادین آدرس رو گفتم و اونم به سمت خونه‌ رفت. هرچی به خونمون نزدیک تر میشدیم قلبم بیشتر خودش رو به در و دیوار می‌کوبید. دست‌های یخ زده‌ام رو توی جیبم فرو بردم و سعی کردم آروم باشم. بالاخره بعد از چند دقیقه، ماشین جلوی در خونه توقف کرد. با استرس از ماشین پیاده شدم. رادین هم همراه من از ماشین پایین اومد و کنارم ایستاد. لبخند دلگرم کننده ای به روم زد و چشم‌هاش رو به علامت تایید باز و بسته کرد. از حضورش قوت قلب گرفتم و بدون مکث زنگ در رو فشار دادم که صدای جیغش بلند شد. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم تا در رو باز کنن. بالاخره در باز شد و چهره‌ی خسته‌ی آبجی رعنا جلوی در ظاهر شد. چند ثانیه‌ای مبهوت بهم خیره شد، جوری که انگار شک داشت خودم باشم‌ و احتمالا درست ندیده. با دیدنش تازه فهمیدم چقدر دلتنگش بودم. طاقت نیاوردم و خودم رو توی آغوشش انداختم. بدون هیچ واکنشی خشکش زده بود. دستم رو دور کمرش حلقه کردم و لب زدم: _ابجی جونم...منم هانا...برگشتم... با صدای ضعیفی زمزمه کرد: +ها...هاناا....؟!! 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_شصتوهشت وسایل هام رو جمع کردم و کنار هم چیدم. وقت رفتن رسیده بود و تازه متوجه دلتنگی‌ای
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و لب زدم: _ابجی جونم...منم هانا...برگشتم خونه.. با صدای ضعیفی زمزمه کرد: +ها...هاناا....؟!! _جونممم...آبجی جونمم... یکدفعه طوری که انگار از خلأ بیرون اومده و تازه من رو دیده باشه دستش رو محکم دورم حلقه کرد و توی آغوشش فشرد. چند ثانیه یکبار توی صورتم زل میزد و می‌گفت: +هاناا...باورم نمیشه...خدایا شکرت...تو کجا بودی؟؟! _ابجی برات تعریف میکنم، اجازه بده بیاییم تو‌. رعنا تازه متوجه رادین که کنار من ایستاده بود شد و نگاه متعجب و پر از سوالش رو به رادین دوخت: +ببخشید شما کی هستید؟ من تا حالا جایی ندیدمتون؟! رادین لب باز کرد تا جواب بده که من پیشدستی کردم و گفتم: _رادین با من اومده...حالا برات میگم، باهم آشنا میشین. بالاخره از جلوی در کنار رفت و از توی حیاط داد زد: +مااااماان....بیااا ببین کی اومده.. بعد روبه من زمزمه کرد: +از وقتی تو گم شدی آب شده، نه غذا میخوره نه کاری میکنه...دور از جونش شده مثل مرده متحرک... غم توی دلم رو پر کرد...من باعث همه‌ی اینا شده بودم، هنوز معلوم نبود چه اتفاقات دیگه‌ای افتاده بود که من ازش بی خبر بودم. زن تکیده‌ای از بین در سرش رو بیرون آورد و با صدای لرزونی که به زحمت شنیده می‌شد رعنا رو مخاطب قرار داد: +رعنا مادر کیه؟ چه خبره؟ با دیدن مادرم با چهره‌ی زرد رنگ و چشم‌های گود رفته، جلو رفتم. غم توی صورتش از فاصله‌ی دور هم پیدا بود. با بغض لب زدم: _مامان...منم...هانا... به سمتش دویدم و با حسرت در آغوشش گم شدم. دست های لرزونش روی سرم نشست. با نفس های بریده بریده لب زد: +میدونستم...میدونستم دختر من صحیح و سالمه... میدونستم بلاخره هانامو پیداش میکنم... هممون به پهنای صورت اشک میریختیم. رعنا هم به ما ملحق شد. اشک دلتنگیمون تمومی نداشت. مامان صورتم رو بین دستاش گرفت و سرم رو بوسید. بی قرار پرسیدم: _پس بابا کجاست؟ +بابا سرکاره... راستی الان زنگ میزنم رضا و محمدحسین هم بیان، اونام خیالشون راحت بشه...اگه بدونی این پسر تو این مدت چی کشید... با شنیدن اسم محمدحسین پر از حرص چشم‌هام رو بستم: _حالا نمیشه به اون نگی بیاد...؟! +نه نمیشه زشته...الان زنگ میزنم. 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
مــــــهــــــربانا در شامگاه ایـن عـیـد بـزرگ قـسمـت مـی دهـیم به جایگاه رفیع و بلند مرتبه‌ی صاحبش گـره از مشکلات تمـام شیعیان و گشـایش در امور تمام محبین اهل‌ بیت (ع) قرار بده زیرا تنها تبدیل‌کننده‌ی غم‌ها به شادی تویی 🦋 @hameshejavan
💟 دوستای گلم سفارش ها که به دستتون میرسه همراه با عکسِ سفارشاتِ رسیده اطلاع بدید تا هم محصولی که دستتون رسیده بررسی بشه و هم نحوه مصرف خدمتتون گفته بشه، حتما نحوه مصرف محصول رو از ما بگیرید. بعضی دوستان سفارش میدن و بعد دیگه خبری نمیشه! نمیدونم این عزیزان طبق کدوم نحوه مصرف محصولات رو استفاده میکنن پس🤔 💟 نکته بعدی اینکه ثبت سفارشات نهایتا تا 11 شب انجام میشه، سفارشاتی که بعد از این ساعت ثبت بشه به ارسالِ فرداش نمیرسه و میمونه برای ارسال های بعدی. حتما به این نکته دقت کنید و اگه عجله دارید لطف کنید زودتر ثبت کنید. 💟 و برای اینکه ثبت سفارشتون زودتر انجام بشه لطفا اطلاعات درخواستی رو کامل ارسال کنید ✅عکس از فیش واریزی ✅نام ✅آدرس دقیق ✅کدپستی و ✅شماره همراه مرسی که هستید💗 مشاوره و ثبت سفارش: @Mj_Rz1378 @ hameshejavan