خب ازونجا که چند روز پیش عید بود و امروز پیوی رقیه رو سوراخ کردین و رقیه هم پیوی منو...
میریم برای پارت هدیه
(وسط ناشناس 🦦🦋)
𝓗𝓪𝓶𝓲𝓶
#پارت۵۷ بالبخند گفت _باور میکنم عزیزم. ازین جمله اش یک نفس عمیق پنهونی کشیدم. دلم میخواد بهش بگم
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#پارت_۵۸
(عسل) 👀🫀
کنار بابا نشسته بودم و از پنجره مسیر خونه تا مدرسه رو نگاهمیکردم.
یهو بابا پرسید
_شغل بابای ماهرخ چیه؟ چجور خانواده ای هستن؟
چقدیهویی!نفس عمیقی کشیدم
_راستش...خانواده خوبی اند. ماهرخ خیلی از خونوادش نمیگه ولی چیزی که من خودم دیدم اینه که خیلی باهم گرم و صمیمی اند. خیلی پشیبان همدیگه ان. اون چندساعتی که خونوشون بودم حس تنهایی نمیکردم واقعا!
پدرشم...پزشکه...
بابا سرتکون داد.
_میدونی براچی خاله ات داره میاد ایران؟
_نه نمیدونم ؟لابد دلش تنگ شده دیگه، برا مامان و عزیز .
_هه نه عزیزم... برا اینکه از مامانت فهمیده بابات داره پروژه جدید راه میندازه رفته به پسرش گفته ، اونم تصمیم گرفته بیاد اینجا سروگوش اب بده ببینه چه خبره .
ابروهام از این طرز تفکر بابا پرید بالا
_نه باباجون... فکر نمیکنما؟
نیم نگاهی بهم انداخت
_فکر کن! در ضمن،منتظر ابراز علاقه ی پسرخالتم به خودت باش؛ برات برنامه داره.
پوزخند زدم،اونی که من میشناسم فکر نمیکنم طی این سالها عوض شده باشه.
علاقه؟ برای اون مفهومی نداره .
رسیدیم رو به روی مدرسه و من پیاده شدم از ماشین.
نگام افتاد به ۲۰۷داداش ماهرخ که اونطرف کوچه بود. ماهرخ پیاده شد و درو به هم زد . همینطور که ماهرخ میومد طرف مدرسه و داداشش نگاهش میکرد یهو نگاهش به من گره خورد.
ماهرخ اومد باهام دست داد. دست همو گرفتیم طرف مدرسه بریم که یهو ماهرخ گفت
_عه عسل... بابات از ماشین پیاده شد.
برگشتم. بابام همونطور که داشت کتش رو مرتب میکرد میرفت طرف ماشین حامی.
ماهرخ دستمو فشار داد با استرس گفت
_وااای عسل! بابات داره میره طرف حامیم!
یکم نگاه کردم دستشو کشیدم
_بیا ! الان بابام داشت باهام حرف میزد نگران نباش؛فکر نمیکنم اتفاق بدی بیفته.
ماهی سر تکون داد و باهم وارد مدرسه شدیم.
ولی ناراحت شدم دوستان...
دفعه ی بعد درخواست ها به تعداد الان باشه پارت هدیه نمیدم.
ایندفعه هم برای اصرار رقیه بود❤️🫂
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح شد چشمام خشک شد،
به راه نیومدی دلم واسه تو خودشو
کشت ،مرد)
(صبح بخیر)
🤍🤍🤍
https://eitaa.com/Hamim2027
____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦_______
💫✨