eitaa logo
قصه‌ های حمید
15 دنبال‌کننده
6 عکس
4 ویدیو
0 فایل
غرض نقشیست کز ما بازماند که دنیا را نمی بینم بقایی @h_khaledin 💚💐💙💚💐💙💚💐💙💚💐💙💚💐💙
مشاهده در ایتا
دانلود
📝چون به مناسبت ایام دهه کرامت و میلاد امام رضا علیه السلامه یه خاطره اینجا به ذهنم رسید اولین باری که رفتیم مشهد ما توی مدرسه ای ساکن شدیم بعد رفتیم تو سالن خیلی بزرگی برای استراحت، یه کتری بزرگ برداشتیم چای دم کنیم موقعی که چای دم شد و ما می‌خواستیم چای بخوریم تو سالن یه ۱۰ ،۱۵ نفر خواب بودند ساعت‌های ۹ صبح بود یکی از اونها بیدار بود نشسته بود من تعارفش کردم که بفرمایید چایی ناگهان گفت بچه‌ها چایی حمله اون ۱۰، ۱۵ نفر از زیر پتو بلند شدن و دور و بر ما نشستند خلاصه آشنا شدیم و اون چند روز همسفره بودیم با هم تا جایی که انقدر هزینه کردیم که پولمون ته کشید آخر سر مجبور شدیم به دفتر یکی از مراجع بریم و مساعده‌ای بگیریم و به شهر خودمون برگردیم
🖊اول زیارتی که به مشهد مقدس رفتیم :یکی از طلبه‌ها با دوچرخه از ایلام تا مشهد رکاب زده بود به قصد زیارت امام رضا این بنده خدا تمام بدنش عرق سوز شده بود رفیق ما که اسمش جعفر بود برایش پودر بچه گرفته بود من به جعفر گفتم جعفر چرا پودر بچه گرفتی و چون در جریان نبودم گفت مجید جان این بنده خدا تمام بدنش عرق سوز شده است خلاصه همین طلبه که اومده بود با فرمانداری‌ها هماهنگ کرده بود که شب‌ها در آنجا استراحت کند و جعفر می‌گفت اگر تو با موتور به زیارت می‌آمدی باید با استانداری‌ها هماهنگ می‌کردی😂
الان که این خاطره رو می‌نویسم چند روزی از حادثه بندر شهید رجایی می‌گذره و شایعه کرده بودند که این انفجار مال مواد اولیه موشک بوده این بعیده چون حجم زیاد مواد منفجره انفجار خیلی شدیدی درست می‌کنه و منطقه رو پودر می‌کنه،درصورتی که اطراف نقطه ی انفجار سالم مونده بود،شاید بی‌ربط نباشه که اینجا یه حکایتی رو بگم و اون مربوط به چند سال پیشه من با پیچ بزرگی یه ترقه درست کرده بود و به جای کبریت داخل اون کمی باروت گذاشته بودم در حد یک گرم وقتی ترکوندم چنان صدای انفجاری داد که انگار خمپاره ترکوندن و ضربه‌ای به دستم وارد کرد که ناخن انگشتم درآمد.
توی شهر قروه چند تا مرغ و خروس داشتیم و پسر عمویم هر وقت به خونه ما می‌آمد آنقدر این خروس بیچاره را اذیت می‌کرد که زبان بسته دیوانه شده بود طوری که کسی جرات نمی‌کرد در کوچه رفت و آمد بکند در همسایگی ما خانواده ای نظامی( که بسیار محترم بودن)زندگی می‌کردند و دختر خردسالی داشتند، یک روز این خروس جنگی با این دختر چنان گل آویز شده بود نزدیک بود چشمش را درآورد و این سبب شد که پدربزرگم سر خروس را ببرد
خانواده پدربزرگم از روستا به شهر ما کوچ کردند و برای زندگی به خانه ما آمدند و با خود چند تا بز و بزغاله آوردند پارکینگ خانه ما که استفاده‌ای از آن نمی‌شد را برای نگهداری بزها قرار دادیم اوایل در شهر نسبت به نگهداری دام سخت‌گیری نمی‌شد و خیلی از خانواده‌ها در خانه گاو و گوسفند نگهداری می‌کردند بعضی مواقع من و برادرم آنها را برای چرا به کوه نزدیک خانه می‌بردیم در نزدیکی خانه ما کوهی نسبتا بزرگ قرار داشت که معروف بود به کوه دکل یک روز که بزها را بالای کوه برده بودیم آقایی به ما نزدیک شد و بزهای ما را به همراه گوسفندهای چند نفر دیگر جلو انداخت و با خود برد ماها که نوجوان بودیم جرات نکردیم چیزی بگوییم من دیدم که واقعاً دارد بزهای ما را می‌برد پشت سرش راه افتادم و او را تعقیب می‌کردم که نزدیک خیابان رسید آنجا ساختمان شهرداری واقع شده بود من به مرد گفتم اگر گوسفندهای ما را رها نکنی به آن پلیس‌ها می‌گویم در واقع پلیسی نبود و آن ساختمان مربوط به شهرداری بود مرد ترسید و گوسفندهای ما را رها کرد ،دوباره آنها را بالای کوه بردم آنجا که رسیدم رفیق‌هایم خیلی خوشحال شدند که دام‌هایشان را به آنها برگرداندم.
چند سال پیش من و دایی و برادرم برای زیارت اربعین به عراق رفتیم در کربلا رفیقی داشتیم که برای استراحت خانه آنها رفتیم و آنها دختر کوچکی داشتند که این دختر کوچک یک گربه کوچولو داشت نصف شب که داییم رفت بیرون وضو بگیرد وقتی به رختخواب برگشت گفت این چیز نرم چیه تو رختخواب من نگاه کردیم دیدیم گربه کوچولو آمده بود زیر پتوی داییم
با چند نفر از رفقا برای زیارت اربعین به عراق رفته بودیم موقعی که از مرز عبور کردیم دو نفر از بچه‌ها جلوتر از همه رفتند و از ما جدا شدند و ما همدیگر را ندیدیم بعد از برگشتن از کربلا و ورود به ایران یکی از آن دو نفر ما را دید و گفت ما که رفتیم در یک قسمتی از مسیر من همه وسایلم را دست آن رفیقم سپرده بودم و برای وضو به سرویس رفته بودم اتفاقاً یک زیر شلواری پوشیده بودم بعد از برگشت رفیقم را گم کردم و من هیچ چیزی نداشتم نه پولی نه لباسی بنده خدا با زیر شلواری به ایران برگشته بود ما به شوخی به او می‌گفتیم هر موقع رفتی عراق مواظب باش و همیشه شلوار بپوش😩
حدود ۲۰ سال پیش به مناسبت میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها در مسجد جامع نجف آباد اصفهان مراسمی برپا بود و مسابقه برگزار شد که در اون مسابقه اسم من در اومد برنده یک دست فنجان چینی شده بودم ما که از قبل در حجره خود یک فلاکس دوقلو داشتیم با این فنجان ها بساط چاییمان تکمیل شد☕️