میشه بس کنین💁🏻♀؟
ما رمان +18 از حامیم نمینویسیم!
اگر هم بخوایم بنویسیم که نمیخوایم کانون نمیزاره🤷🏻♀!
کجای رمان های ما نه آخه کجاش +18 هست!
بد میاین میگین فن نما؟
به نظرتون خودتون فن نما نیستین😃؟
نمیخوام دیگه توی ناشناسم دیگه این حرف ها و اینا که مینویسین دیگه رمان ننویس رو ببینم😑!
من رمانم رو مینویسم💁🏻♀!
به هیچ کس هم ربط نداره که بنویسم یا نه🌚!
خواهشا اینو بفهمین دیگه حرفی ندارم دیگه هم توی ناشناس این پیام ها رو نبینم🤷🏻♀.
و اینکه همه ی اینا به دست حامیم رسیده🤣.
بچه ها یکم بشینین فکر کنین!
اخه حامیم مگه زندگی نداره،چرا باید بیاد تک تک رمان های ایتا و روبیکا رو بخونه🗿.
تورو خدا باور نکنین این چیز ها رو💆🏻♀!
اینجا بیشتر از همه شما فن نما هستین!
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗣𝗮𝗿𝘁:12 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 داشت راست میگفت.. منم از اول عا..شقش شدم ولی حرفی نزدم یکی حرف زدیم و رفت
𝗣𝗮𝗿𝘁:13
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آوا:چی میگی مرت..یکه
..:یکم فکر کن خانوم مرادی...قهرمان!
آﻭﺍ🩰
یاد اون روز افتادم
خودشه مرت...یکه .
همونی که وقتی جانا زو نجات دادم
اینم تیر خورد
وای وای آوا گیر چه آدمایی اوفتادی
نمیدونستم چی بگم
الان این منو میکشه؟....
..:چی شد ها؟
آوا:ولم کن!
..:عه عه خانوم مرادی تازه اول بازیه!
خیلی این رویا ادامه داره!
آوا:لطفا خواهش میکنم
..:اوا این دیگه ته داستانه!
آﻭﺍ🩰
دفنگ رو در اورد..
باورم نمیشد
چشامو بستم و به هم فشار دادم
وقتی دیدم صدایی نیومد
چشامو باز کردم
هنوز تفنگ رو به من بود
لبخندی زد و
انگشتش رو روی ما..شه فشار داد..
همون لحظه بیدار شدم!
چی!
یعنی چی
الان....اا.
وایییی
همه ی این ها یه رویایی دروغین بوده
از اولش برام عجیب بود
ولی.....الان این خواب چه معنی داره...
هوفففف
ساعتو دیدم...
وایی دیر شدهههه ساعت ۹ کلاس دادرممم
سریع رفتم پایین...
گفتم کلاس مهم تره یا زندگیم؟
گفتم زندگیم و برای مامانم همه چی رو تعریف کردم
بعد از اینکه تعریف کردم
مامانم شروع به بلند خندیدن کرد
مریم:دخترم حالت خوبه؟(با خنده)
آوا:مامانم جدی میگما!
مریم:باشه باشه تو راست میگی پاشو برو دانشگاه
آوا:هوففف
آﻭﺍ🩰
بلند شدم و رفتم سمت دانشگاه..
مجبور شدم پیاده برم چون ماشینم
خراب بود
توی راه
توی دستم
یه دزدی رو حس کردم
استینم رو دادم بالا...
نه!نه این چیه دیگه!
حروف A که حالت زخمی
روی دستم بود
یاد اون روز که با اون مرد
درگیر شدم افتادم
وایییی خدااا این چه بازیههه
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱