eitaa logo
Wₕᵢₛₚₑᵣₛ ₒf ₜₕₑ ₕₑₐᵣₜ🕯️♥️ فور=عزل
295 دنبال‌کننده
211 عکس
101 ویدیو
1 فایل
رمان نجوای قلب ♥️🕯️ رمانی کاملا غیر واقعی گاهی اوقات سرنوشت جوری رقم می خوره ک نفرت تبدیل به عشق میشه ❤️‍🩹🌹 "عضو جمعیت نویسندگان 📖" کد :📝𝟭𝟬𝟴 نویسنده رمان : یکتا /مهنا ایدی نویسنده : @MohXana تاریخ افتتاح چنل :۱۴۰۵٫۱٫۱۷
مشاهده در ایتا
دانلود
هعی،خانی هم جایگزین حامیم رو پیدا کرد🥲💔
جبرانی وقتی میگید فور ندید خودتون هم فور ندید
<part:¹³⁸> <Fasl:¹> فرید: هانیه درست حرف بزن ببینم یعنی چی هانیه: به خدا خودم دییدمش پشت شیشه بود داشت نگام می کرد (زد زیر گریه) فرید : من اینو نگفتم که گریه کنی عزیزم (بغلش کرد ) علیرضا: ببخشید تقصیر من شد که گفتم بیاین بریم دبی امین: نه داداش این چه حرفیه پدرام: اون آرشام عوضی مشکلش با پناهه حامی : غلط کرده😡 گیسو : ایینجا جای این حرفاس🤦 جانا: هانیه جون باید استراحت کنه مانلی: موافقم بهتره ما بریم بیرون هانیه(با نفس بریده): ن.ه.ه فرید: عزیزم شما باید استراحت کنی بهت پتو بدم؟ هانیه: نه فقط بریم لب ساحل یذره بشینیم فرید: باشه قشنگم هر چی تو بگی "بچه ها از اتاق رفتن بیرون تو اتاقاشون دم دمای غروب آفتاب بود" Hami پناهم ناراحت بود حالش بد بود بعد من انگار که نه انگار واقعا که یدیقه نگاهمو داداشم سمتش دیدم داره گریه می کنه حامی : پناهم پناه:.... حامی: قشنگم دخترم بام حرف بزن دیگه پناه: حامیی حامی: حالا شد جانممم؟ پناه: همه ی اینا تقصیر منه (بغض کرده بچم) حامی: نه پناه نه این که یکسری افراد مزخرف تویه دنیان که فقط به فکر خودشونن خود خواهن به ما ربطی نداره پناه: هانیه خیلی ترسیده بود یعنی میگی تقصیر من نیست حامی: نه عزیزم مگه تو ترسوندیش پناه: نه حامی: خب حالا بیا اینو بپوش می‌خوایم بریم لب ساحل سرده پناه: حامیم وسط تابستونیما اینا چیه حامی: بپوش حرف نزن بچه پناه: حامی گیتارتم بیار حامی: چشم پناهم پناه: (کوتاه خندید) گیسو: آماده این بچه ها (با داد) بچه ها: ارههه Farid هانیه رو دوسش دارم ولی یه حس عجیبی ته دلم بش دارم به نظرت میتونم بچه ها مو باش ببینم؟ نمی‌دونم واقعا فرید: هانیه عزیزم عشقم کجایی؟ هانیه: اینجام فرید: اون پتورم بیار سرده هانیه: چشم جانا: میشه سیب زمینی آتیشی درست کنیم پدرام: آخه الان ؟ دخترا : لطفاً 🥺 امین: چشم خانوما علیرضا: بیان خانوما حامیم اتیش درست کرده پناه: خب نمیخاین راجب این که قراره چی کار کنیم یه توضیحی بدین علیرضا: خب بچه ها ما فردا میریم کمپ تو جنگل هانیه: جنگل ؟ علیرضا: اهوم هانیه: مگه دبی هم جنگل داره؟ حامی: اره فک کنم مانلی : اخجون پناه: حامی یذره برامون میخونی؟ حامی پناهو به خودش فشردو حامی : باشه عزیزم "حامیم در حال خوندن مرور ❤️‍🩹" Alireza حامیم داشت میخوند که دیدم گیسو اشک تو چشاش جمع شده آروم زیر لب گفتم علیرضا: گیسو گیسو : چی جانم علیرضا: خوبی تو گیسو( بایه لبخند تلخ): اره میدونستم داره دروغ میگه بغلش کردم تو بغلم بود حیف که الان تو جمعیم و جاش نیست که باهم بحث کنیم Giso حسی که اونشب توی عروسی حامیمو پناه داشتم دوباره اومده بود سراغم ولی ده برابر بیشتر اما الان که تو بغل علیرضا ام حالم بهتره پدرام : بچه ها نظرتون چیه شامو تو رستوران بخوریم امین: من که موافقم ولی هرچی جمع بگه مانلی: منم اکیم "همه موافق بودن " جانا: خب هوا که کاملا تاریک شده بریم خونه دیگه پدرام: باشه عزیزم الان میریم "پناه تو گوش حامیم گفت" پناه: حامی حامی: جونم ؟ پناه : من از تاریکی میترسم بگو که حواست به منه حامی: مگه میشه نباشه جوجه Pedram داشتیم با جانا قدم می‌زدیم که یهو یه فکری به سرم زد پدرام: پناه از بچگیش از هوای شب میترسید بد نیست یکم اذیتش کنم جانا: پدرامممم پدرام: جانم ؟ جانا: پناهو اذیت نمیکنی هاا پدرام: میبینیم یذره جلوتر از جانا رفتم سه دو یک پدرام: پخخخخخخ حامی: خب فردا ام که می‌خوایم بریم جنگ.... پناه: جیغغغغغغغ پدرام: 🤣🤣 حامی: زهر مار 😡 بچه ذره ترک شد پدرام: قیافرو😂😅 پناه: مگه نگیرمت پدرامممممم حامی : پناه الان میوفتی زمین بچه 🤦 "سر میز شام " Panah داشتیم غذا می‌خوردیم که من علاوه بر غذای خودم داشتم به غذای حامیم هم ناخونک می‌زدم حامی : بیا پناه این میگو رو بخور جون بگیری یهو نفهمیدیم چی شد که تموم محتویات معدم بهم هجوم آوردن فقط تونستم خودمو به دستشویی برسونم حامی: پناه پناه چی شدی تو درو باز کن خوبی؟؟ پدرام: چی شدی تو آبجی از دستشویی اومدم بیرون درو باز کردم حالم بهم خورده بود حامی: بیا این ابو بخور رنگت شبیه گچ شده عزیزم پناه: نمی‌خورم حامیم یدیقه بیا بالا کارت دارم حامیم: با این حالت آخه باشه حامیم: جانم عزیزم چیزی شده پناه: راستش میخواستم بریم تهران بت بگم ولی نشد دیگه حامیم : داری نگرانم می‌کنی پناه چی شده پناه: حامیم من . من حاملم حامیم: وایییی راست میگییییی بغلش کردو بوسیدش عاشقتم به خدا عاشقتم حامی از شدت شوق گریه می کرد پدرام : چی شده ادامه دارد....
پارت جدیـــد تقـــدیـــم نگاهتـــونـــــ ✍🏻📜