خب دوستان من به یه نتیجه گیری خیلی منطقی رسیدم :
من بهمن هاشمیو دیدم
بهمن هاشمی حامدو دیده
پس من حامدو دیدم 🤓
#نبض_زندگی #فصل_دوم
#پارت_۶۲۵
مجید [ از بین ماشین های آتش نشانی و آمبولانس رد شدم و رسیدم به در ورودی هتل که چند تا پلیس جلوش وایستاده بودن
مجید : ببخشید من باید برم بالا
_ نمیشه آقا بفرمایید
مجید : خواهش میکنم من پسرخاله اون خانومم . تنها کسی هستم که توی ایران می شناسه . شاید بتونم منصرفش کنم
_ باید با جناب سرهنگ هماهنگ کنین من نمیتونم اجازه ای بهتون بدم
حامد : خب جناب سرهنگ کجاست ؟
_ توی لابی هتل
مجید [ هلش دادم کنار و دویدم توی لابی . شانس آوردم که زودتر از اینکه اون پلیس بهم برسه ، سرهنگ رو پیدا کردم . حامد هم خودشو بهم رسوند
+ اینجه چه خبره ؟ مسعودی این آقایون اینجا چیکار میکنن ؟ مگه قرار نبود کسی وارد هتل نشه ؟
_ بله قربان ولی ...
مجید : جناب سرهنگ من تنها کسیم که اون دختر توی ایران داره . پدرش داره خودشو میرسونه اینجا ولی تا اون موقع سپردنش دست من . شاید بتونم یه کاری کنم که از خودکشی منصرف بشه
+ چه نسبتی باهاش دارین ؟
مجید : پسرخاله اش هستم البته یه مدت نامزد بودیم
+ پس قضیه عشق و عاشقی وسطه
مجید : متاسفانه
+ باشه شما همراه من بیاین ولی فقط شما . ایشون باید برن بیرون
حامد : ولی آخه ...
مجید : برو داداش من زود برمیگردم
حامد : بهار تو رو سپرده دست من چطوری بزارم تنها بری ؟
مجید : من حواسم به همه چی هست نگران نباش . همینکه الناز رو از اونجا بیارم پایین میام پیشت . برو بیرون حامد خواهش میکنم
پلیس ها به زور حامد رو از هتل بیرون کردن و من همراه سرهنگ رفتیم طبقه آخر هتل که اتاق الناز اونجا بود و میخواست خودشو از پنجره پرت کنه پایین . پشت در که بودیم سرهنگ یه کارت بهم نشون داد و گفت : این کارت یدک اتاقشه ولی نمیزاره ازش استفاده کنیم . اگر تونستی قانعش کنی ، با این کارت برو تو
کارت رو توی دست های عرق کرده ام گرفتم و ضربه آرومی به در زدم
مجید : سلام الناز ... منم
الناز : اسم منو از کجا میدونی ؟ برگرد پیش همون پلیسایی که فرستادنت . من تصمیم خودمو گرفتم
مجید : دیگه حتی صدای منم نمیتونی تشخیص بدی ؟ مجیدم
الناز : کی تو رو خبر کرده ؟ برو پیش زنت . از جون من چی میخوای ؟
مجید : درسته نامزدم نیستی ولی دخترخاله ام که هستی . باید خیلی آدم بی وجدانی باشم که راضی به مرگ آدمی باشم که از بچگی باهاش بزرگ شدم
الناز : کی خبرت کرده ؟
مجید : مامانت . میشه بیام تو ؟ هیچکس دیگه ای همراهم نیست
الناز : نه اگه بیای خودمو پرت میکنم پایین
مجید : از اینجا که نمیتونیم با هم حرف بزنیم . بزار بیام پیشت . باورکن هیچ پلیسی با من نیست من فقط با حامد اومدم که اونم توی خیابون منتظرمه . الناز اجازه بده بیام تو
الناز : هیچکس باهات نیست ؟
مجید : هیچکس
الناز : بیا تو
با اشاره سرهنگ ، کارت رو زدم و در رو باز کردم . کارت رو دادم به سرهنگ و رفتم توی اتاق ....
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بفرمایید ختنه سرون پسر واشقانی شون😂🤍
( @HamedmoonAhangi)
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
🔥 و پایان ........
💥 بهترین شو نمایش خانگی به انتخاب همراهان عزیز شبکه نمایش خانگی از همین حالا شب آهنگی اعلام میشود
🌹 تشکر میکنیم از شما که همراهی کردین و با رای هاتون به ما انرژی بخشیدید
🌓 به وسیله همین پیام شمارو برای نظرسنجی بعدی که بزودی آغاز میشود آماده میکنم ، با تشکر
#بهترین_شو_نمایش_خانگی
~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
🔥 و پایان ........ 💥 بهترین شو نمایش خانگی به انتخاب همراهان عزیز شبکه نمایش خانگی از همین حالا شب
الان از ذوق زیاد نمیدونم باید چه ری اکشنی نشون بدم 😭😭😭
هدایت شده از 𝗮𝗺𝗶𝗿𝗷𝗶𝗱:)🤍🫰🏼
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جدید از مجید
#نبض_زندگی #فصل_دوم
#پارت_۶۲۶
حامد [ به ماشین تکیه دادم و نگاهمو دوختم به اتاق طبقه آخر که مجید و الناز اونجا بودن
حامد : نمیدونم این الناز چه بلایی بود که به زندگی مجید و بهار نازل شد
نوید : حرص نخور درست میشه
حامد : چجوری درست میشه ؟ معلوم نیست اون بابای بی خیالش کی برسه ایران . تا اون موقع مجید بدبخت باید خانوم رو از خودکشی منصرف کنه . بدبختی پشت مادربزرگش که مرده هم نمیتونم حرف بزنم
نوید : مادربزرگش چرا ؟
حامد : چون اون بوده که از بچگی اصرار داشته مجید و الناز با هم ازدواج کنن
نوید : تو مگه نمیخواستی مجید رو از موبایلش دور نگه داری پس چیشد ؟
حامد : مامانش زنگ زد منم فکر کردم یه سلام احوالپرسی میکنن و بعد تمام . اصلا فکرشو نمیکردم که بخواد خبر این ماجرا رو بهش بده . فقط خداکنه مجید زود برگرده ...
****
الناز : خوشحالم که توی این لحظه های آخر می بینمت
مجید : چرت و پرت نگو . زندگی تو هنوز حالا حالاها ادامه داره
الناز : من دیگه هیچی ندارم مجید . برای چی زنده بمونم ؟ برای چیزایی که ندارم ؟
مجید : تو یه پدر و مادر داری که چشم انتظارتن
الناز : باورکن اونا هم از اینکه من دخترشونم شرمنده ان . بذار این لکه ننگی که به دامنشونه رو پاک کنم
مجید : اونا اگر دوستت نداشتن ، اگر براشون مهم نبودی که به من نمیگفتن بیام پیشت یا بابات با اولین بلیط خودشو نمی رسوند ایران
الناز : بابام ؟ بابام داره میاد اینجا ؟
تازه متوجه گندی که زده بودم شدم
مجید : نه ... من اشتباه کردم
الناز : میدونستم نباید اون پیامو برای مامانم بفرستم . بابام نباید منو ببینه میفهمی مجید ؟ نباید ببینه . من براش دختر خوبی نبودم . همیشه به خاطر من سرش جلوی بقیه پایین بود
خیلی ناگهانی از روی تخت بلند شد و هجوم برد سمت پنجره . دویدم دنبالش و مثل روزی که رفته بود خونه بهار ، لباسشو از پشت کشیدم و جلوی پنچره وایستادم
مجید : تو واقعا دیوونه ای . فکر کردی به خاطر توئه که اینجام ؟ فکر کردی واقعا انقدر برام مهمی که بخوام جلوی خودکشیت رو بگیرم ؟ نه اتفاقا مرگ تو خیال منو راحت میکنه . خیالم از این راحت میشه که ديگه هیچوقت قرار نیست برگردی و زندگیمو بریزی به هم . اما اینجام چون میدونم به خاطر این عشق ناکامی که به من داشتی میخوای خودتو بکشی . من اومدم چون نمیخواستم عذاب وجدان تا آخر عمر باهام بمونه ؛ من اومدم چون بهار ازم خواست . همون بهاری که نقشه برای کشتنش داشتی منو فرستاده تا مانع خودکشیت بشم . الان هم همونجا روی تخت بشین تا تو رو تحویل بابات بدم و برم پی زندگی خودم ...