هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#کرم_تخصصی_دورچشم_لئون_لارا
🤩آبرسانی دور چشم
🤩رفع سیاهی و تیرگی
🤩رفع چروک ریز دور چشم
🤩لیفت دور چشم
🤩رفع پف زیر چشم
💪🏻پیشگیری از چروک و هرگونه تیرگی یا پف
👌🏻حاوی:
〽️هیالورونیک اسید،
〽️کافئین
〽️اسیدامینه های طبیعی و...
@Mj_Rz1378 روزگار
@hameshejavan
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هفتادونه از روی تخت بلند شدم و به سرعت در رو باز کردم و پایین رفتم تا اگه کیارش رسید زودت
#پارت_هشتاد
با استرس به کیارش که از ماشین پیاده شد خیره شدم.
جلو اومد و با نگاه خیسش سر تا پای من رو ورانداز کرد و با بهت و بغض لب زد:
+هیچ معلوم هست کجا بودی هانا؟؟ من هرروز مردم و زنده شدم...
نگاهم به رادین افتاد که با اخم و کنجکاوی به ما نگاه میکرد.
کیارش رد نگاه من رو گرفت و به رادین رسید. رو به رادین پرسید:
+شما کی هستی؟!
_رادین از دوستای منه...جون منو اون نجات داد...
کیارش با سوءظنی که توی نگاهش موج میزد، رادین رو ورانداز کرد و بدون اینکه چیزی بگه به طرف من برگشت.
رادین بی توجه به کیارش، رو به من گفت:
+عزیزم من دیگه میرم، بعدا میبینمت. مراقب خودت باش.
_به سلامت..توام همینطور.
از ما فاصله گرفت و سوار ماشین شد و رفت.
هنوز نرفته دلتنگش شده بودم، سنگینی ای که توی سینهام احساس میکردم رو هیچوقت تجربه نکرده بودم.
بغض توی گلوم رو فرو دادم و به کیارش که بهم خیره بود نگاه کردم.
اونقدر غرق غمِ رفتن رادین بودم که تازه متوجه حضور کیارش شدم.
با دلخوریای که میشد توی صداش حس کرد پرسید:
+این کی بود؟ واسه چی بهت میگفت عزیزم؟
چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم.
خیلی وقت بود که کیارش رو از زندگیم بیرون کرده بودم و منتظر یه فرصت بودم تا این رو بهش بگم و حس کردم بهترین فرصته تا همه چیز بین ما تموم بشه.
توی چشمهاش زل زدم و گفتم:
_ببین کیارش تو توی موقعیتی نیستی که منو سوال و جواب کنی... قبلا ما روزای مشترک و خوبی باهم داشتیم اما همه ی اینا برای قبله.. همشون تو گذشته مونده....
+نمیفهمم چی میگی؟
_یعنی تو توی زندگی من جایی نداری، دیگه دلم نمیخواد نه اینجا نه جای دیگه همو ببینیم...
توی چشمهام دقیق شد تا اثری از شوخی پیدا کنه اما اون لحظه جدی تر از همیشه بودم.
شوکه شده لب زد:
+بخاطر همین پسرهاس که الان اینجا بود؟
_نه هیچ ربطی رادین نداره...
+معلومه بخاطر اونه...من خر نیستم..خودم میفهمم...
_کیا....
_همه چیو فهمیدم...چیزی نمیخواد بگی...ولی بدون تو با این خوشبخت نمیشی هانا... هیچوقت نمیشی.. خداحافظ
با ناراحتی روشو برگردوند و سوار ماشین شد و با آخرین سرعت پاش رو روی گاز گذاشت و از اونجا دور شد.
از کاری که کرده بودم عذاب وجدان داشتم اما چارهای نبود و باید هرچه زودتر این ماجرا تموم میشد، هیچکس نباید به جز رادین توی زندگی من میموند.
توی حیاط برگشتم، عاطفه تازه از دستشویی بیرون اومد و گفت:
+چقد طول کشید بابا ترکیدم....
_دیگه تموم شد...
در سالن رو به عقب هل دادم که با صدای مامان که مخاطبش رعنا بود، سر جا خشکم زد:
+هیچ از این پسره، چی بود اسمش؟ آها رادین...هیچ ازش خوشم نمیاد ، فقط بخاطر اینکه خدا دخترمو بهم برگردوند نخواستم روز اولی اوقات تلخی کنم وگرنه ...
بیشتر از این نایستادم و با سروصدا در رو باز کردم تا متوجه حضورم بشن....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
#پارت_هشتاد با استرس به کیارش که از ماشین پیاده شد خیره شدم. جلو اومد و با نگاه خیسش سر تا پای
#پارت_هشتادویک
شش ماهی گذشت.
توی این مدت علاقهی من و رادین بهم بیشتر میشد و طاقتمون بخاطر دوری از هم کمتر...
آخر یه روز رادین گفت که دیگه نمیتونه از من دور باشه و میخواد بیاد خواستگاری.
اولش باورم نشد، فکر میکردم یکی از همون شوخیهاش باشه و میخواد سر به سرم بذاره، اما وقتی همون روز با مامان تماس گرفت و گفت همراه پدر و مادرش میان خونمون، دیگه روی پاهام بند نبودم.
تند تند پله ها رو پایین اومدم و با روی خوش به همه سلام کردم.
صورت عبوس و اخموی مامان نشون میداد از اینکه رادین همراه خانوادهاش امشب میان راضی نیست.
اما به لطف بابا و گریه و التماس های من بلاخره راضی شد فقط امشب مهمونمون باشن.
مامان به همه هشدار داده بود که به من توی تمیز کردن خونه کمک نکنن وگرنه خونشون پای خودشونه.
صورت بابا رو بوسیدم و کنارش نشستم.
+تموم شد عزیزم؟
_بله بابا...خودم همه چی رو آماده کردم. فقط باید خودم حاضر بشم.
+خسته نباشی دختر خوشگلم.
کمی خستگی در کردم و به اتاق رفتم تا زودتر حاضر بشم.
لباس کالباسی رنگی که با رادین و به سلیقه خودش خریده بودیم رو پوشیدم.
دامن ابریشمیِ بلند و چین دار لباس رو گرفتم و با ذوق دور خودم چرخیدم.
بلاخره داشتم واسه رادین میشدم و دوری طولانی، برای همیشه تموم میشد.
با صدای زنگ پیام، گوشی رو برداشتم و با دیدن اسم رادین روی صفحش فهمیدم اونم به من فکر میکرده.
پیامش رو باز کردم:
+عشق خوشگل من چیکار میکنه؟
براش تایپ کردم:
_داشتم به اون مردی که امشب میاد خواستگاریم فکر میکردم.
+پس خیلی خوش شانسه...
_پس چی...اگه منو ببینه که حتما خیلی خوش شانسه...
چندتا ایموجی خنده فرستادم و گوشی رو روی تخت انداختم.
بعد از اینکه آرایش دخترونه و ملیحی کردم، پایین رفتم تا دوباره وسایل پذیرایی رو چک کنم.
رعنا توی آشپزخونه ایستاده بود، با ورود من نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت و گفت:
+خیلی خوشگل شدی عزیزدلم.
_ممنون آبجی
رعنا کمی مِن مِن کرد و با تردید گفت:
+هانا تو مطمئنی این پسره رو میخوای؟
_اره تا حالا هیچوقت انقدر مطمئن نبودم.
+نمیخوای به خواستگارای دیگت هم یه شانس بدی؟
_کدوم خواستگار؟ به جز رادین کی هست مگه؟
چشماش برقی زد و با هیجانی که توی صداش بود آروم لب زد:
+اره اونم چه خواستگاری....یه پارچه آقا..دیگه مثلشو پیدا نمیکنی..
_رعنا میگی کیه یا نه؟!
+محمدحسین....دیروز مامانش زنگ زده بود....
دیگه بقیه حرف های رعنا رو نمیشنیدم. از عصبانیت گوشم سوت میکشید...
پس بخاطر همین مامان انقد ناراضی بود ....
#ادامه_دارد
𝓳𝓸𝓲𝓷↝@hameshejavan
🍃همیشه جوان بمانید🌸
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
صبح شد خیر است....💓
به توکل نام اعظمت🕊️بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💫
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
صبح است
و یک سبد گل 💐
تقدیم هر نگاهت
هر گل سلام دارد
بر روی همچو ماهت
خورشید زرفشان داد
صدها سلام دیگر
از من درود
بر تو زیبا و خوش پگاهت
سلام عزیزان روز تون شاد و پر امید🌷💖
@hameshejavan👈💯
#شکرگزاری
#جذب_انرژی_مثبت
شکرگزاری و جذب انرژی مثبت امروز💗🤩
۱۴۰۲/۴/۲۰
برای همه بفرست و انرژی بده 🤩
@hameshejavan
هدایت شده از 🌠🌠کلینیک زیــ👰🏻ـبا بانو 🌠🌠
تو یک زنی
زیبا باش
لباس خوب بپوش
مواظب هیکل واندامت باش
هر سنی داری خوب و زیبا بگرد
همیشه بوی عطر بده
برای خودت گاهی هدیه ای بخر🎁🛍
وقتی به خودت وروحت احترام میگزاری
احساس سربلندی میکنی
آنوقت دیگه از تنهایی به دیگران پناه نمیبری
یادت باشد «#عزت_نفس» برای یک زن غوغا میکند💪
با پکهای زیبایی ما اعتماد به نفس را دوباره تجربه کن؛
#پکهای_چاقی
#پکهای_لاغری
#تناسب_اندام
#زیبایی_چهره
#حجم_دهنده_سینه
#حجم_دهنده_باسن
@hameshejavan