eitaa logo
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
615 دنبال‌کننده
334 عکس
29 ویدیو
4 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها . یکی از اقواممون از ساختمون پرت شده ضربه مغزی شده ، دعاکنید واسش مشکلی پیش نیاد 🙏🏼💖
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .شـبــتـونــ‌بــخـیــر‌⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍 ⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳لــفــ‌نــدیــد‌لــطــفــاִֶָ𓏲࣪ .🤍 ⬫ ׂ ִ ۫  @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .صـبحـتون‌بــخـیــر‌⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍 ⬫ ׂ ִ ۫  @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
امروز اگه بتونم ، قراره بترکونیم 😃🤲🏻
پیامای اضافی رو پاك می‌کنم 💁🏼‍♀️🎀
https://eitaa.com/joinchat/2817001065Cd19ef07d3f اینجا از آوا قانوم میزارم ... عکس جدید گذاشتم 🌝🤍💁🏻‍♀️
من پارت میخوام تو انرژی از پیام ناشناس حدود 24 نفر پیام ناشناس سین زدن پیام نمیدن پیام بدین من پارت میخوام بخدا چیز خاصی نیس و سخت نیس نمیتونی تایپ کنی تنبلی یا چی چرا پیام نمی‌دید این همه زحمت میکشه پارت تایپ میکنن بعد تو پیام نمیفرستی خیلی کار ساده ای هس ولی اونو خوشحال می‌کنه اینجوری قدردان زحماتش میشه پر انرژی پارت بعد رو تایپ میکنه فرض کن خودت ی چنل داشته باشی رمان بنویسی بعد زحمت میکشی و ... ولی کسی پیام نمیده خب معلومه ناراحت میشی پس اینم ناراحت میشه پیام بدید . فداتشم من آخههههه😭😭😭🎀🎀🎀 قربونتون برممم مننن🛐🛐🛐💟💟😭 راست میگه دیگهههه🗿✨
اگه پارت بدم ، بعدش ناشناس کویر شه ... کارای خوبی نمیکنم 💁🏼‍♀️
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁴ (دوتا قهو
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵ آوا : چیزه ، همینجا نیلوفر : ایبابا .. بریم دیگه ؟ آوا : قهومونو نخوردیم که .. نیلوفر : سرد شده دیگه .. آوا : ولش کن ، بریم دیگه .. ــ از در که خارج شدم ، سرم پایین بود ، ناگهان به شخصی برخورد کردم .. بوی عطرش آشنا بود ؛ سرمو بالـا آوردم . با دیدنِ حامی ، دستهام به لرزه افتاد ، و نفسهام به شماره افتاده بود .. حامی : خوبید ؟ (شوکه) آوا : ب..بله ! با اجازتون .. حامی : خدانگهدار .. ــــــــــــ ⬫ ׂ ִ ۫  ــــــــــــ نیلوفر : کی بود این ؟ آوا : حامی نیلوفر: برادر حسام ؟ آوا : آره ، خودِ خودش ... نیلوفر: بریم خونه دیگه ، نه ؟ آوا : آره موافقم ، بریم .. ـــــــ ـ موقعیت ؛ فردا ؛ صبح 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪ بویِ نانِ تازه ای که هیلدا درست کرده بود ، با بویِ تلخِ قهوه ای که سهیل ، همیشه صبحا میخورد ، در فضایِ خونه ، پیچیده بود .. آوا از خواب بیدار شد .. رفت سرویس بهداشتی ، و بعد به سمت آشپزخونه قدم برداشت .. نفس عمیقی کشید ــ آوا : خدایا شکرت... ــ اوممم ، چه بویِ خوبی میاد .. هیلدا : سلام ، صبحت بخیر خوشگلِ مامان آوا : (بوs‍ه ای رو پیشونی هیلدا کاشت) چی درست کردی ؟ هیلدا : نون درست کردم واسه دخملِ خوشگلم .. آوا : قربونت برم.. هیلدا : خدا نکنه ، برو سرِ میز ، صبحونتو بخور ، دیرت میشه .. آوا : چشم ــ صبحونمو خوردم ، رفتم داخل اتاق ــ لباسامو برداشتم ، تنم کردم .. آرایشِ ملیحی مهمونِ صورتم شد عطر زدم ، خداحافظی کردم و به سمت شرکت حرکت کردم... 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞 ¹⁵ @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯