eitaa logo
بــیـ رحـمـ🥀
182 دنبال‌کننده
62 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلامم زیبا~✨️ شروع بی پایان:1404/11/22❤️‍🩹 چنل اصلیمون~ @hamim149 نویسنده:~Zeynab🫀 کاری داشتی؟ @Zeynab_hami رمان~بی رحم🥀 رمانی از عشق و نفرت❤️‍🔥 لف؟ممبر های من لف نمیدن😌 بمونین برامون🥰
مشاهده در ایتا
دانلود
میخوام پارت بدم🛐😅
به نام خدا❤️‍🩹 پارت ۱۶~🤍🙃 بی رحم🥀 حامی صبح که بیدار شدم قبل بیدار شدن حامی رفتم تو اتاق کارم خیلی میترسیدم اگه دوباره محمد بیاد چی چی میشه چی کار کنم تو یه این فکر ها بودم که حانا اومد حانا:حامی حامی:حانا تو بیدار شدی برو بخواب زوده حانا:نه بابا چه خوابی باید برم مطب حامی:باشه هرجور میخوای واییی منم باید برم تمرین حانا:باشه من میرم صبحونه درست کنم حامی:باشه قشنگم حانا:❤️‍🩹 حامی:حانااااااااا حانا:بله چی شده😰 حامی:این چیه؟ حانا:چی چیه حامی:نمیبینی واقعا! حانا:نه اون چیه؟ حامی:نمیبینی لباس عروست اینجاس! حانا:چی! حامی:حانا من از اول میدونستم داری دروغ میگی اون کبودی ها رو هم خودت کردی حانا:حامی چی میگی مگه من خر.م که این کارو بکنم حامی نکن حامی:ولم کن میخوام برم از اول هم منو دوس نداشتی حانا:حامی نه تورو خداااا😭 حامی. باورم نمیشد! اون به من گفت محمد منو بیهوش کرد و برد! اما لباسش رو وقتی میخواسته از خونه فرار کنه عوض کرده و رفته نباید ار اول باورش میکردم💔 حانا یعنی چی چه اتفاقی داشت میوفتاد این لباس اینجا چی کار میکنه چرا اینجاس چرا چرااااااا😭همون لحظه یه پیام برام اومده پیام:فک میکنی فرار میکنی و میری این کارت بی تاوان میمونه؟زندگیت رو جهنم میکنم. محمد میدونستم کار محمد بود چرا اخه از من چی میخواد چرا باید این جوری شه هر چی زنگ میزدم به حامی جواب نمیداد فرید هم جواب نمیداد یعنی اون ها باور کرده بودن که من رفتم و اونا رو ترک کردم؟واقعا چجوری تونستن باور کنن همون لحظه پا شدم و رفتم خونه فرید فرید:کیه حانا:منم فرید:بله چی کار داری حانا:داداش من برات مهم نیستم مگه نمیفهمی منو محمد دزدیده فرید:ههههه🤣چقدر خنده دار بود محمد چرا باید تورو بدزده حانا یعنی هیچکدوم باور نمیکنین؟ فرید:نه نمی‌کنیم برو گم.شو از خونه ی من برو بیرون حانا:باشه.....میرم.....اما پشیمون میشی فرید:بیروننننننن حانا نمیدونستم چی کار کنم رفتم خونه یه نامه برای حامی نوشتم و همون لحظه............ ادامه دارد🙃🤍 کپی❌
به نام خدا❤️‍🩹 پارت۱۷~🤍🙃 بی رحم🥀 حانا همون لحظه با تیغی که دستم بود رگم رو زدم و دیگه هیچی ندیدم............ حامی خیلی اعصبانی بودم میخواستم برم و لباسامو از خونه بردارم که دیدم حانا پخش زمین شده..........رگش رو زده بود..............همه جا پر از خون شده بود...........فقط من بودم و اونی که از دستش داشت خون میومد سریع بردمش بیمارستان دکتر گفت حالش خوب نیست خون کم داره باید بهش یکی خون بده و خوشبختانه خون من به خونش می‌خورد توی همین مدت فرید هم اومده بود خیلی استرس داشت منم داشتم خب باید می‌داشتیم زندگیمون توی اون اتاق داشت جون میداد......رفتم و خون و دادم بعد از اینکه فک کردیم داره خوب میشه دکتر گفت باید بره کما💔قلبم وایساد انگار دیگه نمیتپید........فرید هم حالش بد شد..........همه چی به هم ریخته بود توی اون لحظه یه پیام برام اومد............. پیام:اقا حامی دیدی به زنت اعتماد نداشتی حانا راست گفت من اونو دزدیم اما تو باور نکردی برای اینکه من لباس عروس رو دوباره اومدم و گذاشتم توی خونت؟واقعا برای همین الان زندگیت توی کما بستریه برو خوش باش..محمد حامی این پیام.........نه......یعنی......حانا راست گفت الان اون به خاطر من اونجاش نههههه....... .. ادامه دارد🙃🤍 کپی❌
۲ پارت دادم😌 نظرتون مهمه! https://daigo.ir/secret/82053012860
مرسی زیبارو😭🫀
هدایت شده از Ⓥⓐⓡⓔⓢ
https://eitaa.com/me_coldheart چنل دلیه دیشب زدم لطفا حمایت کنید امارم زیاد شه❤️‍🩹🖤🥀
درخواست زیاد بود.چشم🙃🤍
هعییی منم موقع نوشتم اشک ریختم🥲
خیلی خوبین💔
ندا جان معذرت ریپم نمیتونم جواب بدم اخه درخواستی نیست؟