🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1039
#رمان_حامی
با بغض گفتم :
قسمت نشده هنوز تو رو بچه بغل ببینم که ببینم بابا شدن بهت میاد یا نه.
چشمانش را ریز کرد.
_ مگه نیاز به دیدن داره؟
معلومه به جنتلمنی مثل من میاد بابا بشم!
تازه نبودی ببینی چقدر واسمون غش و ضعف کردن.
دندان قروچه ای کردم و گفتم :
مثلا کیا؟
نوچ نوچی کرد و گفت :
همه، علی الخصوص پرستارای اینجا.
تازه رِ به رِ میومدن می گفتن ما حاضریم مفتکی بچت رو نگه داریم اگه نمی تونی.
صف کشیده بودن واسم.
سعی داشت حسادتم را تحریک کند.
من نیز کم نیاوردم و گفتم :
اِ؟
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1040
#رمان_حامی
آرام خندید
_ آره!
- اتفاقا اون دنیا هم جای تو خالی بود.
هرچی فرشته مرد جذاب بود اومده بود دور و بر من.
لامصبا یکی از یکی خوشگلتر.
نمی دونستی باید به کدوم بله رو بگی.
- اینطوریاس؟
نتوانستم بیشتر از آن ادامه دهم.
می دانستم آن حرف هایش هم واقعی نبود.
به قدری دلتنگش بودم که حتی توان کل کل و سر به سر گذاشتنش را هم نداشتم.
برای همین در اوج احساس گفتم:
نه...
نه چشم من جز تو کسی رو می بینه،
نه گوشم جز صدای تو صدایی می شنوه،
نه قلبم جز تو برای کسی می تپه.
تو تموم منی حامی.
عشق تو باعث شد دووم بیارم و بمونم.
وگرنه می دونم چقدر حالم بد بود!
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1041
#رمان_حامی
لبخند اطمینان بخش و زیبایی روی لبش نشست.
با عشق در چشمانم خیره شد و او نیز قند در دلم آب کرد.
- اگه امید به برگشتن تو هم نبود،
من خیلی وقت پیشا جون داده بودم آرامش.
زندگی بدون تو واسم هیچ معنایی نداره.
این جمله رو تو این چند وقت از بس تکرار کردم که کل در و دیوارای بیمارستان حفظ شدن.
حتی زینب هم وقتی زبون باز کنه،
اولین چیزی که میگه همینه.
دستش را دراز کرد و نوازش وار روی گونه ام کشید.
چقدر دلم برای آن نوازش ها پر می زد.
آخ که چقدر دلتنگی ام عمیق بود
آنقدر عمیق که اگر هفت شبانه روز به تماشایش می نشستم
حتی یک بار هم پلک نمی زدم،
رفع نمی شد.
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1042
#رمان_حامی
نیاز داشتم تا ابد در آغوشش حل شوم....
****
- از اینکه دوباره گنبد طلایی رو می بینی چه حسی داری؟
بدون آنکه چشم از آن نمای دل انگیز بردارم،
آهی کشیدم و گفتم :
حسم اصلا قابل وصف نیست.
چند ماه پیش،
همینجا وایسادیم و از امام رضا خواستیم بچمون رو برامون نگه داره
نگاهی به نیم رخ زینب انداختم و با لبخند زمزمه کردم.
- زینبمون.
حالا با خودش اومدیم....
به نظرت می شه حالی که الان دارم رو توصیف کرد؟
- دقیقا مثل من.
انگار رو زمین نیستم.
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1043
#رمان_حامی
چون حس می کنم دیگه هیچ چیز جدیدی تو زندگیم نمی خوام.
خواستم کمی جو را عوض کنم.
نگاهش کردم و گفتم :
حتی به بچه دیگه؟
آرام خندید.
- منظورم این نبود.
یعنی هیچ چیز اندازه شما برام مهم نیست.
بچه هم که خدا می ده، هرچی بیشتر بهتر.
- آبی که ریخته رو نمی شه جمع کرد آقا حامی.
دیگه حرفت رو زدی منم دیگه واست بچه نمیارم.
- بیاری دختر خودت همبازی داره، نیاری هم دردونه میشه..
در هر صورت حالتا یکیه.
بده بیاد
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1044
#رمان_حامی
با خنده محو تماشایش بودم که موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن.
اخم هایم را ساختگی در هم کشیدم و گفتم :
مگه قرار نبود گوشی هامون رو خاموش کنیم؟
همانگونه که موبایل را از جیب شلوار جینش خارج می کرد گفت :
شرمنده حاج خانم.
مجبور شدم یه تلفن بزنم،
یادم رفت خاموش کنم.
مسعوده!
تماس را وصل کرد.
- الو چاکر جناب سرهنگ...
احوال شما؟
ما عالی....
جاتون خالی الان رو به روی گنبد طلاییم
چشم حتما...
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1145
#رمان_حامی
چشم حتما...
محتاجیم به دعا...
نه نگران نباشید
جان؟...
(کمی جدی شد)
خب چی شد؟!
(چشم هایش کم کم گرد شدند)
نه بابا...
یا خود خدا...
خب؟.....
( نگاهش به سمت من سوق پیدا کرد)
بله همینجاست...
فکر نکنم، نه ناراحت نمی شه...
باشه بفرمایید، ممنون که خبر دادید.
خداقوت یا علی...
تلفن را که قطع کرد، با کنجکاوی پرسیدم :
چی گفت؟
کمی نگاهم کرد و هوفی کشید.
انگار خبر های خوبی نداشت...
دیگر توان مواجهه با چالشی جدید را نداشتم.
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1146
#رمان_حامی
خواستم مجدد سوال بپرسم که خود گفت :
واسه عموت حبس بریدن. بیست سال...
حتی ذره ای ناراحت نشدم.
آنقدر از او بدی دیده بودم که جایی برای دلواپسی یا دلسوزی باقی نمانده بود.
ادامه داد:
همش واسه کاری که با تو کرده بود نیست...
باربد رو خودش کشته.
دهانم باز ماند..
چطور ممکن بود چنین کاری کند؟
کمیل جانش به جان باربد بسته بود.!!
حامی دست در جیب به گنبد خیره شد.
- چه دنیای عجیب و غریبی!!
دیگه پدر هم به پسر خودش رحم نمی کنه.
- باورم نمیشه. یعنی چی؟
چه جوری؟. واسه چی؟
- گفت کار دارم زود قطع کرد.
دوباره زنگ می زنه اون موقع می پرسم.
نفسی عمیق کشید.
نگاهی به زینب انداخت و گفت :
بدش من دستت درد گرفت.
خواستم مخالفت کنم اما مانع شد و بغلش کرد و گفت :
تو برو زیارت کن، بعد بیا زینب رو بگیر من برم.
تو این جمعیت صلاح نیست بچه رو ببریم.
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1047
#رمان_حامی
با تشکری، به سمت حرم به راه افتادم.
****
روز ها گذشت...
و زندگی من نیز بعد از مدتها،
رنگ و بویی دیگر گرفت.
آنقدر با زینب سرگرم شده بودم که متوجه گذر زمان نمی شدم.
حامی نیز کار های کارخانه را دست گرفته بود و او نیز حسابی سرش گرم بود.
هرچه پیش می رفتیم،
دختر هستی و ارکان هم بزرگ و بزرگتر می شد.
همراه دختر ما!
هر که می دیدشان،
بلا استثنا می گفت همبازی ها و همدم های خوبی برای یکدیگر می شوند.
و من و هستی نیز با نگاهی به یکدیگر،
ذوق می کردیم.
حامی که از زمان مرخص شدنم از بیمارستان،
هر روز خدا با دست پر به خانه می آمد.
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1047
#رمان_حامی
یا برای من، یا زینب یا هر دومان.
گاهی دقایقی طولانی به صورتم خیره می شد و وقتی اعتراض می کردم،
می گفت باورم نمی شود کنار منی...
و با حرف های عاشقانه و احساسی اش،
مدام اشک مرا در می آورد.
.....
طبق گفته ی مسعود، کمیل طی یک درگیری سطحی با باربد، هولش می دهد،
و باربد نیز بعد از زمین خوردن،
سرش به گوشه یک تیزی می خورد و تمام می کند.
و از آن روز به بعد،
کمیل به یک انسان روان پریش و بی دل تبدیل می شود.
مردی که فقط پیش میرود و با سنگ دلی می درد، و به قول خودش،
انتقام پسرش را می گیرد.
مشهد که بودیم،
برای او نیز دعا کردم.
دل خوشی نداشتم،
اما از خداوند خواستم به راه راست هدایتش کند..
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1048
#رمان_حامی
زندگی ام به کل رنگ و بوی دیگری گرفته بود..
بزرگترین نگرانی ام، گریه های زینب بود.
آن هم دلیل خاصی نداشت و بی دلیل گاهی بهانه می گرفت.
حامی هم چنان هوایمان را داشت که نمی گذاشت آب در دلمان تکان بخورد.
به شدت خوشحال بودم که بالاخره به آرامش دست پیدا کردم.
نامم آرامش بود اما سالیان سال، در اضطراب و نگرانی و تنش به سر به برده بودم.
حال نوبت آن رسیده بود که کمی طعم خوشبختی واقعی را بچشم.
آن هم کنار کسانی که عاشقانه می پرستیدمشان.
هر روزم با دیدن چشمان باز زینب آغاز می شد و با خیره شدن به چهره ی جذاب همسرم پایان میافت.
حامی هر صبح، قبل رفتن زینب را بغل می گرفت و نزد من می آورد تا بیدار شوم.
و خودش هم به سر کار می رفت.
من هم کل روز مشغول بازی با بچه ها و و خانه داری بودم.
🔥♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️🔥♥️
🔥♥️🔥♥️
♥️🔥♥️
🔥♥️
♥️
#پارت_1049
#رمان_حامی
در کنار عزیزانت که باشی فرقی نمی کند شغلت چیست، سوادت در چه حد است.
هر کار که بخواهند با جان و دل انجام خواهی داد.
بدون آنکه ذره ای احساس خستگی یا پشیمانی کنی.......
...
بهترین خبر زندگی ام نیز که در آن برهه زمانی شنیده بودم، خبر خواستگاری مسعود از سمیه خانم بود.
تا به حال آن دو را کنار هم تصور و بر انداز نکرده بودم.
اما حدس می زدم که می شود.
اتفاقا به هم می آمدند.
امیدوار بودم با هم به تفاهم برسند.
مسعود به شدت مرد زندگی بود.
هرکس با او زیر یک سقف می رفت، زندگی اش تضمین شده بود.
ماموریت های سنگینش هم دیگر به تمام رسیده بود.
و می توانست راحت زندگی اش را کند......
و اینگونه پایان ناتمام زندگی ما، با خوشی به فرجام رسید.....
و این بار این ضامن آهو بود که سعادت ما را تضمین کرد، و دست های بلند شده مان را دست خالی باز نگرداند.
****
پایان.