eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
382 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:91 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:بریم من حاضرم.. آوین:باشه النی؛داشتیم توی پاساژ میگش
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:92 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •روز سفر• النی:لباساو وسایل و جمع کرده بودیم، وسایل و گذاشتیم توی ماشین که صدای ماشین شروین اومد. در پارکینگ و باز کردیم و رفتیم بیرون‌.‌. و حرکت کردیم.. حامی:صدای اهنگ زیاد بود.. نگاهم رفت سمت النی، خوابش برده بود اهنگ و کم کردم.. گوشیم زنگ خورد،شروین بود.. شروین:حامی حامی:بله؟ شروین:داداش چرا انقدر اروم میای؟ حامی:تند بیام؟🗿 شروین:اره اینجوری که تو میری فردا هم نمیرسیم😐 حامی:شروین من نمیتونم سرعت و خیلی زیاد کنم،همینجوری میام میخوای تو تند تر برو زود تر برسی شروین:نه دیگه با هم میریم باشه حامی:قطع کردم.. از دو ماه پیش دیگه خیلی کم راننده‌گی کردم.. نه از ترس.. چون دیگه نمیخوام کسی ناراحت شه، •2 ساعت بعد• النی:چشامو باز کردم.. درد تموم وجودم و گرفته بودم.. حامی نگاهم کرد و لبخند زد.. حامی:بالاخره بیدار شدی🦦 النی:خیلی خوابیدم؟ حامی:نه حدود دو ساعتی میشه النی:هوففف..حامیی حامی:جانم؟ النی:من گشنمه🗿 حامی:فک کنم جلو تر یه رستوران هست،اونجا نگه میداریم النی:اوم،باشه 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:92 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •روز سفر• النی:لباساو وسایل و جمع کرده بودیم، وسایل و گذاش
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:93 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:رستوران• النی:هر کدوم یه چیزی سفارش دادیم.. منتظر بودیم تا غذا ها رو بیارن.. النی:من میرم سرویس بهداشتی حامی:باشه عزیزم برو النی:سرویس بهداشتی بیرون بود رفتم سرویس بهداشتی.. دستامو شستم و یه آبی زدم به صورتم.. اومدم بیرون و رفتم سمت رستوران.. یکی داشت میومد دنبالم، از صدای قدم هاش متوجه شدم ولی وقتی برگشتم کسی نبود!! یکم ترسیدم ولی رفتم داخل.. حامی:خوبی النی؟ النی:ا اره خوبم النی:غذا ها رو خوردیم و دوباره حرکت کردیم.. داشتم به نامه ای که دیروز لب در بود فکر میکردم.. امید وار بودم که عادل تا اینجا هم دنبالمون نکرده باشه.. امیدوار بودم اون مردی که پشتم بود عادل نبوده.. •چند‌ساعت‌بعد• النی:بالاخره رسیدیم به ویلا.. پیاده شدیم و به هم کمک کردیم تا وسایل و ببریم داخل، وقتی وسایل ها رو بردیم همه خسته بودیم هر کدوم رفتیم توی اتاق های خودمون و چند ساعت خوابیدیم.. 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:93 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:رستوران• النی:هر کدوم یه چیزی سفارش دادیم.. منتظر
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:94 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دو ساعت بعد• النی:با صدای آوین بیدار شدم.. النی:چتهه🗿 آوین:پاشو یه چیزی درست کنیم الان شروین و حامی بیدار میشن النی:هوف؛باشه باشه النی:بلند شدیم یه چیزی درست کردیم که بخوریم..داشتیم سفره رو میچیدیم که صدای قدم اومد..فهمیدیم که بیدار شدن... حامی:به به چه بوی خوبی میاد شروین:دستتون درد نکنه النی:بله،کاری نکردیم که آوین:اره کاری نکردیم،بشینین النی:میگم بچه ها آوین:جان؟ النی:امشب بریم دریا؟🤓 حامی:من پایم آوین،شروین:ما هم پایه‌ایم🦦 النی:خب باشه غذا ها رو بخورین بعدش من ظرف ها رو بشورم بریم حامی:نه عزیزم من و شروین ظرف ها رو میشوریم💆🏻‍♀ شروین:چیییی🗿🔪 حامی:ظرف ها رو ما میشوریم💆🏻‍♀ شروین:بله بله میشوریم🗿 النی:عا،باشه •موقعیت:بعد از شام• النی:اینا رو نگااا🤣🤣 آوین:هیچوقت فکر نمیکردم حامی و شروین ظرف بشورن🤣 النی:وایییی دلم🤣بیا بریم آماده شیم تا ظرف‌هاشون‌ تموم شه🦦🦦 آوین:بریمم💆🏻‍♀ 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:94 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دو ساعت بعد• النی:با صدای آوین بیدار شدم.. النی:چتهه🗿 آ
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:95 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی؛رفتیم توی اتاق و لباسمونو و پوشیدیم.. رفتیم پایین که دیدیم حامی و شروین هنوز درگیر شستن ظرف ها هستن.. آوین:چهار تا دونه ظرف و یه ساعته نشستین؟🗿 حامی:این اخریشههه شروین:اخخ حامی من اگه بدونم اون لحظه چی تو ذهنت بوده که گفتی ما ظرف ها رو بشوریم..🦦🔪 النی:خوبه چهار تا دونه ظرف شستن دارن میمیرن🗿 آوین:وای ارهه النی:هعی پاشین لباس بپوشین بریم دیگه حامی:باشه عزیزم🦦 النی:عافلین😔🤍 شروین:من با همین لباسام میام خوبن🗿 آوین:کل هیکلت خیس شده، خوبه؟🗿 شروین:خشک میشه🦦 آوین:شروین برو لباستو عوض کن🔪 شروین:وای..چشم چشم النی:قدرتت🤣🤣 آوین:ادمو مجبور میکنن خشن شه😔🤣 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪