هدایت شده از 𐙚𝚜𝚑𝚐𝚑 𝚍𝚘𝚐𝚊𝚗𝚎𝚑𝚑𐙚نفور عزل میکنممم
ایـــن اکــــانت خیـــلے قشـــنگه!
بیشـــــــترین سیــــن نصیــــب ایشــــــوט نشــــــہ ؟🙆🏻♀🎀
𝐑𝐮𝐲𝐚𝐲𝐢.𝐃𝐮𝐫𝐮𝐠𝐡𝐢𝐧˖ֶָ֢
𝗣𝗮𝗿𝘁:12 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 داشت راست میگفت.. منم از اول عا..شقش شدم ولی حرفی نزدم یکی حرف زدیم و رفت
𝗣𝗮𝗿𝘁:13
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آوا:چی میگی مرت..یکه
..:یکم فکر کن خانوم مرادی...قهرمان!
آﻭﺍ🩰
یاد اون روز افتادم
خودشه مرت...یکه .
همونی که وقتی جانا زو نجات دادم
اینم تیر خورد
وای وای آوا گیر چه آدمایی اوفتادی
نمیدونستم چی بگم
الان این منو میکشه؟....
..:چی شد ها؟
آوا:ولم کن!
..:عه عه خانوم مرادی تازه اول بازیه!
خیلی این رویا ادامه داره!
آوا:لطفا خواهش میکنم
..:اوا این دیگه ته داستانه!
آﻭﺍ🩰
دفنگ رو در اورد..
باورم نمیشد
چشامو بستم و به هم فشار دادم
وقتی دیدم صدایی نیومد
چشامو باز کردم
هنوز تفنگ رو به من بود
لبخندی زد و
انگشتش رو روی ما..شه فشار داد..
همون لحظه بیدار شدم!
چی!
یعنی چی
الان....اا.
وایییی
همه ی این ها یه رویایی دروغین بوده
از اولش برام عجیب بود
ولی.....الان این خواب چه معنی داره...
هوفففف
ساعتو دیدم...
وایی دیر شدهههه ساعت ۹ کلاس دادرممم
سریع رفتم پایین...
گفتم کلاس مهم تره یا زندگیم؟
گفتم زندگیم و برای مامانم همه چی رو تعریف کردم
بعد از اینکه تعریف کردم
مامانم شروع به بلند خندیدن کرد
مریم:دخترم حالت خوبه؟(با خنده)
آوا:مامانم جدی میگما!
مریم:باشه باشه تو راست میگی پاشو برو دانشگاه
آوا:هوففف
آﻭﺍ🩰
بلند شدم و رفتم سمت دانشگاه..
مجبور شدم پیاده برم چون ماشینم
خراب بود
توی راه
توی دستم
یه دزدی رو حس کردم
استینم رو دادم بالا...
نه!نه این چیه دیگه!
حروف A که حالت زخمی
روی دستم بود
یاد اون روز که با اون مرد
درگیر شدم افتادم
وایییی خدااا این چه بازیههه
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝐑𝐮𝐲𝐚𝐲𝐢.𝐃𝐮𝐫𝐮𝐠𝐡𝐢𝐧˖ֶָ֢
𝗣𝗮𝗿𝘁:13 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آوا:چی میگی مرت..یکه ..:یکم فکر کن خانوم مرادی...قهرمان! آﻭﺍ🩰 یاد اون روز
𝗣𝗮𝗿𝘁:14
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آﻭﺍ🩰
استینم رو کشیدم پایین
اعصابم داغون بود
فقط داشتم پوست لب..م رو
با دندونم میکندم
رسیدم و لب دانشگاه
دلارام رو دیدم..
دلارام:آوااا
آوا:چیه چی شدهههه
دلارام:توی ساختمون جلویی!یه قت.ل صورت گرفته!خیلی میخوام برم ببینم چی شده میای؟
آوا:چچی!اره ااره میام
دلارام:بیا بریم
آﻭﺍ🩰
یعنی چی...
یا خداااا
رفتیم ساختمون روبهرو
از بقیه دانشجو ها
که اونجا بودن پرسیدیم
بهمون گفتن باید بریم اونجا...
رفتیم توی یکی از خونه ها
از هر کدوم ماز دانشجو ها
میپرسیدن که این ها براشون آشنا نیست یا هست
نوبت رسید به من
جن..ازه رو برده بودن
فقط خو...ن ریخته بود روی زمین..
گوشه یه تیکه خو..ن
یه علامت بود!
اون....اواون علامت!علامتA
با همون خو..ن نوشته شده بود
تا علامت بود دیدم بدنم خالی کرد
و افتادم روی زمین
و سیاهی مطلق....
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
https://eitaa.com/hamimmoonn/6041
راست میگه کیه؟ منم کنجکاو شدم
.
رفیق قدیمی