eitaa logo
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
615 دنبال‌کننده
335 عکس
28 ویدیو
4 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 :²⁰ آوا ؛ سکوتِ اتاق، حالا مثل یه سنگِ سنگین روی سینم نشسته بود. صدای خش‌خش از پشت پنجره دوباره تکرار شد... این بار بلندتر... انگار ناخنی داشت روی شیشه کشیده میشد. لرزشِ دست‌هام انقدر زیاد بود که کلید قرمز روی زمین افتاد و با صدای ضعیفی به کفِ سرامیک خورد. نمی‌تونستم فقط پشت در بشینم. اگه کسی واقعاً بیرون بود... اگه قرار بود اتفاقی بیفته... من باید می‌دونستم با چه چیزی روبرو هستم. آروم، با قدم‌هایی که انگار روی ابرها می‌رفتم، به سمت پنجره رفتم. پرده‌ها نیمه‌باز بودن و نورِ کمِ خیابون، سایه‌های عجیبی روی زمین می‌انداخت. دستم به کلیدِ برق رسید. یک نفسِ عمیق... و بعد... چراغو روشن کردم .. نورِ اتاقِ کوچیک، فضا رو روشن کرد... ولی حقیقتِ پشتِ پرده، حتی از اون هم تاریک‌تر بود. پنجره باز نبود. قفل بود. ولی... یه سایه‌ی بلند و کشیده، درست پشتِ شیشه‌ی پنجره وایساده بود! قلبم انگار از سی••نه بیرون پرید. سعی کردم فریاد بزنم، ولی صدایی از گلوم خارج نشد؛ فقط یه هق‌هقِ بی‌صدا بود. اون شخص... اون داشت به من نگاه می‌کرد. صورتش داخل تاریکیِ بیرون پیدا نبود، ولی چشماش... حتی از پشتِ شیشه هم می‌شد حس کرد که نگاهش مثل یه ستونِ یخ، من رو میخکوب کرده. اون دستش رو بالا آورد... و انگار می‌خواست به شیشه ضربه بزنه که... ناگهان، یه نورِ شدید از پایین خیابون به سمت پنجره تابید. اون سایه برای یک لحظه ناپدید شد! با وحشت به سمت پنجره دویدم و پرده رو کنار زدم... هیچ‌کسی نبود. فقط تاریکیِ شب و خیابونِ خالی. ولی وقتی برگشتم تا به سمت تخت برم، خشکم زد. روی لبه‌ی پنجره، دقیقاً همون جایی که سایه بود... یک شیءِ کوچیک افتاده بود. با دستایی که دیگه حس نمی‌کردم، اون رو برداشتم. یک برگه خشکِ سیاه... که روی اون، با رنگِ قرمزِ تند، همون علامتِ "پرنده با بال‌های شکسته" کشیده شده بود. همون علامتی که روی کلید بود! در همین لحظه، صدای درِ اتاقِ من از بیرون: تیک... تیک... تیک... صدای چرخیدنِ آرومِ دستگیره‌ی درِ اتاقم بلند شد. 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞²⁰ @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯
پایان ناشناس 🫴🏻 ممنون که بودید 💘
ثنا خانوممم میشه پیام های اضافی رو پاک کنی،پارت های قبلی رو گم کردمم🤓👺