eitaa logo
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
82 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
429 ویدیو
9 فایل
💖هوالرزاق🙏 باانتخاب هوشمندانه شما، زیبا شدن سخت نیست😉 بخواهید تا مانند الماس بدرخشید💥💥😍 🌷پوست،مو،تناسب اندام @mj_Rz1378 ارائه انواع محصولات/درمانی/زیبایی/رفع تیرگی/لک/جوش/جوانساز/لیفت/چروک/افتادگی پلک/لاغری/چاقی صورت وبدن/مشکلات زنان
مشاهده در ایتا
دانلود
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوپنج "هانا" محمدحسین با همون لحن مُوَجَّه و گیرای همیشگیش از مامان اجازه گرفت ما ر
سوالی برگشتم و نگاهش کردم. به عقب برگشت و پشتی صندلی رو تکیه‌گاه دستش کرد. بسته ای از داشبورد بیرون آورد و جلوم گرفت: +این تلفن همراهته که توی جنگل افتاده بود، دست پلیس ندادم چون حدس زدم تاثیری توی پیدا شدنت نداشته باشه. با تعجب بسته رو گرفتم و توی جیبم گذاشتم. _ممنون. دوباره برگشتم پیاده بشم که گفت: +یه لحظه صبر کن..هنوز حرفم تموم نشده. منتظر نگاهش کردم. همون‌طور که سرش پایین بود، نگاهش رو به نقطه‌ی نامعلومی دوخت و گفت: +هانا خانوم، من آدمی نیستم که توی زندگی دیگران دخالت کنم یا حتی نظر بدم. شما اشتباه متوجه شدی... وسط حرفش پریدم: _پس این کارا چه معنی میده؟ برای اولین بار توی چشم‌هام خیره شد: +درسته من گفتم به زندگی بقیه کاری ندارم ولی وقتی اون آدم برام مهم باشه اگه لازم باشه دخالتم میکنم... چشم‌هام رو ریز کردم و به مغزم فشار آوردم تا معنی حرفش رو درک کنم. _یعنی چی؟ مکثی کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت: +یعنی اینکه برام مهمی... از حرفی که زد سرم داغ شد و با صدای کنترل شده ای گفتم: _من نمیخوام هرکسی از راه رسید بگه براش مهمم... +اجازه‌شم ندارن... _ولی تو داری میگی! +من هرکسی نیستم... _پس کی هستی؟ +بستگی به خودت داره که کی باشم ولی مطمئنم هرکسی نیستم... _از کجا میدونی؟ نگاهش بین چشم‌هام به گردش دراومد: +از اینکه الان صبر نمیکردی تا حرفای منو بشنوی.... _باشه پس الان میرم تا بفهمی دیگه صبر نمیکنم که به حرفای تو گوش بدم. از ماشین پیاده شدم و در رو جوری به هم کوبیدم که خودم هم از صدای بلندش یکّه خوردم. با حرص وارد خونه شدم و بدون توجه به صدا زدن‌های مامان و رعنا خودم رو توی اتاق حبس کردم. گوشیم رو از جیب مانتوم بیرون آوردم و روشنش کردم. اینطور وقت‌ها که پر از حرص و عصبانیت بودم عاطفه به دادم میرسید. روی اسم عاطفه نگه داشتم و تماس رو برقرار کردم... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادوشش سوالی برگشتم و نگاهش کردم. به عقب برگشت و پشتی صندلی رو تکیه‌گاه دستش کرد. بست
بخاطر اتفاقاتی که پیش اومد هممون به کلی خبر دادن به عاطفه رو فراموش کرده بودیم و هنوز از برگشتنم خبر نداشت. روی اسم عاطفه نگه داشتم و تماس رو برقرار کردم. دیگه داشتم از جواب دادنش ناامید میشدم که صدای شوکه شده و پر از تردیدش توی گوشی پیچید. +بله؟!! _سلام عاطفه... +..... _الووو؟؟ +..... _عاطی خوبی؟! اونقدر سکوتش طولانی شد که ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه. بعد از چند دقیقه بلاخره صدای ضعیف و لرزونش رو شنیدم: +شما؟! _دیوونه منم دیگه هانا...صدامو که میشناسی؟! خودمم.... +برو خودتو مسخره کن... و بعد صدای بوق توی گوشم پیچید که نشون از قطع شدن تماس میداد. از خنگ بودنش حرصم گرفته بود ، دوباره روی اسمش ضربه زدم که این بار زودتر جواب داد: +بخدا یبار دیگه مزاحم بشی ازت شکایت میکنم ‌... _خره شکایتِ چی؟! منم هانا...بخدا خودمم. برگشتم، بیا خونمون برات همه چی رو توضیح میدم. بهت زده "باشه ای" گفت و تماس رو قطع کرد. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد. به سرعت خودم رو دم در رسوندم و در رو باز کردم. صورت بهت زده‌ی عاطفه با چشم‌های گرد شده‌اش خنده رو به لبم آورد. با دیدن من شوکه شده بهم زل زد و بعد از چند دقیقه جیغ بنفشی کشید که از صدای گوش خراشش همسایه‌ها با تعجب سرشونو از پنجره بیرون می‌اوردن تا منبع صدا رو ببینن. خودش رو توی بغلم انداخت و با تمام قدرتش توی آغوشش فشرد. چیزی به له شدنم نمونده بود که بلاخره رضایت داد ولم کنه. دستش رو گرفتم و داخل حیاط کشیدمش. با صدایی که بخاطر جیغ بنفشش گرفته بود داد زد: +هانااااا؟؟؟!! تو کجا بودی نامرد؟؟؟؟ و تازه قطره های اشک روی صورتش راهشونو پیدا کردن. دستش رو گرفتم و داخل خونه کشوندم: _بیا همه چی رو برات تعریف میکنم... بعد از احوالپرسی با مامان و رعنا خودمون رو داخل اتاق پرت کردیم و پر از دلتنگی دوباره هم رو در آغوش گرفتیم. +خب بدو تعریف کن منتظرم.... دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت: +فقط میخوام ببینم کجا بودی که این همه وقت ما رو دق دادی!!! خندیدم و روی تخت ولو شدم. از لحظه اول تا قبل از اومدنش رو مو به مو برای عاطفه تعریف کردم. بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه به همه‌ی حرفام گوش داد. _خب همین بود.... تموم شد... عاطفه زل زده بود به من و سکوت کرده بود. _یه چیزی بگو دیگه... +هییییسسس هیچی نگو...دارم فکر میکنم... 𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan 🍃همیشه جوان بمانید🌸
922.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸دعا میکنم امشب 💫زیر این سقف بلند 🌸روی دامان زمین 💫هرکجا 🌸خسته و پرغصه شدی 💫دستی از غیب 🌸به دادت برسد، 💫وچه زیباست، 🌸که آن 💫دست خدا باشد و بس 🌸شبتون بخیر @hameshejavan
صبح شد خیر است....💓 به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫 @hameshejavan
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام✋ صبح تون بخیر و شادی ☕️❄️ سلام به قلب پاک تون🤍 سلام به  محبت بین تون سلام دوستان خوبم امروزتون پراز مهربانی الهی آبادبشه دنیا و آخرتتون الهی زنده باشید تندرست و لبتون خندون باشه @hameshejavan
شکرگزاری و جذب انرژی مثبت امروز💗🤩 ۱۴۰۲/۴/۱۹ برای همه بفرست و انرژی بده 🤩 @hameshejavan
💫 😍 ☘محصولی متفاوت از شرکت مرهم شفای لارا☘ همه ی ما نیاز به یه ضدآفتاب خوب که هم اس پی اف لازم رو داشته باشه و هم پوشش طبیعی پوست رو انجام بده👌واز همه مهمتر کاملا گیاهی باشه و به مرور به پوست آسیب نزنه😊 ما به شما رو پیشنهاد میکنیم😍😍 خواص عالی این محصول👇👇👇 💫💯در💯گیاهی 💫فاقد سرب و هرگونه مواد شیمیایی 💫 حاوی ویتامین D 💫آبرسان پوست 💫پوشش سبک و طبیعی پوست 💫دارای spf30 💫قابل استفاده برای دور چشم 💫 به هیچ عنوان لک ایجاد نمیکند 💫دارای سه طیف رنگ برای انواع پوست👌 @Mj_Rz1378روزگار @hameshejavan
شات رضایت دوست عزیز از ضدآفتاب کرم پودری شاین لارا 😍🌹🌹🌹❤️🌾 @Mj_Rz1378 @hameshejavan