eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
386 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
هر روز که به شب می‌رسد˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی تمام دغدغه‌ها را به دستِ مهتاب بسپار˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ آرام بگیر تا فردا، برایِ همان˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ «ادامه‌ دادن» و «دوست داشتن»ها، دوباره متولد شوی˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ شبتون بخیر🌚🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
خورشید که بالا می‌آید˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی هنوز فرصت برای خوب بودن؛˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ دوست داشتن و ادامه دادن هست!˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ صبحتون بخیر🌝🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:37 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 نفهمیدم.. آوا پرت شد پایین‌.... خون جلوی چشامو گرفته بود.. رفتم سمت ا
𝗣𝗮𝗿𝘁:38 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 {سه ساعت بعد} حـامـیـ🖇 چشام خشک شده بود.. دکتر از اتاق اومد بیرون.. سریع رفتم سمتش... حامی:اقای دکتر..حالش خوبه؟ دکتر:اقای صالحی خانوم مرادی ضربه بدی به بدنش وارد شده‌‌...همونجور که گفتین از ۵ طبقه به پایین پرت شده...خداروشکر سرشون ضربه جدی ندیده ولی دستشون متاسفانه شکسته که چند هفته باید توی گچ باشه که بعدش خوب میشه امشب هم باید پیش ما بمونه به خاطر اینکه مشکلی براشون پیش نیاد بعدا صبح میتونه مرخص شه... حامی:خیلی ممنونم. دکتر:وظیفه بود... آﻭﺍ🩰 چشامو باز کردم.. نوری که بالای سرم بود باعث شد دوباره چشامو ببندم.. ولی بعدش اروم اروم دوباره چشامو باز کردم.. سرم زو چرخوندم... حامی کنارم بود... با صدایی که گرفته بود صداش زدم... اوا:حامی.‌. حامی:جان حامی‌..خوبی تو؟ اوا:خ‌خوبم.‌..چی شد...امیر... حامی:امیر رفت زندون.‌.نگران نباش... آوا:حامی ببخشید... حامی:چرا تو میگی ببخشید من نباید میزاشتم بری خونه برات خطرناک بود تقصیر منه... آوا:نه تقصیر تو نیست من باید از همون اول توی ماشین بهت میگفتم امیر قا.تله حامی:مهم نیست عشقم تو فقط خوب شو باشه؟ آوا:باشه.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
ابراز ناراحتی بین من و رفیقم:
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:38 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 {سه ساعت بعد} حـامـیـ🖇 چشام خشک شده بود.. دکتر از اتاق اومد بیرون.. سریع رفتم
𝗣𝗮𝗿𝘁:39 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 {روز بعد} حـامـیـ🖇 رفتم و کارای ترخیص آوا رو انجام دادم و بهش گفتم کاراشو بکنه‌.... آﻭﺍ🩰 کارامو کردم و کردم و رفتم بیرون.. حامی وایساده بود کمکم کرد برم داخل ماشین.. یه لحظه کل اتفاقاتی که افتاده بود برام اومد تو ذهنم... مامانم رفت... دزدیده شدم... حامی تیر خورد... از تراس افتادم پایین.. یعنی این اتفاق ها چرا باید برای من بیوفته؟ چرا باید اینجوری بشه؟ با حرف حامی به خودم اومدم.... حامی:خوبی؟... آوا:بد نیستم.. حامی:میبرمت خونه جانا.. آوا:لازم نیست من میرم خونه خودم.. حامی:اخرین بار که رفتی خونه خودت دیدیم چی شد... آوا:هوفففففف حامی:هوفففف نگو آوا بگو چشم! آوا:اه اه چشم حامی:افرین... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱