وقتی دبیر اومد سر کلاس برگشت گفت خانم فلانی تو شاگرد من بودی درسته؟
گفت از چشمات میشه فهمید،یاد این افتادم که چقدر عاشقانه چشماش رو میپرسیدم و اینجوری شد که کل اون زنگ هیچی درس نفهمیدم.
دلم میخواد بهش برگردم حتی با اون همه کارایی که باهام کرد هنوز حاضرم بهش پیام بدم و بگم...میشه دوباره مثل قبل شیم؟
اما این یه نفر با همه فرق داشت،تنها کسی بود که حاضرم دوباره باهاش دوست شم،تنها کسی بود که نهایت ذوق منو دید،تنها کسی بود که دیوونه وار عاشقش بودم،تنها کسی بود که براش خیلی جنگیدم،تنها کسی بود که هنوزم عاشقشم،تنها کسی بود که حسادت های از سر دوست داشتن من رو دید،و بعد اون من دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم و بتونم کارایی که براش انجام دادم رو برای کس دیگه ای بکنم.
از اینکه فردا قراره با این حجم از دلتنگی دوباره ببینمش و عذاب بکشم متنفرم،حس مرگو داره.