eitaa logo
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
727 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
27 فایل
بـہ نام حامیِ حامیـ❤️‍🩹ـــم هنوزم بـہ ـ؋ـکر تو شبا میرـہ خوابم🎤🥀 Me¹: @Hamim2026 Me²: @R_Alizade51 𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶 طلوع چنل 1404/5/21
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا پروف کانالو برداشتید؟😂 بی نام و نشون شدیم...
خب بِرِن کناااار بِرِن کنااااار که پارتای امروز دِرَن میَن😀...
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #پارت_۵۵ هودی سفیدمو پوشیدم. موهامو که حالا تا یکم بالای زانوم بود رو باز گذاشت
خنده ام گرفته بود _ببخشییید آهنگ تموم شد اما دوباره شروع شد. ایندفعه دیگه خودمم حفظ شده بودم چشامو بستم خوندم _همه چیزی که دارم اوووونههههه... صدای بلند بابا به صدام اضافه شد _مث خودتههه دیوووووونههههههه ترسیده از نزدیک شدن یهویی بابا قطع کردم.بابا کی اومد تو آشپزخونه؟ بابا بلند خندید _بسه باباجان خسته نشدی انقد یه آهنگ؟ تو که اهل این نیستی با کارات آهنگ گوش کنی؟ _آخه داغه داغه بابا...تازه قراره ساعت ۳ پخش شه. بابا همونطور که داشت لیوانشو آبجوش میکرد گفت _پس تو از کجا داری؟ آب دهنمو قورت دادم _خب ماهرخ واسم فرستاد دیگه ، آهنگ داداششه. بابا متفکر نگام کرد _حامیم؟؟ _اوهوم. صداش براتون آشنا نبود؟ ابروهاش بالا پرید ، آروم گفت _چرا...راست میگی. معنی دار نگام کرد _هنوز منتشر نشده خوب طرفدار پیدا کرده؟؟؟ یکم استرس بهم دست داد.لبخند زدم و هیچی نگفتم و خودمو با ریختن مواد کیک توی شیشه مشغول کردم.یکم دستم میلرزید. بابا کنارم تکیه داد به کابینت _راستش عسل،من یادم رفته بود که بهت بگم، اونروز اومده بودش شرکت. بعدش هم که امیر اومدو تو ناراحت شدی دیگه گفتم ازین چیزا حرف نزنم.اما الان میخوام ازت بپرسم‌... گوشی مامان زنگ خورد و باعث شد بابا سکوت کنه. صدای مامان میاد که داره خاله حرف میزنه _الو سلام آبجی بابا چرا ادامه نمیده؟ چی میخواد بپرسه؟ روم نمیشد به بابا نگاه کنم.ناچار یکم سرمو چرخوندم.دیدم با لبخند بهم زل زده. موهامو فرستاد پشت گوشم. _خودشم مثل آهنگاش طرفدار داره؟؟ لبمو گاز گرفتم گفتن جملات برام سخت بود.ایکاش مامان رو به روم بود _نمید‌ونم...من...من اصلا باهاش حرف نزدم که بشناسمش...یا بخوام طرفدارش شم! بالبخند گفت _باور میکنم عزیزم.
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
#پارت_۵۶ خنده ام گرفته بود _ببخشییید آهنگ تموم شد اما دوباره شروع شد. ایندفعه دیگه خودمم حفظ شده ب
بالبخند گفت _باور میکنم عزیزم. ازین جمله اش یک نفس عمیق پنهونی کشیدم. دلم میخواد بهش بگم _ اون منو دوست داره ولی من هنوز حسی بهش ندارم. _نمیدونم چجوری با دو سه بار دیدار کوتاه بهم علاقه مند شده؟ _دوست دارم ازش بخوام موقعیتی پیش بیاره که باهم حرف بزنیم و اشنا شیم اما هرکار میکنم هیچی نمیتونم بگم... مامان سکوت منو بابا رو شکست و بلند گفت _آنیلا و افشین میان ایران توهمین هفته... بعد آروم گفت _نه آبجی خیلی غافلگیر شدم... ازینکه بعد چندوقت فراره خاله رو ببینم خوشحال شدم. بابا آروم بهم گفت _ردیفش میکنم زد به شونه ام و از آشپزخونه رفت بیرون. چی رو میخواد ردیف کنه؟ حامیو؟افشینو؟چیو؟ ای بابا...چرا کامل حرف نمیزنه؟ چرا من نمیتونم از درونم حرف بزنم؟ بعد اینکه رو مبل نشست گفت _منتظر براونی خانم سرآشپز هستیم. دوباره به خودم اومدم و مشغول ادامه ی دسر شدم. مهران(پدرعسل)🤝🎩 به عسل گفتم ادامه دسرو اماده کنه تا خودم مشغول صحبت با مادرش بشم.نشستم مبل رو به روی کتایون _کتایون؟ توی حالت ریلکس سرشو. تکیه داده بود به مبل چشاشو بسته بود _بله؟ _این دوست عسل هست،ماهرخ... چشاشو بازکرد _خب؟ _یه داداش داره.اسمش چیه؟ با تعجب لباشو جمع کرد _حامیم؟ _آره همون... خندید _خب چیشده؟ _هیچی‌...چندروز پیش اومد دفترم.درباره عسل صحبت کنه. تکیه شو از مبل برداشت. _جدی؟چی گفت؟ _هیچی گفت تایم میخوام بیام خونتون.اما من به خاطر امیر ردش کردم، هرچند که اونم نتیجه نداشت. _خب؟ ردش کردی دیگه؟ چیزی که به عسل نگفتی؟ بااون صورت ماسک زده که سبز پسته ای بود خیلی خنده دار شده بود و جدی حرف زدن بهش نمیومد. خندمو جمع کردم _نه نگفتم اما خب با ماهرخ دوستن و بی اطلاعم نیست. فکر میکنم برای همین این آهنگه رو گذاشته که به من بگه. میخوام اگه موافق باشی فردا بعد کلاسش تایم بزارم این دوتارو ببرم بیرون ببینم چی میگن به هم؟ ابروداد _خیلی خب هرکار فکر میکنی خوبه انجام بده. _ماسکت نریزه... هین کشید و دوباره سرشو گذاشت رو تاج مبل. گوشیمو تو دستم جا به جا کردم _چه یهویی خواهرت اینا تصمیم گرفتن بیان اینجا؟ _نمیدونم والا خودمم تعجب کردم. آنیلا میگه افشین گفته دلم برای فامیلامون تو ایران تنگ شده. از یه طرفم گفته میخوام برم از آقا مهران بپرسم این شراکت جدیدش چجوریه؟ میشه منم راه بده یا بین دوستاش؟ ازین شراکتا بازم هست که به من معرفی کنه یانه؟ هوووم تا تهش گرفتم، افشین پسر پول دوستیه و کتایون اشتباه کرده به خواهرش شراکت مارو گفته. الانم اگه میخواد بیاد نیت خوبی نداره، یا فضولیه یا... نگام رفت سمت آشپزخونه ، یاد اونروز توی حیاط خونه عزیز افتادم، یا فضولیه...یا عسل!!!
امروز پارت هدیه داشته باشیم؟🤔 بستگی به شماها داره:) پیوی رقیه رو قلب بارون کنید 👇 هرکس موافقه قلب بفرسته پیوی مالک عزیزمون😂🦋 @R_Alizade51
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سومین ارسالی شما برای تولد حامیم🦋 مگه میشه یه روز، این همه دلیل برای دوست داشتن داشته باشه؟ تولد حامیم، روزی که دنیا صاحب صدایی شد که بعدها پناه خیلی‌هامون شد. شروع رسمی مسیرش با «مثلا»، اولین قدمی که ما رو وارد این عشق کرد. و سالگرد «من»، آهنگی که باهاش خندیدیم، گریه کردیم، زندگی کردیم. ۲۶ بهمن، برای بقیه شاید فقط یه تاریخه… اما برای ما، یه خاطره، یه شروع، یه حس همیشگیه 🤍 تولدت آروم و بی صدا مبارکمون🖤 ●•●•●•●•●•●•✨🤍●•●•●•●•●•●• 𝒅𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒚 𝒋𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅 ▸▸ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 https://eitaa.com/Haamim2536
سلامممممممم🦋 من اومدممممم
استوری حامیم🥀 https://eitaa.com/Hamim2027 ____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______ 💫✨
حمایت🙂
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهارمین ارسالی شما برای تولد حامیم🦋 https://eitaa.com/Hamim2027 ____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______ 💫✨
تایم ۱۹:۱۹ فداتون🦋✨