•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:2 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. مامان رفت گوشیمو برداشتم و همینجوری که داشتم وسایل و
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙.
𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:3
𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1
𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙.
روی صندلی نشستیم امین همینجوری داشت ادامه میداد ولی ما بی توجه به حرفاش داشتیم حرف میزدیم..
نورا:خب پیجت در چه حاله؟..
النی:اعصاب خورد کن...چند وقته برای گرفتن کد پیام دادم ولی هیچ پیامی دریافت نکردم😭
نورا:وای...میخواستم هماهنگ کنیم بریم کنسرت اخه پس فردا کنسرته فردا ساعت ۶ هم بلیط فروشی.🦦
النی:ولش کن بابا..کنسرت رو بلیط بگیر یا میخوای من بگیرم بریم تهش اینه عکس نمیگیریم😭💔
نورا:باشه...
النی:اوه..استاد اومددد...
موقعیت:بعد از دانشگاه💘
النی:نورااا خیلی کلاس طول کشیدددد الان من تا برم خونه تا لباس عوض کنم و برم ساعت میشه 8 به خدا این عادل من و میکشه🗿
نورا:گو..ه میخوره عزیزم برو میرسی نترس...😃
النی:باشههه من برم خدافظ
نورا:خدافظ💘
𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙.
رفتم سمت خونه توی راه گوشیمو چک کردم..که ببینم پیامی برای کد پیجم اومده یا نه...و دیدم نه هیچ پیامی نیست...رسیدم خونه گوشی رو پرت کردم روی تخت...خیلی عصبی بودم..حدود ۱ ماه میشد پیام دادم اما هیچ...یه لباس خیلی ساده پوشیدم و یه رژ لب خیلی کم رنگ زدم و رفتم سمت کافه...رسیدیم و پیاده شدم..خداروشکر رئیس نبود وگرنه پا..ره بود....رفتم و لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون..
عرفان:النی...بیا این سفارش رو ببر برای میز شماره ۵
النی:باشه بده من...
𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙.
گوشیم صدا داد همینجوری که داشتم سفارش رو میبردم گوشی رو هم داشتم چک میکردم رفتم داخل اینستا....وای...وای....خودشهههههه..ادمین کانون جواب داد....کد رو گرفتم...نفهمیدم چجوری انقدر خوشحال شدم که...سینی ای که توی دستم بود افتاد....تازه گندی که زده بودم رو فهمیدم که گوشی رو خاموش کردم...نمیخواستم سرم و بیارم بالا...ولی مجبور بودم...سرم و اوردم بالا و دیدم....نه بابا...خواب میبینم...این حامیمه🗿نه بابا من کور شدم🗿😐ولی نه...خودش بود...با نگرانی نگاهم کرد...نمیدونستم چی بگم....
النی:وای....ببخشید اقای صالحی واقعا معذرت میخوام....
حامی:نه نه..مهم نیستت...شما خوبین؟حالتون خوبه...؟
النی:من...اره خوبم..بازم معذرت میخوام واقعا ببخشید!😭
حامی:واقعا چیز خاصی نیست..🙂
𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙.
همینجوری داشتم عذر خواهی میکردم که یکی کتفم رو از پشت محکم گرفت و کشید...نگاهی کردم...عادل بود...
خیلی محکم دستم رو فشار میداد...من و برد بیرون از کافه..با چشایی پر از نگرانی نگاهش کردم...
عادل:تو میفهمی داری چه گو..هی میخوری؟(با داد)
النی:رئیس...واقعا معذرت میخوام...از قصد نبود....
عادل:گه از قصد نبود؟آخه بدبخت!میفهمی داری چی کار میکنی؟
النی:گفتم که...ببخشید...
عادل:(برگه های استخدامش رو توی صورتش پرت کردم)اخراج!!!
النی:اما من..به این کار اختیج دارم!
عادل:به من چه!میخواستی این کار رو نمیکردی....
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:3 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. روی صندلی نشستیم امین همینجوری داشت ادامه میداد ولی
پارت جدید تقدیم نگاهتون💙.
شنوای نظرات شما هستم🌀.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:3 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. روی صندلی نشستیم امین همینجوری داشت ادامه میداد ولی
بازم بده من خوابم نمیبره شب🥺
عالیه آخه