eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
407 دنبال‌کننده
436 عکس
32 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌀. با ما همراه باشید!😭. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:70 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:چرااا وا خدانکنههه آوین:هوفف النی:من میرم موهامو
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:71 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 آوین:واییی شروین خیلی خوشحالمم😭✨ شروین:شاید باورت نشه ولی هیچوقت انقدر خوشحال نبودم!😃 آوین:هووووووو شروین:خب دیگه بریم آوین:شیشه ها پایین بود و باد خنکی کل ماشین رو گرفته بود،چشامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم،بعد از اون همه سختی،فهمیدن اینکه مامان و بابای واقعیم فوت شدن،بعد از ، از دست دادن تموم چیزایی که داشتم..پیدا کردن خواهرم و یکی که تا آخر عمر باهاش باشم...این دیگه واقعا زندگی واقعیه منه!..دیگه منم خوشحالم..دیگه منم یه زندگی خوب دارم.. النی:آوین و شروین رسیدن،رفتم بیرون که آوین رو دیدم،رفتم سمتش و بغ.لش کردم..بعد هم آوین و شروین رفتن داخل...منم پشتشون رفتم و پیش نورا نشستم... نورا:النی تو چیزیت شده؟ النی:چ..چی؟ نورا:یه جوری شدی،درد داری؟ النی:نه بابا،فقط یکم سردرد دارم خوب میشم. نورا:اگه میخوای یه قرص دارم بدم بهت بخوری؟ النی:نه نورا خوبم میگم نورا:باشه هر چی خودت بگی 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:71 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 آوین:واییی شروین خیلی خوشحالمم😭✨ شروین:شاید باورت نشه ول
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:72 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:بعد از عروسی• آوین:عروسی تموم شد..یکی از بهترین روزای هر دختری..همه‌ی مهمون ها رفتن و فقط من و شروین و النی و حامی موندیم.. النی:حامی..ما دیگه بریم خونه؟ حامی:اره ولی چیزی شده؟خوبی؟ النی:اره فقط خسته شدم آوین:خب برین خونه ما هم الان میریم خونه دیگه النی هم امروز خیلی خسته شده برای بچه بده شروین:اره ما هم الان میریم دیگه حامی:باشه شروین ما رفتیم خوشبخت باشین خدافظ شروین:قربونت حامی خدافظ آوین:خدافظظظ 💓 النی:رسیدیم خونه،لباسامو عوض کردم و آرایشم رو پاک کردم و صورتم و شستم..یه قرص خوردم و رفتیم خوابیدیم... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ