eitaa logo
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
614 دنبال‌کننده
334 عکس
28 ویدیو
4 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
😭✨💘🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه ها.. ازتون خواهش میکنم برای یکی از اطرافیانمون که فوت شدن ، فاتحه بفرستید🙏🏻 و از خدا برای خونوادش صبر بخاید❤️‍🩹 ممنونم ازتون.
کسیو دارین این شکلی دونه،دونه جوابتونو بده؟؟؟😫🛐🛐🛐🛐🛐
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .شـبــتـونــ‌بــخـیــر‌⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍 ⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳لــفــ‌نــدیــد‌لــطــفــاִֶָ𓏲࣪ .🤍 ⬫ ׂ ִ ۫  @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .صـبحـتون‌بــخـیــر‌⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍 ⬫ ׂ ִ ۫  @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²¹ آ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²² آوا ؛ اون صدای جیغ... هنوز توی گوشم زنگ می‌زد. یه جیغ که انگار از تهِ چاه دراومده بود. درِ اتاقم باز بود و تاریکیِ راهرو مثل یه هیولای سیاه، داشت به داخل اتاق می‌اومد. اون سایه... اون آدم... خیلی سریع از اتاقم رفته بود، اما نمی‌دونستم کجا! با تمام تلاشی که داشتم، سعی کردم از روی زمین بلند بشم. زانوهای پام داشت می‌لرزید و دندون‌هام رو از ترس به هم می‌ساییدم. «مامان؟ بابا؟ کسی هست؟» صدام رو با لرز می‌گفتم، اما هیچ جوابی نمیومد. فقط صدای وحشتناکِ سکوت بود. باید می‌رفتم پایین. باید می‌دیدم اون جیغ مال کی بود. با دست‌هایی که حس نمی‌کردمشون، لبه‌ی در رو گرفتم و آروم، خیلی آروم، از اتاق اومدم بیرون. راهرو تاریک و سرد بود. انگار دمای خونه یهو افتاده بود. رسیدم به پله‌ها... قلبم داشت می‌اومد توی دهنم. از پله‌ها پایین می‌رفتم و چشمم به هر گوشه‌ای بود که ممکنه اون سایه قایم شده باشه. وقتی رسیدم به لبه‌ی پله‌های آخر، چشمم افتاد به آشپزخونه... و همون‌جا بود که نفسم بند اومد. نورِ کمِ آشپزخونه، یه صحنه‌ی وحشتناک رو جلوی چشمم گذاشت. روی زمین... کلی خون پخش شده بود! و درست وسط اون همه خون، اون کلیدِ قرمزِ لعنتی، داشت می‌درخشید. اما وحشتناک‌تر از اون، این بود که... یه نفر اونجا افتاده بود! من با ترس و لرز به سمتش رفتم و وقتی نزدیک‌تر شدم، فهمیدم... اون... اون بابام بود! اما یه چیزی درست نبود... یه چیزی خیلی بد اتفاق افتاده بود... 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭²² @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²² آ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²³ آوا ؛ با تمامِ توانم دویدم سمتش. انگار زمین زیر پام نبود و فقط می‌خواستم زودتر بهش برسم. فکر می‌کردم... فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش. اما وقتی رسیدم کنارش، با دست‌های لرزون، نبضش رو چک کردم. یه ضربانِ خیلی ضعیف و آروم... آخ، خدا رو شکر! اون زنده‌ست! بابام فقط بیهوش شده! اون خون‌هایی که می‌دیدم، مربوط به یه زخمِ عمیق روی بازوش بود. اشک‌های من با اون همه ترس، راه باز کرده بود و بی‌وقفه می‌ریخت. «بابا! بابا! خواهش می‌کنم بیدار شو! مگه میشه این اتفاق افتاده باشه؟» با گریه و زاری صداش می‌کردم، اما اون فقط توی خوابِ عمیقی بود و هیچ جوابی نمی‌داد. در همین حال که داشتم سعی می‌کردم یه پارچه‌ی تمیز پیدا کنم تا زخمِ بازوش رو ببندم، یهو... یه صدای کشیده شدنِ چیزی روی زمین، از توی سالنِ پذیرایی اومد. انگار یه نفر داشت یه چیزِ سنگین رو روی کفِ خونه می‌کشید... *شلرررررر... شلرررررر...* دوباره همون صدای چرخیدنِ دستگیره‌ی در! قلبم ایستاد. انگار اون سایه دوباره برگشته بود. در همین لحظه، سهیل یهو، با یه حرکتِ ناگهانی، چشم‌هاش رو باز کرد! چشم‌هاش پر از ترس و وحشت بود، انگار که داشت کابوس می‌دید. دستش رو با قدرت گرفت و با یه صدای خیلی لرزون، توی گوشم پچ‌پچ کرد: «آوا... فرار کن... اون... اون دقیقاً پشتِ سرته...» من حتی نتونستم برگردم. فقط سرمایِ وحشتناکِ یه چیزی رو پشتِ گردنم حس کردم... 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭²³ @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯