eitaa logo
~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
354 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
1.5هزار ویدیو
5 فایل
به نام خالق دوستیشون>>>>💙🧡 start : 1402/04/30 من اینجام @Bahar_Hamjid راه ارتباطیمون https://harfeto.timefriend.net/16977176419519 https://abzarek.ir/service-p/msg/2058388 محافظ چنل @hamjid_story2 کپی از رمان حتی با ذکر منبع مطلقا ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
خب دوستان من به یه نتیجه گیری خیلی منطقی رسیدم : من بهمن هاشمیو دیدم بهمن هاشمی حامدو دیده پس من حامدو دیدم 🤓
مجید [ از بین ماشین های آتش نشانی و آمبولانس رد شدم و رسیدم به در ورودی هتل که چند تا پلیس جلوش وایستاده بودن مجید : ببخشید من باید برم بالا _ نمیشه آقا بفرمایید مجید : خواهش میکنم من پسرخاله اون خانومم . تنها کسی هستم که توی ایران می شناسه . شاید بتونم منصرفش کنم _ باید با جناب سرهنگ هماهنگ کنین من نمیتونم اجازه ای بهتون بدم حامد : خب جناب سرهنگ کجاست ؟ _ توی لابی هتل مجید [ هلش دادم کنار و دویدم توی لابی . شانس آوردم که زودتر از اینکه اون پلیس بهم برسه ، سرهنگ رو پیدا کردم . حامد هم خودشو بهم رسوند + اینجه چه خبره ؟ مسعودی این آقایون اینجا چیکار میکنن ؟ مگه قرار نبود کسی وارد هتل نشه ؟ _ بله قربان ولی ... مجید : جناب سرهنگ من تنها کسیم که اون دختر توی ایران داره . پدرش داره خودشو میرسونه اینجا ولی تا اون موقع سپردنش دست من . شاید بتونم یه کاری کنم که از خودکشی منصرف بشه + چه نسبتی باهاش دارین ؟ مجید : پسرخاله اش هستم البته یه مدت نامزد بودیم + پس قضیه عشق و عاشقی وسطه مجید : متاسفانه + باشه شما همراه من بیاین ولی فقط شما . ایشون باید برن بیرون حامد : ولی آخه ... مجید : برو داداش من زود برمیگردم حامد : بهار تو رو سپرده دست من چطوری بزارم تنها بری ؟ مجید : من حواسم به همه چی هست نگران نباش . همینکه الناز رو از اونجا بیارم پایین میام پیشت . برو بیرون حامد خواهش میکنم پلیس ها به زور حامد رو از هتل بیرون کردن و من همراه سرهنگ رفتیم طبقه آخر هتل که اتاق الناز اونجا بود و میخواست خودشو از پنجره پرت کنه پایین . پشت در که بودیم سرهنگ یه کارت بهم نشون داد و گفت : این کارت یدک اتاقشه ولی نمیزاره ازش استفاده کنیم . اگر تونستی قانعش کنی ، با این کارت برو تو کارت رو توی دست های عرق کرده ام گرفتم و ضربه آرومی به در زدم مجید : سلام الناز ... منم الناز : اسم منو از کجا میدونی ؟ برگرد پیش همون پلیسایی که فرستادنت . من تصمیم خودمو گرفتم مجید : دیگه حتی صدای منم نمیتونی تشخیص بدی ؟ مجیدم الناز : کی تو رو خبر کرده ؟ برو پیش زنت . از جون من چی میخوای ؟ مجید : درسته نامزدم نیستی ولی دخترخاله ام که هستی . باید خیلی آدم بی وجدانی باشم که راضی به مرگ آدمی باشم که از بچگی باهاش بزرگ شدم الناز : کی خبرت کرده ؟ مجید : مامانت . میشه بیام تو ؟ هیچکس دیگه ای همراهم نیست الناز : نه اگه بیای خودمو پرت میکنم پایین مجید : از اینجا که نمیتونیم با هم حرف بزنیم . بزار بیام پیشت . باورکن هیچ پلیسی با من نیست من فقط با حامد اومدم که اونم توی خیابون منتظرمه . الناز اجازه بده بیام تو الناز : هیچکس باهات نیست ؟ مجید : هیچکس الناز : بیا تو با اشاره سرهنگ ، کارت رو زدم و در رو باز کردم . کارت رو دادم به سرهنگ و رفتم توی اتاق ....
بی تو هرشب این دیوونه مست چشات زیر بارونه 🤍🤌 منبع : تلگرام
https://eitaa.com/Ahangi_Life/2122 شرمنده فردا امتحان ادبیات دارم😭
🔥 و پایان ........ 💥 بهترین شو نمایش خانگی به انتخاب همراهان عزیز شبکه نمایش خانگی از همین حالا شب آهنگی اعلام میشود 🌹 تشکر میکنیم از شما که همراهی کردین و با رای هاتون به ما انرژی بخشیدید 🌓 به وسیله همین پیام شمارو برای نظرسنجی بعدی که بزودی آغاز میشود آماده میکنم ، با تشکر
روز به روز بیشتر به آیدلم افتخار میکنم 👑
سلام 🖐🏻 حالم بد بود از مدرسه برگشتم
حامد [ به ماشین تکیه دادم و نگاهمو دوختم به اتاق طبقه آخر که مجید و الناز اونجا بودن حامد : نمیدونم این الناز چه بلایی بود که به زندگی مجید و بهار نازل شد نوید : حرص نخور درست میشه حامد : چجوری درست میشه ؟ معلوم نیست اون بابای بی خیالش کی برسه ایران . تا اون موقع مجید بدبخت باید خانوم رو از خودکشی منصرف کنه . بدبختی پشت مادربزرگش که مرده هم نمیتونم حرف بزنم نوید : مادربزرگش چرا ؟ حامد : چون اون بوده که از بچگی اصرار داشته مجید و الناز با هم ازدواج کنن نوید : تو مگه نمیخواستی مجید رو از موبایلش دور نگه داری پس چیشد ؟ حامد : مامانش زنگ زد منم فکر کردم یه سلام احوالپرسی میکنن و بعد تمام . اصلا فکرشو نمیکردم که بخواد خبر این ماجرا رو بهش بده . فقط خداکنه مجید زود برگرده ... **** الناز : خوشحالم که توی این لحظه های آخر می بینمت مجید : چرت و پرت نگو . زندگی تو هنوز حالا حالاها ادامه داره الناز : من دیگه هیچی ندارم مجید . برای چی زنده بمونم ؟ برای چیزایی که ندارم ؟ مجید : تو یه پدر و مادر داری که چشم انتظارتن الناز : باورکن اونا هم از اینکه من دخترشونم شرمنده ان . بذار این لکه ننگی که به دامنشونه رو پاک کنم مجید : اونا اگر دوستت نداشتن ، اگر براشون مهم نبودی که به من نمیگفتن بیام پیشت یا بابات با اولین بلیط خودشو نمی رسوند ایران الناز : بابام ؟ بابام داره میاد اینجا ؟ تازه متوجه گندی که زده بودم شدم مجید : نه ... من اشتباه کردم الناز : میدونستم نباید اون پیامو برای مامانم بفرستم . بابام نباید منو ببینه میفهمی مجید ؟ نباید ببینه . من براش دختر خوبی نبودم . همیشه به خاطر من سرش جلوی بقیه پایین بود خیلی ناگهانی از روی تخت بلند شد و هجوم برد سمت پنجره . دویدم دنبالش و مثل روزی که رفته بود خونه بهار ، لباسشو از پشت کشیدم و جلوی پنچره وایستادم مجید : تو واقعا دیوونه ای . فکر کردی به خاطر توئه که اینجام ؟ فکر کردی واقعا انقدر برام مهمی که بخوام جلوی خودکشیت رو بگیرم ؟ نه اتفاقا مرگ تو خیال منو راحت میکنه . خیالم از این راحت میشه که ديگه هیچوقت قرار نیست برگردی و زندگیمو بریزی به هم . اما اینجام چون میدونم به خاطر این عشق ناکامی که به من داشتی میخوای خودتو بکشی . من اومدم چون نمیخواستم عذاب وجدان تا آخر عمر باهام بمونه ؛ من اومدم چون بهار ازم خواست . همون بهاری که نقشه برای کشتنش داشتی منو فرستاده تا مانع خودکشیت بشم . الان هم همونجا روی تخت بشین تا تو رو تحویل بابات بدم و برم پی زندگی خودم ...
لطفا همه توجه کنن ❗️