eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
386 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/hamimmoonn/7599 هیه خب چرا همسایه نیست آها ریپی . خب نمیخوام همسایه باشم مشکلیه؟
عالییییی بوددد قشنگممممم هرکییی کویرررر کنهههه گاوهههه . مرسییی قلبمممممم،هعییییی💘
قلمتتتتت خداستتتتتتت😉🙃 . مرسییی گلمممم💘
جان من قسمت میدم بگو اخر رمان خوبه یا بدددد . 🤷🏻‍♀قسم نده
لیلیلیلیلیدعالیییی بوددد به افتخاررر من یه پارتتت دیگههه میدیی که کویر نکردمممم . مرسیییی...🛐 ولی کویره🌚💔
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:40 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 داشتیم میرفتیم سمت خونه جانا که یه ماشین زد جلوی ماشینمون...مرده پیاده شد..
𝗣𝗮𝗿𝘁:41 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 منم با حامی سوار ماشین شدم.تا بریم خونه جانا راستی اون حرف ها در باره عقد و عروسی هم جدی بود🗿هعییی ولی چه بهتر تا چیزی مانع ازدواجمون نشده ازدواج کنیم دیگه راحت شیم. حـامـیـ🖇 زود قرار بود با آوا ازدواج کنم.. آنقدری خوشحال بودم که توصیف ناپذیر بود.... {نیم ساعت بعد!} آﻭﺍ🩰 رسیدیم خونه جانا پیاده شدم و رفتم بالا که جانا در رو باز کرد... جانا:بحححح قلب مننن خوبیییی آوا:قربونت برم...خوبم تو چطوری؟ جانا:منم عالیم...با داداشم اومدی؟ آوا:اره گفت نرو خونه خودت خطرناکه جانا:راست گفته دختر میخوای بمیری؟🗿 آوا:ول کن واقعا حوصله ندارم،میخوای اینجا لب در بمونم؟🗿 جانا:نه نه ببخشیددد🤣بیا تو آوا:مرسیییی جانا:خب آوا:میگم جانا من لباس نیوردم داری؟ جانا:اره برو تو اتاق توی کمد هست بردار منم برات یه چی بیارم چی میخوری؟ آوا:یه قهوه خوبه.. جانا:باشع.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱