هدایت شده از پـســر اقـیـانـوسـ🪼
هعی،خانی هم جایگزین حامیم رو پیدا کرد🥲💔
<part:¹³⁸>
<Fasl:¹>
فرید:
هانیه درست حرف بزن ببینم یعنی چی
هانیه:
به خدا خودم دییدمش پشت شیشه
بود داشت نگام می کرد (زد زیر گریه)
فرید :
من اینو نگفتم که گریه کنی عزیزم
(بغلش کرد )
علیرضا:
ببخشید تقصیر من شد که گفتم
بیاین بریم دبی
امین:
نه داداش این چه حرفیه
پدرام:
اون آرشام عوضی مشکلش با پناهه
حامی :
غلط کرده😡
گیسو :
ایینجا جای این حرفاس🤦
جانا:
هانیه جون باید استراحت کنه
مانلی:
موافقم بهتره ما بریم بیرون
هانیه(با نفس بریده):
ن.ه.ه
فرید:
عزیزم شما باید استراحت کنی
بهت پتو بدم؟
هانیه:
نه فقط بریم لب ساحل یذره بشینیم
فرید:
باشه قشنگم هر چی تو بگی
"بچه ها از اتاق رفتن بیرون
تو اتاقاشون
دم دمای غروب آفتاب بود"
Hami
پناهم ناراحت بود حالش بد بود
بعد من انگار که نه انگار واقعا که
یدیقه نگاهمو داداشم سمتش دیدم
داره گریه می کنه
حامی :
پناهم
پناه:....
حامی:
قشنگم دخترم بام حرف بزن دیگه
پناه:
حامیی
حامی:
حالا شد جانممم؟
پناه:
همه ی اینا تقصیر منه (بغض کرده بچم)
حامی:
نه پناه نه این که یکسری افراد مزخرف
تویه دنیان که فقط به فکر خودشونن
خود خواهن به ما ربطی نداره
پناه:
هانیه خیلی ترسیده بود یعنی میگی
تقصیر من نیست
حامی:
نه عزیزم مگه تو ترسوندیش
پناه:
نه
حامی:
خب حالا بیا اینو بپوش میخوایم
بریم لب ساحل سرده
پناه:
حامیم وسط تابستونیما اینا چیه
حامی:
بپوش حرف نزن بچه
پناه:
حامی گیتارتم بیار
حامی:
چشم پناهم
پناه:
(کوتاه خندید)
گیسو:
آماده این بچه ها (با داد)
بچه ها:
ارههه
Farid
هانیه رو دوسش دارم ولی یه حس
عجیبی ته دلم بش دارم به نظرت
میتونم بچه ها مو باش ببینم؟
نمیدونم واقعا
فرید:
هانیه عزیزم عشقم کجایی؟
هانیه:
اینجام
فرید:
اون پتورم بیار سرده
هانیه:
چشم
جانا:
میشه سیب زمینی آتیشی درست
کنیم
پدرام:
آخه الان ؟
دخترا :
لطفاً 🥺
امین:
چشم خانوما
علیرضا:
بیان خانوما حامیم اتیش درست کرده
پناه:
خب نمیخاین راجب این که قراره چی کار
کنیم یه توضیحی بدین
علیرضا:
خب بچه ها ما فردا میریم کمپ تو
جنگل
هانیه:
جنگل ؟
علیرضا:
اهوم
هانیه:
مگه دبی هم جنگل داره؟
حامی:
اره فک کنم
مانلی :
اخجون
پناه:
حامی یذره برامون میخونی؟
حامی پناهو به خودش فشردو
حامی :
باشه عزیزم
"حامیم در حال خوندن مرور ❤️🩹"
Alireza
حامیم داشت میخوند که دیدم گیسو
اشک تو چشاش جمع شده
آروم زیر لب گفتم
علیرضا:
گیسو
گیسو :
چی جانم
علیرضا:
خوبی تو
گیسو( بایه لبخند تلخ):
اره
میدونستم داره دروغ میگه بغلش
کردم تو بغلم بود حیف که الان
تو جمعیم و جاش نیست که باهم
بحث کنیم
Giso
حسی که اونشب توی عروسی حامیمو
پناه داشتم دوباره اومده بود
سراغم ولی ده برابر بیشتر
اما الان که تو بغل علیرضا ام
حالم بهتره
پدرام :
بچه ها نظرتون چیه شامو تو رستوران بخوریم
امین:
من که موافقم ولی هرچی جمع بگه
مانلی:
منم اکیم
"همه موافق بودن "
جانا:
خب هوا که کاملا تاریک شده بریم خونه
دیگه
پدرام:
باشه عزیزم الان میریم
"پناه تو گوش حامیم گفت"
پناه:
حامی
حامی:
جونم ؟
پناه :
من از تاریکی میترسم بگو که حواست
به منه
حامی:
مگه میشه نباشه جوجه
Pedram
داشتیم با جانا قدم میزدیم که یهو
یه فکری به سرم زد
پدرام:
پناه از بچگیش از هوای شب میترسید
بد نیست یکم اذیتش کنم
جانا:
پدرامممم
پدرام:
جانم ؟
جانا:
پناهو اذیت نمیکنی هاا
پدرام:
میبینیم
یذره جلوتر از جانا رفتم
سه دو یک
پدرام:
پخخخخخخ
حامی:
خب فردا ام که میخوایم بریم جنگ....
پناه:
جیغغغغغغغ
پدرام:
🤣🤣
حامی:
زهر مار 😡
بچه ذره ترک شد
پدرام:
قیافرو😂😅
پناه:
مگه نگیرمت پدرامممممم
حامی :
پناه الان میوفتی زمین بچه 🤦
"سر میز شام "
Panah
داشتیم غذا میخوردیم که من علاوه
بر غذای خودم داشتم به غذای حامیم
هم ناخونک میزدم
حامی :
بیا پناه این میگو رو بخور جون بگیری
یهو نفهمیدیم چی شد که تموم
محتویات معدم بهم هجوم آوردن
فقط تونستم خودمو به دستشویی
برسونم
حامی:
پناه پناه چی شدی تو درو باز کن خوبی؟؟
پدرام:
چی شدی تو آبجی
از دستشویی اومدم بیرون درو باز کردم
حالم بهم خورده بود
حامی:
بیا این ابو بخور رنگت شبیه گچ شده
عزیزم
پناه:
نمیخورم حامیم یدیقه بیا بالا کارت دارم
حامیم:
با این حالت آخه باشه
حامیم:
جانم عزیزم چیزی شده
پناه:
راستش میخواستم بریم تهران بت بگم ولی نشد دیگه
حامیم :
داری نگرانم میکنی پناه چی شده
پناه:
حامیم من . من حاملم
حامیم:
وایییی راست میگییییی
بغلش کردو بوسیدش عاشقتم به خدا
عاشقتم حامی از شدت شوق گریه می کرد
پدرام :
چی شده
ادامه دارد....
Wₕᵢₛₚₑᵣₛ ₒf ₜₕₑ ₕₑₐᵣₜ🕯️♥️ فور=عزل
هوووووو مبارکهههه بچه دار شدننننن