eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
ای جــــــــــــــــــون دلــــــــم رضـــــایت داریم از محصول خوبمون به روایت تصویر و به گفته خود مشتری مژه هاشون پر تر شده و ابروشون تغییر کرده خوشحالی ما رضایت شماست❤️💜❤️💜❤️💜❤️ لارا یعنی بر آورده شدن آرزوی شمـــــــا😉😍😉😍😉😍 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوسه پلیس رو به رادین کرد و پرسید: +چرا زودتر به پلیس خبر ندادین؟ پریدم وسط حرفش و به
جلوی در نگه داشتم و با هانا تماس گرفتم تا دم در بیاد. فکر میکردم میتونم با هانا تنها باشم اما وقتی مادر و خواهرش هم سوار ماشین شدن، کاملا ناامید شدم. سلام و احوالپرسی کردیم و به طرف کلانتری به راه افتادیم. از توی آینه به هانا که صندلی عقب نشسته بود نگاه کردم، اما با نگاه چپ چپ مادرش ناچار چشمم رو ازش برداشتم و به روبه رو دوختم. از اینکه نمیتونستم با خیال راحت هانا رو تماشا کنم در عذاب بودم و تقریبا از اینکه هانا رو برگردونده بودم پشیمون شدم. تا رسیدن به کلانتری کلافه و عصبی به مسیر پیش روم خیره شده بودم. توی کلانتری با دیدن محمدحسین بیشتر از قبل عصبی شدم و حالم گرفته شد. حرف های دیشبش هنوز توی ذهنم میچرخید و نمیذاشت به چیز دیگه ای فکر کنم. تا نوبت ما بشه چند دقیقه ای طول کشید. هر کدوممون جداگانه وارد اتاقی شدیم و همون حرف های قبلی رو تحویل دادیم. حضور محمدحسین توی کلانتری باعث میشد ناآروم باشم و کنترل رفتارم دست خودم نباشه. خصوصا اینکه میدیدم چقدر برای خانواده‌ی هانا عزیزه، با اینکه اون مسئول گم شدن هانا بود اما به طرز عجیبی دوستش داشتن و براش احترام قائل بودن. این قضیه بدجوری روی اعصابم رفته بود، اما با فکر به اینکه هانا دوستم داره آروم میشدم. بعد از اینکه برگه‌ی اظهارات رو پر کردیم و کارمون تموم شد ، به طرف مادر هانا رفتم و گفتم: _اجازه بدین برسونمتون. +ممنون پسرم. آقا محمدحسین زحمتِ رسوندن ما رو میکشن. به اندازه‌ی کافی به شما زحمت دادیم. فکر کنم دیگه کاری نمونده، ما هم بیشتر از این مزاحم شما نمیشیم. خدانگهدارت باشه. بعد روبه هانا کرد و گفت: +هانا بیا مادر. نگاهم به نگاه پیروزمندانه‌ی محمدحسین گره خورد که با لبخند کجی به من خیره شده بود. نباید اجازه میدادم به هدفی که میخواست برسه و عصبیم کنه. نگاهم رو ازش گرفتم و به هانا دوختم. دلم می‌خواست توی شبِ چشم هاش گم بشم. اما فرصتی نبود و ناچارا با صدای مادرش که گفت باید بره از هم جدا شدیم.... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوچهار جلوی در نگه داشتم و با هانا تماس گرفتم تا دم در بیاد. فکر میکردم میتونم با ها
"هانا" محمدحسین با همون لحن مُوَجَّه و گیرای همیشگیش از مامان اجازه گرفت ما رو تا خونه ببره. مامان هم با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کرد. با نفرت به چهره‌ی همه چیز تمومِ محمدحسین که انگار توی مسابقات قهرمانی برنده شده، زل زدم. نمیدونم چه چیز این آدم انقدر برای مامانم و خانواده‌ام خوشایند بود که حتی بعد از این اتفاقات باز هم از دیدنش حَظ میکردن. بعد از چند دقیقه رادین به طرفمون اومد و همون پیشنهاد رو تکرار کرد و با مخالفت مامان روبه رو شد. از دست رادین عصبانی بودم که چرا به محمدحسین اجازه داد تا اینجا هم جلوی همه خودی نشون بده. نگاه دلخورم رو ازش برداشتم و با صدای مامان که می‌گفت عجله کنم با تَعَلُّل به سمت در خروجی رفتم. سعی می‌کردم با محمدحسین که کنارم راه می‌رفت هم قدم نشم، اما انگار قدم هاش رو با من تنظیم کرده بود. کلافه از اینکه با محمدحسین هم قدم بودم چند ثانیه‌ای ایستادم تا جلو بیفته. با دیدن من که ایستاده بودم، مسیری که رفته بود برگشت و روبه روم ایستاد. چشم‌هاش رو به زمین دوخت و گفت: +مشکلی پیش اومده؟ با حرص چشم‌هام رو روی هم فشار دادم: _بله..پیش اومده +مشکلتون چیه؟ _مشکلم شمایی... نگاهش رو با تعجب روی صورتم چرخوند: +من؟! _بله دقیقا شما... اخم غلیظی صورتش رو پوشوند: +متوجه منظورتون نمیشم؟! _نمیدونم چرا دوست دارید توی جایی که به شما مربوط نیست و هرکاری دخالت کنید ... سرتون به کار خودتون باشه.. زندگی دیگران به شما ربطی نداره... هرکسی صلاح خودشو بهتر میدونه...شما جوش خودتونو بزنین... سکوت کرده بود و کلمه ای از دهانش خارج نشد. ناامید از اینکه چیزی نگفت تا بیشتر حالش رو بگیرم، به طرف در پا تند کردم و قبل از اینکه بیرون بیاد سوار ماشین شدم و کنار رعنا نشستم. روی صندلی راننده نشست و بی هیچ حرفی حرکت کرد. منتظر بودم تا جلوی مامان و رعنا چیزی بگه و سنگ روی یخم کنه اما توی کل مسیر سکوت عجیبی توی ماشین حکم فرما بود. لحظه‌ای نگاهم به آینه ی جلو افتاد که عکس چشم‌هاش توی آینه افتاده بود ، اما با نگاه من به سرعت نگاهش رو دزدید و به روبه رو خیره شد. بعد از چند دقیقه‌ای که به نظرم بیش از حد طولانی اومد جلوی در خونه نگه داشت. آخرین نفر از ماشین پیاده شدم اما با صدای محمدحسین که گفت صبر کنم، دستم رو دستگیره در خشک شد. سوالی برگشتم و نگاهش کردم که گفت: .... 𝓳𝓸𝓲𝓷 @hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
💥کرم کراتینه گامنو 🌱 🔸افزایش آبرسانی به ساقه مو 🔸کاهش موخوره 🔸درمان موهای آسیب دیده و سوخته 🔸مناسب برای انواع مو 🔸رفع وزی و خشکی مو 🔸صافی موهای مجعد کاملا گیاهی و طبیعی ☘ حجم: ۲۵۰ میل 👇👇 @Mj_Rz1378 @hameshejavan
رضایت دوست عزیزاز کرم کراتینه گامنو که فقط دوبار استفاده کردن وموهاشون نرم وابریشمی شده ومثل قبل دیگه زبر نیست 👏👏🤩🤩وو کرم رفع اگزما که بهتراز قبل شدن خداروشکر🙏.... درمان هنوز ادامه دارد.. @Mj_Rz1378 @hameshejavan
مناسب پوست های حساس و آسیب دیده محافظت بالا از پوست آسیب دیده در برابر اشعه آفتاب با +SPF 50 دارای فرمولاسیون غیرکمدوژنیک دارای خاصیت مرطوب کنندگی بواسطه دارا بودن اسید هیالورونیک دارای بافت غیر چرب و غیر چسبناک بازساز و ترمیم لایه اپیدرم پوست بواسطه دارا بودن رسوراترول و مس دارای خاصیت آنتی باکتریال بواسطه دارا بودن مس و روی تسکین دهنده پوست مقاوم در برابر آب ضد حساسیت فاقد رنگ ❌ @Mj_Rz1378 @hameshejavan
💎کرم ضدآفتاب بایودرما سری cicabio Spf50 💜مناسب پوست های حساس حتی کودکان 💜استفاده به عنوان زیرساز آرایش ( پرایمر ) 💜ساخت فرانسه 💜تغذیه کننده پوست 💜ضد آفتاب قوی 💜مرطوب کننده و آبرسان @Mj_Rz1378 @hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوپنج "هانا" محمدحسین با همون لحن مُوَجَّه و گیرای همیشگیش از مامان اجازه گرفت ما ر
سوالی برگشتم و نگاهش کردم. به عقب برگشت و پشتی صندلی رو تکیه‌گاه دستش کرد. بسته ای از داشبورد بیرون آورد و جلوم گرفت: +این تلفن همراهته که توی جنگل افتاده بود، دست پلیس ندادم چون حدس زدم تاثیری توی پیدا شدنت نداشته باشه. با تعجب بسته رو گرفتم و توی جیبم گذاشتم. _ممنون. دوباره برگشتم پیاده بشم که گفت: +یه لحظه صبر کن..هنوز حرفم تموم نشده. منتظر نگاهش کردم. همون‌طور که سرش پایین بود، نگاهش رو به نقطه‌ی نامعلومی دوخت و گفت: +هانا خانوم، من آدمی نیستم که توی زندگی دیگران دخالت کنم یا حتی نظر بدم. شما اشتباه متوجه شدی... وسط حرفش پریدم: _پس این کارا چه معنی میده؟ برای اولین بار توی چشم‌هام خیره شد: +درسته من گفتم به زندگی بقیه کاری ندارم ولی وقتی اون آدم برام مهم باشه اگه لازم باشه دخالتم میکنم... چشم‌هام رو ریز کردم و به مغزم فشار آوردم تا معنی حرفش رو درک کنم. _یعنی چی؟ مکثی کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت: +یعنی اینکه برام مهمی... از حرفی که زد سرم داغ شد و با صدای کنترل شده ای گفتم: _من نمیخوام هرکسی از راه رسید بگه براش مهمم... +اجازه‌شم ندارن... _ولی تو داری میگی! +من هرکسی نیستم... _پس کی هستی؟ +بستگی به خودت داره که کی باشم ولی مطمئنم هرکسی نیستم... _از کجا میدونی؟ نگاهش بین چشم‌هام به گردش دراومد: +از اینکه الان صبر نمیکردی تا حرفای منو بشنوی.... _باشه پس الان میرم تا بفهمی دیگه صبر نمیکنم که به حرفای تو گوش بدم. از ماشین پیاده شدم و در رو جوری به هم کوبیدم که خودم هم از صدای بلندش یکّه خوردم. با حرص وارد خونه شدم و بدون توجه به صدا زدن‌های مامان و رعنا خودم رو توی اتاق حبس کردم. گوشیم رو از جیب مانتوم بیرون آوردم و روشنش کردم. اینطور وقت‌ها که پر از حرص و عصبانیت بودم عاطفه به دادم میرسید. روی اسم عاطفه نگه داشتم و تماس رو برقرار کردم... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوشش سوالی برگشتم و نگاهش کردم. به عقب برگشت و پشتی صندلی رو تکیه‌گاه دستش کرد. بست
بخاطر اتفاقاتی که پیش اومد هممون به کلی خبر دادن به عاطفه رو فراموش کرده بودیم و هنوز از برگشتنم خبر نداشت. روی اسم عاطفه نگه داشتم و تماس رو برقرار کردم. دیگه داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که صدای شوکه شده و پر از تردیدش توی گوشی پیچید. +بله؟!! _سلام عاطفه... +..... _الووو؟؟ +..... _عاطی خوبی؟! اونقدر سکوتش طولانی شد که ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه. بعد از چند دقیقه بلاخره صدای ضعیف و لرزونش رو شنیدم: +شما؟! _دیوونه منم دیگه هانا...صدامو که میشناسی؟! خودمم.... +برو خودتو مسخره کن... و بعد صدای بوق توی گوشم پیچید که نشون از قطع شدن تماس میداد. از خنگ بودنش حرصم گرفته بود ، دوباره روی اسمش ضربه زدم که این بار زودتر جواب داد: +بخدا یبار دیگه مزاحم بشی ازت شکایت میکنم ‌... _خره شکایتِ چی؟! منم هانا...بخدا خودمم. برگشتم، بیا خونمون برات همه چی رو توضیح میدم. بهت زده "باشه ای" گفت و تماس رو قطع کرد. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد. به سرعت خودم رو دم در رسوندم و در رو باز کردم. صورت بهت زده‌ی عاطفه با چشم‌های گرد شده‌اش خنده رو به لبم آورد. با دیدن من شوکه شده بهم زل زد و بعد از چند دقیقه جیغ بنفشی کشید که از صدای گوش خراشش همسایه‌ها با تعجب سرشونو از پنجره بیرون می‌اوردن تا منبع صدا رو ببینن. خودش رو توی بغلم انداخت و با تمام قدرتش توی آغوشش فشرد. چیزی به له شدنم نمونده بود که بلاخره رضایت داد ولم کنه. دستش رو گرفتم و داخل حیاط کشیدمش. با صدایی که بخاطر جیغ بنفشش گرفته بود داد زد: +هانااااا؟؟؟!! تو کجا بودی نامرد؟؟؟؟ و تازه قطره های اشک روی صورتش راهشونو پیدا کردن. دستش رو گرفتم و داخل خونه کشوندم: _بیا همه چی رو برات تعریف میکنم... بعد از احوالپرسی با مامان و رعنا خودمون رو داخل اتاق پرت کردیم و پر از دلتنگی دوباره هم رو در آغوش گرفتیم. +خب بدو تعریف کن منتظرم.... دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت: +فقط میخوام ببینم کجا بودی که این همه وقت ما رو دق دادی!!! خندیدم و روی تخت ولو شدم. از لحظه اول تا قبل از اومدنش رو مو به مو برای عاطفه تعریف کردم. بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه به همه‌ی حرفام گوش داد. _خب همین بود.... تموم شد... عاطفه زل زده بود به من و سکوت کرده بود. _یه چیزی بگو دیگه... +هییییسسس هیچی نگو...دارم فکر میکنم... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
922.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸دعا میکنم امشب 💫زیر این سقف بلند 🌸روی دامان زمین 💫هرکجا 🌸خسته و پرغصه شدی 💫دستی از غیب 🌸به دادت برسد، 💫وچه زیباست، 🌸که آن 💫دست خدا باشد و بس 🌸شبتون بخیر @hameshejavan