نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:38 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 {سه ساعت بعد} حـامـیـ🖇 چشام خشک شده بود.. دکتر از اتاق اومد بیرون.. سریع رفتم
𝗣𝗮𝗿𝘁:39
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
{روز بعد}
حـامـیـ🖇
رفتم و کارای ترخیص آوا رو انجام دادم و بهش گفتم کاراشو بکنه....
آﻭﺍ🩰
کارامو کردم و کردم و رفتم بیرون..
حامی وایساده بود
کمکم کرد برم داخل ماشین..
یه لحظه کل اتفاقاتی که افتاده بود برام اومد تو ذهنم...
مامانم رفت...
دزدیده شدم...
حامی تیر خورد...
از تراس افتادم پایین..
یعنی این اتفاق ها چرا باید برای من بیوفته؟
چرا باید اینجوری بشه؟
با حرف حامی به خودم اومدم....
حامی:خوبی؟...
آوا:بد نیستم..
حامی:میبرمت خونه جانا..
آوا:لازم نیست من میرم خونه خودم..
حامی:اخرین بار که رفتی خونه خودت دیدیم چی شد...
آوا:هوفففففف
حامی:هوفففف نگو آوا بگو چشم!
آوا:اه اه چشم
حامی:افرین...
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:39 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 {روز بعد} حـامـیـ🖇 رفتم و کارای ترخیص آوا رو انجام دادم و بهش گفتم کاراشو بکن
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
کویر؟نه خواهش میکنم..دیگه خسته شدم...˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
هدایت شده از •C̷o̷f̷f̷e̷e̷☕̷•
امروز تولد یه نفره که برای من خیلی عزیزه
تاحالا ندیدمش ولی قلب و روحم پیششه
از ته قلبم دوسش دارم
حاضرم جونمو فداش کنم
حاضرم من بمیرم اما یه تار مو ازش کم نشه
همیشه قربون صدقش میرم
همیشه پیش همه از خوبیهاش و قلب مهربونش میگم
از اصالتی که داره برای همه میگم
تا همه بفهمن هنوز انسانیت هست...
هنوز ادمایی هستن که انسانیت و شعور داشته باشن
یکی از بزرگترین ارزو هام اینه که یه بار حداقل از دور ببینمش...🥲
اون کسیه که به من و کلی آدم دیگه با صداش آرامش بخشیده و عمر دوباره داده🙃
یه خواهشی ازت داشتم
فقط یه بار دیگه برامون از ته بخند و قهقه بزن..تا ما هم عمر دوباره بگیریم
«داداش صالحی»
°1404/11/26°