زاپاس بمونین...
شاید گزارش شدیم..
https://eitaa.com/joinchat/3060467253Cdacc0f34b3
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:7 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 مـحـیـا🌞 داشتم فیلم میدیدم که گوشیم زنگ خورد برداشتم دلارام بود جواب دادم
𝗣𝗮𝗿𝘁:8
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
دلـارامـ🎀
دوباره زنگ زدم اما بازم
جواب نداد
هوفففف
بی خیالش
5 روز بعد.
حـامـیـ🖇
توی اتاقم بودم.
این دختره چی توش داشته
که از روز اولی که دیدمش
محو چشاش شدم.
خدایاااا
پاشدم و رفتم بیرون
رفتم سمت اتاق جانا
در زدم و در رو باز کردم
جانا:بح داداش گلم چی شده که سر به ما زدی
حامی:مسخره بازی در نیار
کارت دارم
جانا:جانم؟
حامی:ببین اون دوستت
که نجاتت داد؟
اسمش چی بود...
جانا:آوا رو میگی؟
حامی:اره همون
آوا میگم
شماره مادرشو داری؟
جانا:اره چطور؟
حامی:تو بده کارت نباشه
جانا:بنویس....
حامی:مرسی خواهر گلم
(پیشونیش رو ب..و..سی..دم)
جانا:عجیبه
آﻭﺍ🩰
همینجوری توی اتاقم بودم.
و توی اکسپلور میچرخیدم
که مامانم اومد. داخل
مریم:دخترم؟
آوا:جانم مامان
مریم:پاشو کارتو بکن شب خاستگار داری
آوا:چه😐
مریم:خاستگار داری پاشو
آوا:مامان ولی من نمیخوام ازدواج کنم!
مریم:باید ازدواج کنی پاشو ببینم
آوا:ماماننننننن
مریم:کوفت و مامان ادم خوبیه
لباس و همه چی هم که داری
برای خونه هم همه چی اوکیه همه چی خریدم
آوا:حالا نمیشه یه جوری بپیچونی؟
مریم:آوا دمپایی میخوای قربونت برم؟
آوا:نه..غل..ط کردم چشم🤣
مریم:افرین دخترم دو ساعت دیگه میانااا
آوا:واییی
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
مسشه زودتر پارت بعدی رو بدی
.
خانواده از اینکه الانم توی گوشیم شاکی هستن😃