eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
390 دنبال‌کننده
447 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:4 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 از اونجا اومدم بیرون. سوار ماشین شدم و راه افتادم. دیگه نمیشد رفت دانشگاه
𝗣𝗮𝗿𝘁:5 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امـیـر🤍 این دختره از کجا پیداش شده بزا ببینم کیه...... آﻭﺍ🩰 رو مبل دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ خورد جانا بود جواب دادم.. جانا:الو سلام آوا:سلام خوبی جانا:مرسی بد موقعه که زنگ نزدم آوا:نه بابا نشسته بودم تو چی جانا:منم حوصله ام سر رفته میگم پایه ای بریم کافه؟ اوا:اره چرا که نه بیام دنبالت؟ جانا:نه من با تاکسی میام آوا:این چه حرفیه من میام دنبالت ادرس خونتون رو بفرس جانا:اوکی برات میفرستم ممنون اوا:خواهش میکنم میبینمت کاری نداری جانا:نه ممنون خدافظ اوا:خدافظ حـامـیـ🖇 داشتم یه پرونده رو میخوندم که امیر اومد داخل.... امیر:ببخشید حامی:بیا چی شد امیر:خب اسمت آوا هست اوا مرادی و اینکه 24 سالشه یه مادر داره که با اون زندگی میکنه پدرش هم وقتی 6 سالش بوده از دست داده اهل تهرانه و همین تهران هم زندگی میکنه دختر خیلی مرموزی و ... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
براتون ادیت میزنم . . فقط و فقط کافیه دو تا عضو واسه چنلم بیارین . . همین. . Me؟ @pv_Zeynabe
خیلی دوست دارم سریع سریع پارت بدم بریم سر موضوع اصلی داستان....
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:5 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امـیـر🤍 این دختره از کجا پیداش شده بزا ببینم کیه...... آﻭﺍ🩰 رو مبل دراز کشی
𝗣𝗮𝗿𝘁:6 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امیر:خیلی دختر مرموزی هست و... حامی:و؟ امیر:نمیدونم این درسته حقیقت داره یا نه ولی یه پرادر داره حامی:اوهههه میدونی برادرش چن سالشه کجاش رابطه‌شون چجوریه؟ امیر:چرا برای اونم تحقیق کردم آریا مرادی 29 سالشه رابطه خوبی با اوا مرادی داره و خارج از کشوره ترکیه. حامی:اوکیه باشه میتونی بری امیر:چشم قربان جـانـا✨ رفتم یه لباس مناسب و قشنگ برداشتم و پوشیدیم یه میکاپ زدم و اکسسوری و منتظر نشستم تا اوا بیاد که گوشیم زنگ خورد اوا بود سریع قطع کرد منم فهمیدم و رفتم پایین.... آﻭﺍ🩰 یه لباسی برداشتم پوشیدم یه میکاپ ملایم زدم و اکسسوری و تمام. رفتم سمت پاشین وقتی نزدیک شدم. یه تک زنگ زدم به جانا و سریع قطع کردم رسیدیم پایین منتظر موندم که در باز شد و اومد سوار ماشین شد جانا:بح سلام خوبی؟ اوا:سلامممم مرسی خوبم تو چی جانا:مرسی منم خوبم اوا:خداروشکر،بریم؟ جانا:اره برو... دلـارامـ🎀 چند روزی بود از اوا خبری نبود گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم. چند تا بوق خورد و قطع کرد. وااااا آوا همیشه جواب میداد چرا جواب نمیدههه نگران شدم و زنگ زدم به محیا 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
چنلت عالیههههه . مرسی عزیزم✨
عالیییییی بودددد✨✨✨✨✨✨ . ممننوننننننننن💘
این رمانتو دوست نداشتم واقعیتش و اینکه هیجانی عاشقانه بود قشنگتر بود هعب . میدونی چیه؟ این اصلا اول رمان هم نیست! یعنی من که دارم تند تند پارت میدم به خاطر اینه که هنوز شروع نشده اون قسمتای هیجانی.. صبر داشته باشید یه کم🗿 اگر ناشناس رو کویر نمیکنین چند تا پارت پشت سر هم بدم؟
مثل همیشه عالی بود 💖✨✨ . مرسییی💘
مکه اسمت زینب نیتس چرا آوا زدی ؟ . چرا بابا اسمم زینبه:) اسمی که توی فضای مجازی میگن آوا هست و الان یه اتفاقی افتهده برا همون اواعه😃
عالیییییییی مرسی ک زود زود پارت میدی . فدات✨