eitaa logo
قصه‌ های حمید
15 دنبال‌کننده
6 عکس
4 ویدیو
0 فایل
غرض نقشیست کز ما بازماند که دنیا را نمی بینم بقایی @h_khaledin 💚💐💙💚💐💙💚💐💙💚💐💙💚💐💙
مشاهده در ایتا
دانلود
توی شهر قروه چند تا مرغ و خروس داشتیم و پسر عمویم هر وقت به خونه ما می‌آمد آنقدر این خروس بیچاره را اذیت می‌کرد که زبان بسته دیوانه شده بود طوری که کسی جرات نمی‌کرد در کوچه رفت و آمد بکند در همسایگی ما خانواده ای نظامی( که بسیار محترم بودن)زندگی می‌کردند و دختر خردسالی داشتند، یک روز این خروس جنگی با این دختر چنان گل آویز شده بود نزدیک بود چشمش را درآورد و این سبب شد که پدربزرگم سر خروس را ببرد
خانواده پدربزرگم از روستا به شهر ما کوچ کردند و برای زندگی به خانه ما آمدند و با خود چند تا بز و بزغاله آوردند پارکینگ خانه ما که استفاده‌ای از آن نمی‌شد را برای نگهداری بزها قرار دادیم اوایل در شهر نسبت به نگهداری دام سخت‌گیری نمی‌شد و خیلی از خانواده‌ها در خانه گاو و گوسفند نگهداری می‌کردند بعضی مواقع من و برادرم آنها را برای چرا به کوه نزدیک خانه می‌بردیم در نزدیکی خانه ما کوهی نسبتا بزرگ قرار داشت که معروف بود به کوه دکل یک روز که بزها را بالای کوه برده بودیم آقایی به ما نزدیک شد و بزهای ما را به همراه گوسفندهای چند نفر دیگر جلو انداخت و با خود برد ماها که نوجوان بودیم جرات نکردیم چیزی بگوییم من دیدم که واقعاً دارد بزهای ما را می‌برد پشت سرش راه افتادم و او را تعقیب می‌کردم که نزدیک خیابان رسید آنجا ساختمان شهرداری واقع شده بود من به مرد گفتم اگر گوسفندهای ما را رها نکنی به آن پلیس‌ها می‌گویم در واقع پلیسی نبود و آن ساختمان مربوط به شهرداری بود مرد ترسید و گوسفندهای ما را رها کرد ،دوباره آنها را بالای کوه بردم آنجا که رسیدم رفیق‌هایم خیلی خوشحال شدند که دام‌هایشان را به آنها برگرداندم.
چند سال پیش من و دایی و برادرم برای زیارت اربعین به عراق رفتیم در کربلا رفیقی داشتیم که برای استراحت خانه آنها رفتیم و آنها دختر کوچکی داشتند که این دختر کوچک یک گربه کوچولو داشت نصف شب که داییم رفت بیرون وضو بگیرد وقتی به رختخواب برگشت گفت این چیز نرم چیه تو رختخواب من نگاه کردیم دیدیم گربه کوچولو آمده بود زیر پتوی داییم
با چند نفر از رفقا برای زیارت اربعین به عراق رفته بودیم موقعی که از مرز عبور کردیم دو نفر از بچه‌ها جلوتر از همه رفتند و از ما جدا شدند و ما همدیگر را ندیدیم بعد از برگشتن از کربلا و ورود به ایران یکی از آن دو نفر ما را دید و گفت ما که رفتیم در یک قسمتی از مسیر من همه وسایلم را دست آن رفیقم سپرده بودم و برای وضو به سرویس رفته بودم اتفاقاً یک زیر شلواری پوشیده بودم بعد از برگشت رفیقم را گم کردم و من هیچ چیزی نداشتم نه پولی نه لباسی بنده خدا با زیر شلواری به ایران برگشته بود ما به شوخی به او می‌گفتیم هر موقع رفتی عراق مواظب باش و همیشه شلوار بپوش😩
حدود ۲۰ سال پیش به مناسبت میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها در مسجد جامع نجف آباد اصفهان مراسمی برپا بود و مسابقه برگزار شد که در اون مسابقه اسم من در اومد برنده یک دست فنجان چینی شده بودم ما که از قبل در حجره خود یک فلاکس دوقلو داشتیم با این فنجان ها بساط چاییمان تکمیل شد☕️