eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
393 دنبال‌کننده
431 عکس
28 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..🤍. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌬. با ما همراه باشید!🌚. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
میشه بس کنین💁🏻‍♀؟ ما رمان +18 از حامیم نمی‌نویسیم! اگر هم بخوایم بنویسیم که نمیخوایم کانون نمیزاره🤷🏻‍♀! کجای رمان های ما نه آخه کجاش +18 هست! بد میاین میگین فن نما؟ به نظرتون خودتون فن نما نیستین😃؟ نمیخوام دیگه توی ناشناسم دیگه این حرف ها و اینا که مینویسین دیگه رمان ننویس رو ببینم😑! من رمانم رو مینویسم💁🏻‍♀! به هیچ کس هم ربط نداره که بنویسم یا نه🌚! خواهشا اینو بفهمین دیگه حرفی ندارم دیگه هم توی ناشناس این پیام ها رو نبینم🤷🏻‍♀. و اینکه همه ی اینا به دست حامیم رسیده🤣. بچه ها یکم بشینین فکر کنین! اخه حامیم مگه زندگی نداره،چرا باید بیاد تک تک رمان های ایتا و روبیکا رو بخونه🗿. تورو خدا باور نکنین این چیز ها رو💆🏻‍♀! اینجا بیشتر از همه شما فن نما هستین!
من و سرم یهویی🤣💔
هدایت شده از ⭒ ۫ ּ ִ𓏲「𝐬𝐡𝐠𝐡 𝐚𝐛𝐝𝐢𝐡 」ꢾ ׁ֗ ִֶָ֢ ࣪
ایـــن اکــــانت خیـــلے قشـــنگه! بیشـــــــترین سیــــن نصیــــب ایشــــــوט نشــــــہ ؟🙆🏻‍♀🎀
عادی ترین حرف های من و اون:D🗿✨
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗣𝗮𝗿𝘁:12 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 داشت راست میگفت.. منم از اول عا..شقش شدم ولی حرفی نزدم یکی حرف زدیم و رفت
𝗣𝗮𝗿𝘁:13 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آوا:چی میگی مرت..یکه ..:یکم فکر کن خانوم مرادی‌...قهرمان! آﻭﺍ🩰 یاد اون روز افتادم خودشه مرت...یکه . همونی که وقتی جانا زو نجات دادم اینم تیر خورد وای وای آوا گیر چه آدمایی اوفتادی نمیدونستم چی بگم الان این منو میکشه؟.... ..:چی شد ها؟ آوا:ولم کن! ..:عه عه خانوم مرادی تازه اول بازیه! خیلی این رویا ادامه داره! آوا:لطفا خواهش میکنم ..:اوا این دیگه ته داستانه! آﻭﺍ🩰 دفنگ رو در اورد.. باورم نمیشد چشامو بستم و به هم فشار دادم وقتی دیدم صدایی نیومد چشامو باز کردم هنوز تفنگ رو به من بود لبخندی زد و انگشتش رو روی ما..شه فشار داد.. همون لحظه بیدار شدم! چی! یعنی چی الان....اا. وایییی همه ی این ها یه رویایی دروغین بوده از اولش برام عجیب بود ولی.....الان این خواب چه معنی داره... هوفففف ساعتو دیدم... وایی دیر شدهههه ساعت ۹ کلاس دادرممم سریع رفتم پایین... گفتم کلاس مهم تره یا زندگیم؟ گفتم زندگیم و برای مامانم همه چی رو تعریف کردم بعد از اینکه تعریف کردم مامانم شروع به بلند خندیدن کرد مریم:دخترم حالت خوبه؟(با خنده) آوا:مامانم جدی میگما! مریم:باشه باشه تو راست میگی پاشو برو دانشگاه آوا:هوففف آﻭﺍ🩰 بلند شدم و رفتم سمت دانشگاه.. مجبور شدم پیاده برم چون ماشینم خراب بود توی راه توی دستم یه دزدی رو حس کردم استینم رو دادم بالا‌... نه!نه این چیه دیگه! حروف A که حالت زخمی روی دستم بود یاد اون روز که با اون مرد درگیر شدم افتادم وایییی خدااا این چه بازیههه 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱