🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادودو رعنا سعی میکرد فضای خونه رو که بخاطر دعوای محمدحسین و رادین متشنج شده بود عوض کن
#پارت_هفتادوسه
پلیس رو به رادین کرد و پرسید:
+چرا زودتر به پلیس خبر ندادین؟
پریدم وسط حرفش و به جای رادین جواب دادم:
_چون من خواستم..ترسیده بودم و حس کردم جام امنه. برای همین ترجیح دادم تا حافظهام برگرده پیش رادین بمونم.
پلیس با ریزبینی خاصی که داشت توی چشمهام دقیق شد و سری تکون داد.
بعد از اینکه چندتا سوال دیگه از من و رادین پرسیدن، از جا بلند شدن و خداحافظی کردن و گفتن برای ثبت اظهاراتمون باید به کلانتری بریم.
بعد از رفتن پلیس ها، رادین هم از جا بلند شد و گفت که فردا دنبالم میاد تا باهم به کلانتری بریم و رفت.
──────•◈•──────
"رادین"
از سوال و جواب پلیسها حسابی کلافه و خسته شده بودم. به کلبه جنگلیم پناه آوردم و خودم رو روی تخت رها کردم.
روز پرتنشی رو گذرونده بودم و حالا که هانا پیش خانوادهاش بود و خیالم از این بابت راحت شده بود دلم یه خواب بی دغدغه میخواست.
با خستگی چشم هام رو روی هم گذاشتم تا فردا صبح که با هانا به کلانتری بریم.
چند دقیقهای نگذشته بود که صدای در بلند شد، نمیتونستم حدس بزنم کسی که این وقت شب با شدت به در میکوبید کیه! با خودم فکر کردم، من که کسی رو اینجا ندارم!...
یکدفعه یاد هانا افتادم و ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه..
نگران بلند شدم و با عجله در رو باز کردم.
با دیدن کسی که پشت در بود، خشم جای نگرانی رو گرفت.
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
محمدحسین با حالت طلبکاری سر تا پای من رو برانداز کرد:
+اومدم بهت هشدار بدم...
دور این خانواده رو خط بکش...برو دنبال یکی مثل خودت، اینا شبیه امثال تو نیستن.
دستم رو به چونهام کشیدم و پرسیدم:
_اونوقت از کجا فهمیدی من چه جوریم؟
+من آدم شناسم پسرجون..
نمیدونم از کجا پیدات شده تونستی این دخترو خام خودت کنی اما دارم بهت هشدار میدم از هرجایی که اومدی برگردی همونجا...
پوزخندی زدم:
_نبابا؟! خیلی ترسیدم!! کاش اینجوری نمیگفتی...
با انگشت به سینهاش تلنگر زدم:
_ببین آقازاده...با اینکه به تو هیچ ربطی نداره، اما اینو میگم که از این به بعد حد خودتو بدونی...من و هانا همدیگر و دوست داریم...توام نمیتونی با این تهدیدای تو خالی و مسخرهات از هم جدامون کنی...
از شنیدن حرفم با حرص چشمهاش رو بست و دندوناش رو روی هم فشرد.
با گستاخی توی چشمام خیره شد:
+اگه تونستم چی؟
با حرفش نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، با تمام حرصی که ازش داشتم یقه پیراهنش رو توی دستم گرفتم و توی صورتش از بین دندونام غریدم:
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی...
دستم رو از یقهاش جدا کرد و با پوزخند اعصاب خورد کن روی لبش گفت:
+حالا میبینی...
بعد هم برگشت و سوار ماشین شد و رفت.
و من موندم و فکر و خیال توی ذهنم و اعصابی که خورد شده و خوابی که دیگه پریده بود....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
🌟🌟#پک_پنج_قلوی_تخصصی
#یولایف_لارا 💕💕💖
💕💖مجموعهای برای بیداری زیباییهای شما 😍😍😍😍
شامل: کرم +شوینده +لوسیون دورچشم+کپسول گیاهی کلاژن ساز+ماسک گیاهی
💖💕کرم قابض و افزایش حالت الاستیسیته پوست صورت
💕💖پودر ترکیبی جوان ساز پوست 👏ترمیم بافتهای فرسوده
💖💕صابون مایع ترکیبی عالی 👌👌شاداب کننده وپاکسازی محافظ
💖💕سرم دور چشم یولایف👁️👁️لیفت کننده دور چشم 👌 👌
💕💖قرص صد درصد گیاهیی یولایف 👌مغزی پوست
💯🎉💯🎉💯🎉💯🎉💯🎉صد درصد بازده عالی
🎉💯🎉💯🎉💯🎉💯🎉💯صد درصد گیاهی
💥💥آثار چروک را از بین می برد 😳😳
💥💥آثار افتادگی پوست را از بین می برد 😌😌
💥💥آثار استرس وخستگی پوست رابرطرف می کند 👏👏
💥💥ترکیبات عالی آن نشاط آور پوست را تضمین می کند
💕💖💕💖💕💖مجموعهای برای دوام وماندگاری زیبایی شما 💖💕💖💕💖💕مجموعهای برای اعتماد به نفس شما
💕💖💕💖💕💕مجموعهای برای درخشش شما
💯🎉💯انحصاری .....با فرمول زیبایی
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
مـــــــــــــــــن کـــــــــــــه غــــــش کردم برات #یولایف 🤤🤤
تغییر فقط توی #یک_دوره
این داستان یولایف چیزی نیست که فقط برا خودت بخوای به عزیزانتان هم بی شک هدیه می دهید😍
چی از این بهتر 5تا محصول که برا پوستت لازم هست رو توی یک پکیج داری اونم با یک قیمت باورنکردنی😍😍😍
چروک صورتت رو از بین ببر و پوستت رو صاف و شفاف کن😉
مشاوره رایگان وثبت سفارش:👇
@Mj_Rz1378
لینک کانال: 👇👇
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
❇️ تقویتکننده مژه و ابرو #لارا
💠روغن تقویت مژه و ابرو بی نظیر #لارا تاثیر گذار روی سلولهای فولیکولی مژه بوده و باعث رشد و استحکام هر چه بیشتر آنها میشود.
⚜️پررنگتر کردن مژهها
⚜️رطوبترسانی مناسب
⚜️افزایش رشد و استحکام مژه ها
⚜️افزایش طول و ضخامت مژه ها
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
ای جــــــــــــــــــون دلــــــــم رضـــــایت داریم از محصول خوبمون
#تقویت_مژه_وابرولارا
به روایت تصویر و به گفته خود مشتری مژه هاشون پر تر شده و ابروشون تغییر کرده
خوشحالی ما رضایت شماست❤️💜❤️💜❤️💜❤️
لارا یعنی بر آورده شدن آرزوی شمـــــــا😉😍😉😍😉😍
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوسه پلیس رو به رادین کرد و پرسید: +چرا زودتر به پلیس خبر ندادین؟ پریدم وسط حرفش و به
#پارت_هفتادوچهار
جلوی در نگه داشتم و با هانا تماس گرفتم تا دم در بیاد.
فکر میکردم میتونم با هانا تنها باشم اما وقتی مادر و خواهرش هم سوار ماشین شدن، کاملا ناامید شدم.
سلام و احوالپرسی کردیم و به طرف کلانتری به راه افتادیم.
از توی آینه به هانا که صندلی عقب نشسته بود نگاه کردم، اما با نگاه چپ چپ مادرش ناچار چشمم رو ازش برداشتم و به روبه رو دوختم.
از اینکه نمیتونستم با خیال راحت هانا رو تماشا کنم در عذاب بودم و تقریبا از اینکه هانا رو برگردونده بودم پشیمون شدم.
تا رسیدن به کلانتری کلافه و عصبی به مسیر پیش روم خیره شده بودم.
توی کلانتری با دیدن محمدحسین بیشتر از قبل عصبی شدم و حالم گرفته شد.
حرف های دیشبش هنوز توی ذهنم میچرخید و نمیذاشت به چیز دیگه ای فکر کنم.
تا نوبت ما بشه چند دقیقه ای طول کشید.
هر کدوممون جداگانه وارد اتاقی شدیم و همون حرف های قبلی رو تحویل دادیم.
حضور محمدحسین توی کلانتری باعث میشد ناآروم باشم و کنترل رفتارم دست خودم نباشه.
خصوصا اینکه میدیدم چقدر برای خانوادهی هانا عزیزه، با اینکه اون مسئول گم شدن هانا بود اما به طرز عجیبی دوستش داشتن و براش احترام قائل بودن.
این قضیه بدجوری روی اعصابم رفته بود، اما با فکر به اینکه هانا دوستم داره آروم میشدم.
بعد از اینکه برگهی اظهارات رو پر کردیم و کارمون تموم شد ، به طرف مادر هانا رفتم و گفتم:
_اجازه بدین برسونمتون.
+ممنون پسرم. آقا محمدحسین زحمتِ رسوندن ما رو میکشن. به اندازهی کافی به شما زحمت دادیم. فکر کنم دیگه کاری نمونده، ما هم بیشتر از این مزاحم شما نمیشیم. خدانگهدارت باشه.
بعد روبه هانا کرد و گفت:
+هانا بیا مادر.
نگاهم به نگاه پیروزمندانهی محمدحسین گره خورد که با لبخند کجی به من خیره شده بود.
نباید اجازه میدادم به هدفی که میخواست برسه و عصبیم کنه.
نگاهم رو ازش گرفتم و به هانا دوختم.
دلم میخواست توی شبِ چشم هاش گم بشم.
اما فرصتی نبود و ناچارا با صدای مادرش که گفت باید بره از هم جدا شدیم....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوچهار جلوی در نگه داشتم و با هانا تماس گرفتم تا دم در بیاد. فکر میکردم میتونم با ها
#پارت_هفتادوپنج
"هانا"
محمدحسین با همون لحن مُوَجَّه و گیرای همیشگیش از مامان اجازه گرفت ما رو تا خونه ببره.
مامان هم با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کرد.
با نفرت به چهرهی همه چیز تمومِ محمدحسین که انگار توی مسابقات قهرمانی برنده شده، زل زدم.
نمیدونم چه چیز این آدم انقدر برای مامانم و خانوادهام خوشایند بود که حتی بعد از این اتفاقات باز هم از دیدنش حَظ میکردن.
بعد از چند دقیقه رادین به طرفمون اومد و همون پیشنهاد رو تکرار کرد و با مخالفت مامان روبه رو شد.
از دست رادین عصبانی بودم که چرا به محمدحسین اجازه داد تا اینجا هم جلوی همه خودی نشون بده.
نگاه دلخورم رو ازش برداشتم و با صدای مامان که میگفت عجله کنم با تَعَلُّل به سمت در خروجی رفتم.
سعی میکردم با محمدحسین که کنارم راه میرفت هم قدم نشم، اما انگار قدم هاش رو با من تنظیم کرده بود.
کلافه از اینکه با محمدحسین هم قدم بودم چند ثانیهای ایستادم تا جلو بیفته.
با دیدن من که ایستاده بودم، مسیری که رفته بود برگشت و روبه روم ایستاد.
چشمهاش رو به زمین دوخت و گفت:
+مشکلی پیش اومده؟
با حرص چشمهام رو روی هم فشار دادم:
_بله..پیش اومده
+مشکلتون چیه؟
_مشکلم شمایی...
نگاهش رو با تعجب روی صورتم چرخوند:
+من؟!
_بله دقیقا شما...
اخم غلیظی صورتش رو پوشوند:
+متوجه منظورتون نمیشم؟!
_نمیدونم چرا دوست دارید توی جایی که به شما مربوط نیست و هرکاری دخالت کنید ...
سرتون به کار خودتون باشه.. زندگی دیگران به شما ربطی نداره... هرکسی صلاح خودشو بهتر میدونه...شما جوش خودتونو بزنین...
سکوت کرده بود و کلمه ای از دهانش خارج نشد.
ناامید از اینکه چیزی نگفت تا بیشتر حالش رو بگیرم، به طرف در پا تند کردم و قبل از اینکه بیرون بیاد سوار ماشین شدم و کنار رعنا نشستم.
روی صندلی راننده نشست و بی هیچ حرفی حرکت کرد.
منتظر بودم تا جلوی مامان و رعنا چیزی بگه و سنگ روی یخم کنه اما توی کل مسیر سکوت عجیبی توی ماشین حکم فرما بود.
لحظهای نگاهم به آینه ی جلو افتاد که عکس چشمهاش توی آینه افتاده بود ، اما با نگاه من به سرعت نگاهش رو دزدید و به روبه رو خیره شد.
بعد از چند دقیقهای که به نظرم بیش از حد طولانی اومد جلوی در خونه نگه داشت.
آخرین نفر از ماشین پیاده شدم اما با صدای محمدحسین که گفت صبر کنم، دستم رو دستگیره در خشک شد.
سوالی برگشتم و نگاهش کردم که گفت: ....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷 @hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
💥کرم کراتینه گامنو 🌱
🔸افزایش آبرسانی به ساقه مو
🔸کاهش موخوره
🔸درمان موهای آسیب دیده و سوخته
🔸مناسب برای انواع مو
🔸رفع وزی و خشکی مو
🔸صافی موهای مجعد
کاملا گیاهی و طبیعی ☘
حجم: ۲۵۰ میل
👇👇
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
رضایت دوست عزیزاز کرم کراتینه گامنو که فقط دوبار استفاده کردن وموهاشون نرم وابریشمی شده ومثل قبل دیگه زبر نیست 👏👏🤩🤩وو
کرم رفع اگزما که بهتراز قبل شدن خداروشکر🙏.... درمان هنوز ادامه دارد..
@Mj_Rz1378
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
مناسب پوست های حساس و آسیب دیده
محافظت بالا از پوست آسیب دیده در برابر اشعه آفتاب با +SPF 50
دارای فرمولاسیون غیرکمدوژنیک
دارای خاصیت مرطوب کنندگی بواسطه دارا بودن اسید هیالورونیک
دارای بافت غیر چرب و غیر چسبناک
بازساز و ترمیم لایه اپیدرم پوست بواسطه دارا بودن رسوراترول و مس
دارای خاصیت آنتی باکتریال بواسطه دارا بودن مس و روی
تسکین دهنده پوست
مقاوم در برابر آب
ضد حساسیت
فاقد رنگ
❌
@Mj_Rz1378
@hameshejavan