⭑.𝐻̸꯭𝑎𝑀꯭𝑦 𓍢 ۫ ֢
رمان #آوایستآرهها @Hamim_alis
رمان #آوایستآرهها
Part1
(صدای آلارم گوشی با تموم قدرت در اتاق پیچید،
+اه بازم دیرم شد!
روزه اول دانشگاهه و من گرفتم خوابیدم؟!
-نفس؟ مامان بلند شو بیا صبحونه!
+مامااان کلی دیرم شده!
سریع بلند شدم مانتوی مشکی ساده و بلند و یک روسری آبی کاربنی پوشیدم و نشستم که بند کفشمو بستم و دویدم پایین
بعد کلی ترافیک و غرغر رسیدم وای اینجا رو نگاه! دانشکده ادبیات! خونه آرزوهای من! رویای معلمی و نویسندگی..)
نفس داشت از پله ها بالا میرفت و چادرشو سفت چسبیده بود..
که یک پسر قد بلند از روبه رو پیچید و به سختی به هم برخورد کردن......
برگه ها از دو طرف بازوی مرد به زمین افتادن
مرد کاملا جدی گفت:من متاسفم.
نفس هم سعی کرد کمکش کنه برگه ها زودتر جمع بشن از روی زمین
که دست نفس خورد به دست اون پسر
نفس سرشو بالا آورد و نگاه چشمای رنگیش با چشمای قهوه ای اون مرد گره خورد
انگار زمان ایستاده بود و مات آن دو شده بود، نفس سریع سرشو پایین انداخت
(چرا محو این پسره شدی آخه تو دختر؟ بیخیال دیگ قرار نیست ببینمش)
..
⭑.𝐻̸꯭𝑎𝑀꯭𝑦 𓍢 ۫ ֢
رمان #آوایستآرهها Part1 (صدای آلارم گوشی با تموم قدرت در اتاق پیچید، +اه بازم دیرم شد! روزه اول
رمان #آوای_ستآرهها
Part2
وارد کلاس جدیدش شد در ردیف دوم نشست همه مشغول صحبت بودن و دختر و پسر همه به نحو خاصی خوشحالی تو چشماشون موج میزد
(وای این داره کجا میاد؟! خدایا من چرا انقد بدبختم این مرده استادمه؟! منو باش گفتم دیگ نمیبینمش اه)
+سلام بچه ها خیلی خوش اومدین امیدوارم ترم خوبی رو در کنار هم دیگه داشته باشیم! معرفی میکنم من محمد صالحی ، استاد تاریخ ادبیات شما هستم!
(چه اسم قشنگی! محمد! محمد و نفس! اه چی میگی تو؟ انتظار داری از بین اینهمه دختر خوب و خوشگل تو رو انتخاب کنه؟! هه. )
قلم در دستش چرخید و بی هدف روی کاغذ خطوطی کشید درست مانند افکارش.
(نه من هیچ علاقه ای بهش ندارم! فقط ی برخورد معمولی بود!)
+نفس موسوی؟
نفس موسوی هست؟!
ـ اممم بله استاد ببخشید متوجه نشدم!
بچها: ههه معلوم نیس فکرش پیش کیه... و زدن زیر خنده
نفس سرشو انداخت پایین
+بس کنید ساکت!
پس خانوم موسوی شمایین!
ـ بله ، بله استاد
محمد لبخند عمیقی زد و به ادامه حضور غیاب پرداخت
بالاخره کلاس تموم شد، نفس تند تند شروع کرد به جمع کردن وسایلش..
همه دخترا دور استاد جمع شدند و درحال دلبری بودن به بهانه سوال درسی!
اما نفس هیچ علاقه ای نداشت به جمع اونا بره
استاد هم نمیتونست چشم از نفس برداره
نفس داشت از کلاس خارج میشد که یهو
+بچه ها جلسه بعد لطفاً این سوالات رو بیارین فعلا خدافط! خانوم موسوی ی لحظه
ـ بله استاد؟!
....
⭑.𝐻̸꯭𝑎𝑀꯭𝑦 𓍢 ۫ ֢
رمان #آوای_ستآرهها Part2 وارد کلاس جدیدش شد در ردیف دوم نشست همه مشغول صحبت بودن و دختر و پسر همه ب
رمان #آوایستآرهها
Part3
-بله استاد؟!
+خانوم موسوی ما واقعا برای صبح و برخوردم با شما عذر خواهم!
- نبابا این چه حرفیه استاد.
هر دو میخواستند بحث ادامه پیدا کند اما حرفی برای گفتن نبود ولی مگر عشق دنبال بهانه نیست؟
- با اجازه استاد روز خوش!
او رفت و چشمان محمد هم به دنبالش!
نفس خسته و کوفته در اتاقش و باز کرد و چادرشو در آورد و لباساشو عوض کرد و روی کاناپه کنار پنجره نشست و زانو هاشو تو بغلش جمع کرد...
+ نفس؟ چخبر دانشگاه چطوری بود؟
- عالی بود مامان بهتر از این نمیشد
بارون نم نم میبارید و نفس به پنجره خیره شده بود و عکس چشمان محمد رو تصور میکرد..
+ واقعا دانشگاه عالی بود؟ همونطور که میخاستی؟
- بَ له! همون بود ک میخواستم فقط ...
+ فقط چی ؟
- نمیدونم ی حس عجیبی دارم! ذهنم پر شده از فکر! مثل یک اتاق تاریک که نور بهش نمیتابه!
+ این فکرها همش امتحانه مادر! دل باید محکم تر از چشم باشه..
قطره ای از آب باران روی شیشه لغزید و ماند سر پنجره لرزان ..
نفس در آن صورت محمد را میدید..
+ نفس؟ میخای بشینی و همین طور به پنجره زل بزنی؟ نکنه یادت رفته امشب چخبره؟
- امشب چخبره مگه؟!
+ وا دختر خنگ مگ یادت رفته عموت اینا میان خواستگاری؟ هفته پیش برای چی رفتیم لباس خریدیم پس؟ ی دانشگاه رفته ببین فراموش کرده پسر عموشو!
- وای مامان اصلا حواسم نبود الان ساعت چهاره کلی دیر شده!
+ چی دیر شده؟ خانوم دانشگاه تشریف داشتی ما خودمون کارا رو کردیم..
- هوفففففف علی رضا کجاس راستی؟
+ رفته میوه شیرینی بخره ده دقیقه دیگ میرسه
- چه عجب رالف خرابکار ی جا به درد خورد
+ عههه چیکار داری پسرمو؟
- عی مامان شمام با این پشمکت
(وای پسر عموم کاش نیاد من محمد استادمو میخام! الان ک فکر میکنم واقعا دوسش دارم اه!)
...
⭑.𝐻̸꯭𝑎𝑀꯭𝑦 𓍢 ۫ ֢
رمان #آوایستآرهها Part3 -بله استاد؟! +خانوم موسوی ما واقعا برای صبح و برخوردم با شما عذر خواهم! -
رمان #آوایستآرهها
Part4
«صدای زنگ خونه»
+ نفس برو علی رضاست..
- وا مگ کلید نداره؟
- سلام علییی
+ سلام عروس خانوم
- نگو اینطوری اه نه به باره نه به داره هنوز
+ هم به داره هم به باره
- نههههههههه خیر
+ بیا میوه ها رو بشور انقد حرف نزن بابا کلمو خوردی زودتر بری من از دستت راحت شم خواهر میخام چیکار؟
- ممنون بابت میوه ها علی رضا خان
میوه ها رو شست و تو ظرف چید و برنج رو آماده کرد برای شام و ظرفا رو هم پاک کرد و بقیه کارا واگذار کرد به مامانش نازنین خانوم
و بلند شد و کت شلوار نسکافه ای شو با روسری نسکافه ای سرش کرد و گره زد و نشست جلوی آینه ، نفس واقعا زیبا بود! با اون دو چشم خاکستری و لبای قلوه ای و بینی کوچکش و پوست شفافش حتی بدون آرایش هم میدرخشید! کمی آرایش کرد و
(خدایا میشه امیر علی از ازدواج با من پشیمون بشه؟ لطفا؟ و من بتونم به محمد فکر کنم؟ میشه نه واقعا میشه؟)
+ نفسسسسس؟ بدو دختر برو تو آشپز خونه عموت اینا اومدن!
- چشمممم مامان الان
اما انگار نفس هیچ استرسی نداشت رو صندلی داخل آشپز خونه نشست و به محمد فکر میکرد ..
امیر علی به همراه پدرش آقا رضا که خودش هم مثل پسرش دکتر بود به همراه خانومش نرجس خاتون و عروس بزرگترشون فاطمه و برادر بزرگتر امیرعلی ، «امیر حسین» وارد شدند.
- سلام خیلی خیلی خوش اومدین بفرمایید بشینین
+ سلام نازنین خانوم چطورین احوال شما ببخشید زحمت دادیم!
- سلام علی رضا جان پسر گلم خوبی عمو جان
+ سلام بفرمایید بشینین سلامت باشین
نفس نمیفهمید چی به چیه فقط به محمد فکر میکرد و اینکه چطور امیر علی رو دست به سر کنه!
مامان نفس : خیلی خوش اومدین قدم روی چشم ما گذاشتین
فاطمه خانوم : خیلی ممنون ببخشید زحمت دادیم!
نازنین: این چه حرفیه! خیلی خوشحال شدیم!
عمو : علی رضا جان کار و کاسبی چطوره؟
+ شکر خدا عمو خوبه!
همه با خوشحالی سرگرم خوش و بش بودن
که زنعمو : نازنین خانوم ؟ نفس جان تشریف نمیارن؟
+ چرا چرا ! میگم بیاد الان چشم! نفس جان؟ نفس؟ چایی بیار مادر؟
- چشممم مامان
...
⭑.𝐻̸꯭𝑎𝑀꯭𝑦 𓍢 ۫ ֢
رمان #آوایستآرهها Part4 «صدای زنگ خونه» + نفس برو علی رضاست.. - وا مگ کلید نداره؟ - سلام علییی
رمان #آوایستآرهها
Part5
- سلام!
+سلام عروس گلمممم
-سلام عمو جان! به به چه چایی خوش رنگی
به ترتیب از کوچیک تر به بزرگتر
نوبت امیر علی شد!
- بفرمایید...
+اممم .. مم ممنونم
نفس استرس رو از چشمای و لحن صحبت امیر علی تشخیص داد امیر لبخند محبت آمیزی روی صورتش بود اما حیف . حیف که نفس دلش پیش محمد گیر کرده بود!
عمو : ما خیلی وقته که فامیلیم و از بچگی این دو تا دختر و پسر رو برای هم کنار گذاشتیم و خدا رو شکر هر دو خونواده همو میشناسیم و با شرایط هم آشنایی داریم! سوالی از بنده دارین درخدمتم پسرم که دکتره و مستقله و خونه و ماشین رو خودش تونسته بخره دختر شما هم که به زودی معلم میشه چی از این بهتر نازنین خانوم؟
+بله آقای موسوی حق با شماست! امیر علی پسر خوب و با ایمانیه و من هم بدی ازش ندیدم و موافق این وصلتم
زنعمو : قربون دهنتون نازنین جان از قدیم گفتن عقد پسر عمو دختر عمو تو اسمونا گرفته شده ! حالا هم با نفس جان برین تو اتاق حرفاتونو بزنین که ما یک بله قشنگ از دهن نفس جان بشنویم!
- با اجازه
به طرف اتاق نفس رفتن ..
- شما اول بفرمایین نفس خانوم!
امیر علی روی صندلی نشست و نفس هم روی تخت
بعد کلی سکوت بالاخره امیر علی حرف زد
+ خب راستش ما ارتباط خونواده گی داریم ولی اگ سوالی دارین بپرسین..
نفس اصلا سوالی نداشت ..
- بله درسته اما ....
+ اما چی؟!
ترس در چشمان امیر علی موج میزد این لحن یعنی پس زدن من؟
- ببخشید بزارین حرف اخرمو اول بزنم!
نفس عمیقی کشید و ادامه داد...
- شما پسر نجیب و عالی ای هستی هم خودت هم خونواده ت هم شغل خوب هم همه چی ... اما منو شما از بچه گی با هم بزرگ شدیم من نمیتونم به چشم یک شوهر به شما نگاه کنم .. اممم چطوری بگم ...
+ نیاز نیست چیزی بگی خب نوع نگاه تو تغییر بده نفس!
نفس سرشو انداخت پایین...
+ چشید نفس؟ دنبال بهونه بودی برای رد کردن من؟ الان ؟ مث برادارتم اره؟ هه ! چرا شما دخترا اینطوری این؟ عیب پیدا نمیکنین میگین تو مث برادرمی؟ وای نفس وای! حس نمیکنی دیر شده من دو سال تموم منتظر تو بودم الان که وقتش رسیده پس میزنی منو؟ ی دلیل حداقل واسه رد کردن من بیار ! که شب آروم بتونم بخوابم ...
نفس به چشمای امیر علی زل زد آن چشم ها زیبا بودن اما مانند چشمان محمد نبودن چشمای امیر علی به پدرش رفته خاکستری خانوادگی چشم رنگی بودن مثل نفس و برادرش علی رضا..
نفس خیلی مصمم لبانش را تکان داد و
- امیر علی تو که حرف از دلیل و منطق میزنی مگ خودت برای دوست داشتن من دلیل داری ها؟
چیشد ؟ اره امیر علی اره ! همونطور که دوست داشتن دلیل نداره دوست نداشتن هم دلیل نداره...
...
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⿻↫
. 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . ᯽ . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 .
𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐩𝐥𝐞𝐚𝐬𝐞 ↬@Hamim_alis
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⿻↫
. 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . ᯽ . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 .
𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐩𝐥𝐞𝐚𝐬𝐞 ↬@Hamim_alis
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⿻↫
. 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . ᯽ . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 .
𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐩𝐥𝐞𝐚𝐬𝐞 ↬@Hamim_alis
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⿻↫
. 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . ᯽ . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 .
𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐩𝐥𝐞𝐚𝐬𝐞 ↬@Hamim_alis
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⿻↫
. 𓂃 . ⋆ . 𓂃 . ᯽ . 𓂃 . ⋆ . 𓂃 .
𝐣𝐨𝐢𝐧 𝐩𝐥𝐞𝐚𝐬𝐞 ↬@Hamim_alis