eitaa logo
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
744 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.8هزار ویدیو
27 فایل
بـہ نام حامیِ حامیـ❤️‍🩹ـــم هنوزم بـہ ـ؋ـکر تو شبا میرـہ خوابم🎤🥀 Me¹: @Hamim2026 Me²: @R_Alizade51 𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶 طلوع چنل 1404/5/21
مشاهده در ایتا
دانلود
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سومین ارسالی شما برای تولد حامیم🦋 مگه میشه یه روز، این همه دلیل برای دوست داشتن داشته باشه؟ تولد حامیم، روزی که دنیا صاحب صدایی شد که بعدها پناه خیلی‌هامون شد. شروع رسمی مسیرش با «مثلا»، اولین قدمی که ما رو وارد این عشق کرد. و سالگرد «من»، آهنگی که باهاش خندیدیم، گریه کردیم، زندگی کردیم. ۲۶ بهمن، برای بقیه شاید فقط یه تاریخه… اما برای ما، یه خاطره، یه شروع، یه حس همیشگیه 🤍 تولدت آروم و بی صدا مبارکمون🖤 ●•●•●•●•●•●•✨🤍●•●•●•●•●•●• 𝒅𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒚 𝒋𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅 ▸▸ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 https://eitaa.com/Haamim2536
سلامممممممم🦋 من اومدممممم
استوری حامیم🥀 https://eitaa.com/Hamim2027 ____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______ 💫✨
حمایت🙂
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهارمین ارسالی شما برای تولد حامیم🦋 https://eitaa.com/Hamim2027 ____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______ 💫✨
تایم ۱۹:۱۹ فداتون🦋✨
خب ازونجا که چند روز پیش عید بود و امروز پیوی رقیه رو سوراخ کردین و رقیه هم پیوی منو..‌. میریم برای پارت هدیه (وسط ناشناس 🦦🦋)
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
#پارت۵۷ بالبخند گفت _باور میکنم عزیزم. ازین جمله اش یک نفس عمیق پنهونی کشیدم. دلم میخواد بهش بگم
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 (عسل) 👀🫀 کنار بابا نشسته بودم و از پنجره مسیر خونه تا مدرسه رو نگاه‌میکردم. یهو بابا پرسید _شغل بابای ماهرخ چیه؟ چجور خانواده ای هستن؟ چقدیهویی!نفس عمیقی کشیدم _راستش...خانواده خوبی اند. ماهرخ خیلی از خونوادش نمیگه ولی چیزی که من خودم دیدم اینه که خیلی باهم گرم و صمیمی اند. خیلی پشیبان همدیگه ان. اون چندساعتی که خونوشون بودم حس تنهایی نمیکردم واقعا! پدرشم...پزشکه... بابا سرتکون داد. _میدونی براچی خاله ات داره میاد ایران؟ _نه نمیدونم ؟لابد دلش تنگ شده دیگه، برا مامان و عزیز . _هه نه عزیزم... برا اینکه از مامانت فهمیده بابات داره پروژه جدید راه میندازه رفته به پسرش گفته ، اونم تصمیم گرفته بیاد اینجا سروگوش اب بده ببینه چه خبره . ابروهام از این طرز تفکر بابا پرید بالا _نه باباجون... فکر نمیکنما؟ نیم نگاهی بهم انداخت _فکر کن! در ضمن،منتظر ابراز علاقه ی پسرخالتم به خودت باش؛ برات برنامه داره. پوزخند زدم،اونی که من میشناسم فکر نمیکنم طی این سالها عوض شده باشه. علاقه؟ برای اون مفهومی نداره . رسیدیم رو به روی مدرسه و من پیاده شدم از ماشین. نگام افتاد به ۲۰۷داداش ماهرخ که اونطرف کوچه بود. ماهرخ پیاده شد و درو به هم زد . همینطور که ماهرخ میومد طرف مدرسه و داداشش نگاهش میکرد یهو نگاهش به من گره خورد. ماهرخ اومد باهام دست داد. دست همو گرفتیم طرف مدرسه بریم که یهو ماهرخ گفت _عه عسل... بابات از ماشین پیاده شد. برگشتم. بابام همونطور که داشت کتش رو مرتب میکرد میرفت طرف ماشین حامی. ماهرخ دستمو فشار داد با استرس گفت _وااای عسل! بابات داره میره طرف حامیم! یکم نگاه کردم دستشو کشیدم _بیا ! الان بابام داشت باهام حرف میزد نگران نباش؛فکر نمیکنم اتفاق بدی بیفته. ماهی سر تکون داد و باهم وارد مدرسه شدیم.
ولی ناراحت شدم دوستان... دفعه ی بعد درخواست ها به تعداد الان باشه پارت هدیه نمیدم‌. ایندفعه هم برای اصرار رقیه بود❤️🫂
رقیه پایان ناشناس رو بزن خیلی وقته ناشناس گذاشتی همسایه ها میخوان فور بدن
ای‌وای‌اینجاااارووو‌..چه‌خوشگل‌شدهه✨💘